Actions

Work Header

Rating:
Archive Warning:
Category:
Fandom:
Relationship:
Characters:
Additional Tags:
Language:
فارسی
Stats:
Published:
2024-03-27
Updated:
2024-04-28
Words:
5,051
Chapters:
2/?
Comments:
7
Kudos:
21
Bookmarks:
1
Hits:
270

The Art of Camouflage

Chapter 2

Notes:

هیییی هاااای! یکم خیلی طول کشید نه؟ :دی شرمنده
نوشتن برای من کاری مثل انجام وظیفه نیست که بتونم منظم به سراغش برم و مجبورم صبر کنم و تا حال و هوای نوشتن ایجاد شه و گاهی نتیجه ش میشه فواصل زیاد. ولی امیدوارم خوشتون بیاد
<3
پ.ن: اشتباهی به جای جک تو فصل قبل نوشته بودم کش! درستش کردم و یه چندتا ادیت ریز دیگه که اگه خواستین بخونین براتون روون تر باشه
بوس به همگی

Chapter Text

آوریل 2022

اگر کسی از نیکلاس میپرسید که این روزهایت چطور میگذرند قطعا میگفت به بازیگری و "فقط" به بازیگری. اما نمیگفت که این بازیگری به پرنس هنری بودن مقابل دوربین ختم نمیشود، بلکه او تقریبا جز به وقت تنهایی در اتاقش، تمام مدت نقش بازی میکند.

طی روزهای بعد نیکلاس با افراد مختلفی از دوستان و نزدیکان تیلور ملاقات کرد که همگی مثل خودش بسیار مهربان و خونگرم بودند بخصوص خواهرش ماریا که وقتی نیک با او صحبت میکرد یاد لکسی میافتاد و انگار همان تیز بینی خواهرانه را در چشم او هم میدید. چند باری حس کرد که نگاه ماریا روی او سنگینی میکند و ترسید که نقابش پایین آمده باشد و ماریا "نیکلاس" را دیده باشد. در این مواقع مجبور بود با چند دست نامرئی ماسکش را محکم تر نگه دارد؛ گوشه های لبش را بالاتر ببرد و صدای خنده اش را بلندتر کند.

اما وقت گذرانی با ماریا سختترین تست بازیگری ای نبود که باید از آن سربلند بیرون می آمد. گرت بود. اولین دیدار نیکلاس با او همان فردای مرگ جک اتفاق افتاد. گرت، دوست پسر چندین و چند ساله ی تیلور. مردی موفق در زمینه ی بیزینس که شاید تنها ایرادی که میشد روی رابطه اش با تیلور گذاشت اختلاف سنی ایشان بود اما آن هم چندان به چشم نمی آمد.

متیو با وجود اینکه برای تیلور حقیقتاً ناراحت بود، اما نتوانست فیلمبرداری را متوقف کند چون برای آن روز عملا مهمترین صحنه فیلم، یعنی cake gate، برنامه ریزی شده بود و از تهیه کیک تا هماهنگی لوکیشن فیلمبرداری همگی تغییر برنامه را غیرممکن میکردند.

نیک که شب قبل تا ساعت ها در رخت خواب غلت زده و بعد هم به خوابی پر از کابوس و دلهره فرو رفته بود، صبح با چهره ای خسته و چشمانی گودتر از همیشه با کمی تاخیر سر صحنه رسید. تیلور آنجا بود. روی صندلی گریم نشسته بود و لیزی گریمور فیلم داشت روی موهایش کار میکرد.

  • ببخشید دیر کردم!
  • هیییی دود! چه عجب... اوه واو... انگار یکی دیشب خوب نخوابیده!

لب های تیلور لبخند میزدند اما چشمانش نه. نیک با اینکه خودش داغون بود اما از اینکه میدید روحیه تیلور نسبت به دیروز بهتر است کمی خیالش راحت شد. فقط سعی کرد با شوخی جمعش کند.

  • آره آره. استرس عروسی داداشم و مواجه شدن با a drunk American prick رو داشتم به هر حال!

اوکی سنس آو هیومرش هنوز کوک نبود اما تیلور خندید و همین برای قلب کوچک نیک کافی بود که کمی بیشتر ذوب شود.

 “oh boy… you’re so gone”

بعد از اینکه کار گریم هردو تمام شد به اتاقک هایشان فرستاده شدند تا لباس هایشان را عوض کنند و لباس هایی که احتمالا از فاخرترین لباس های زندگیشان بود را بپوشند. وقتی نیک حاضر شد و به اتاق گریم برگشت تیلور آنجا بود. روی صندلی ای وسط اتاق تنها نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود.

اولین فکری که از ذهن نیک گذشت این بود که حال خوب تیلور هم قطعا نقابی بیش نبوده و از اینکه شرایط را اینقدر ساده انگاری کرده، خود را در دل شماتت کرد. اما تیلور چنان زیبا و معصوم بود که نیک نمیخواست جادوی لحظه را با حضورش خراب کند. نمیخواست با افکار نا به جا به احساسات خودش دامن بزند اما با دیدن تیلور در آن حال فقط یک جمله در ذهنش نقش بست، که عاشق آن مرد است :)

نفس لرزانی کشید و همین توجه تیلور را به سمت در که نیک در چارچوبش ایستاده بود جلب کرد.

  • هی. اینجایی؟

نیک تغییر چهره ی تیلور را به چشم خود دید و نقاب ها دوباره برگشتند. نیک با بیخیالی به چارچوب تیکه زد.

  • Yes dumbass. You’re not actually drunk, are you??
  • Fuck you! :))
  • Excuse me?? Do you know who are you talking to?!
  • Greatest dickhead of the great Britain?
  • Watch your language in the presence of a royal
  • Aww please pardon me your majesty!
  • It’s royal highness!

و هردو مرد جوان که حالا تقریبا با فاصله کمی رو در روی یکدیگر ایستاده بودند، زیر خنده زدند. شنیدن صدای خنده ی واقعی تیلور قلبش را از شعف پر میکرد و برای لحظه ای آرزوی کرد که تیلور احساسش را از عمق نگاهش بخواند. تیلور هم انگار چیزی در چشمان نیک دید اما قبل از اینکه بتواند به درک درستی از آنچه میدید برسد صدایی پسرها را از جا پراند.

  • هی شما دوتا! لاس زدن بسه دیگه! بیاین سر صحنه که کلی کار داریم امروز...

نیک و تیلور بلافاصله کمی از هم فاصله گرفتند و پشت متیو به راه افتادند اما چشم تیلور به آینه ای افتاد و بازوی نیک را گرفت و او را متوقف کرد:

  • هی بیا یه عکس یادگاری بگیریم. هرروز خدا که من کت فراک و تو یه مدال طلایی با یه... یه... نمیدونم یه نوار کج آبی زیر کت شلوارت نمیپوشی!
  • آه تی اگه دوست داری با من عکس بگیری نیازی به فلسفه بافی نیست رفیق! راحت باش و عکستو بگیر
  • تو واقعا تو مخی!
  • منم دوستت دارم بیبز
  • وای شما دوتا دارین منو از کار کردن باهاتون پشیمون میکنید!!! باز کجا گیر کردین؟؟

نیک و تیلور مثل دو پسربچه ای که مچشون موقع انجام کار خلاف گرفته شده هول شدند و هردو همزمان گفتند:

  • الان میایم!

و نهایتا ژستشان با گوشی تیلور ثبت شد.

لوکیشن فیلمبرداری فوق العاده بود. از لباس های بازیگران تا گل آرایی و نوشیدنی ها و نورپردازی و کیک! مهمتر از همه کیک. کیکی که واقعا غول آسا بود و پسرها کمی از دیدنش در ابعاد واقعی جا خوردند.

  • متیو این کیک دقیقا چند کیلوعه؟؟
  • نمیدونم نیک ولی مگه اهمیتی داره؟
  • نه صرفا میخواستم احتمال له شدنمونو حساب کنم.

متیو چشم غره ریزی رفت و گفت:

  • لوس بازی درنیار! اونقدر سنگین نیست که شما دوتا مرد گنده رو له کنه.
  • بله قربان

متیو واضحا تو مود شوخی نبود و البته حق داشت چون اجرای درست این صحنه به شدت نیازمند هماهنگی افراد مختلف بود و سر و کله زدن با همه ی این ها مسئولیت متیو.

نیک و تیلور هر کدام مشغول گپ و گفت با بقیه بازیگرها شدند تا نهایتا دوربین ها آماده و فیلمبرداری شروع شد. تیلور همان طور که قول داده بود بسیار پروفشنال و حرفه ای رفتار میکرد و با تمام توان دیالوگ ها را با کمترین اشتباه ممکن ادا میکرد اما نیک آنقدر او را خوب میشناخت که بفهمد کمی با همیشه متفاوت است. تسلیت ها و ابراز تاسف های همکارانشان هم کمکی به این موضوع که تیلور همچنان در فکر جک بود نمیکرد. به همین خاطر نیک تلاش میکرد با شوخی های بیشتر او را بخنداند و حواسش را پرت کند. افراد پشت صحنه هم این لحظه ها را ثبت میکردند و نیک خوشحال بود که بعدا میتواند یک دل سیر با چشم های قلبی به بریتیش حرف زدن تیلور گوش دهد. بین ضبط یکی از برداشت ها نیک گفت که خسته است و تیلور هم گرسنه بود. نیک تکه ای از کیک که روی زمین نیافتاده بود را برداشت و در دهان تیلور گذاشت. میدانست که این حرکت بولدی است اما امیدوار بود که کسی (من جمله خود تیلور) در آن عمیق نشود.

در نهایت فیلمبرداری این صحنه آیکانیک هم تمام شد و عوامل پشت صحنه مشغول جمع و جور کردن وسایل و مرتب سازی شدند. نیک، تیلور، الی و ریچل با کمک گریمورها آرایش هایشان را پاک میکردند و در مورد صحنه های فیلم برداری روزهای بعد با هم گپ میزدند که

  • Hi everyone!

همگی به سمت صدا برگشتند. قلب نیکلاس فرو ریخت. تقریبا بیشتر امروز توانسته بود این حقیقت را که قرار است دوست پسر تیلور را ببیند فراموش کند. اما حالا او آنجا بود.

  • هیییی سلام!

تیلور به سمت گرت رفت و او را در آغوش کشید. نیک چنان با سرعت رویش را برگرداند که گردنش درد گرفت. نیاز داشت که حداقل برای یک ثانیه خودش را در آینه رو به رویش ببیند و مطمئن شود که خوب نیکلاس را پنهان کرده است.

  • خب گایز این دوست پسر منه، گرت.

دخترها نخودی میخندید و تیکه هایی در مورد اینکه تیلور پارتنرش را مخفی کرده بود می انداختند. موضوعی که برای نیک اصلا خنده دار نبود اما لبخندی زد و با اعتماد به نفسی مصنوعی دستش را به سمت مردی که صاحب آرزوهایش بود دراز کرد.

  • نیکلاس گلیتزین. خوشبختم.
  • گرت گرسون. منم همین طور.

رفتار گرت خیلی محترمانه و با متانت بود و نیک در عین حالی که تحسینش میکرد از درون زجه میزد. تیلور دوباره پشت میز نشست تا کار پاک کردن گریمش تمام شود. بقیه هم همین طور. بقیه در حال گپ و گفت بودند و نیک شنونده بود. داخل لپش را گاز میگرفت که درد قلبش را با دردی جسمانی جایگزین کند. اغلب سرش را پایین می انداخت و سوال ها را کوتاه جواب میداد که لرزش صدایش پنهان بماند. فقط برای یک لحظه ی کوتاه در آینه نگاهش به چشمان تیلور گره خورد که طبق عادت معمول انگار داشت نیک را واکاوی میکرد و این واقعا برای نیکلاس عذاب آور بود. میخواست بلند شود و یقه اش را بگیرد و بپرسد که این نگاه ها چه معنایی داشت وقتی پارتنر تیلور تنها دو متر آن طرف تر نشسته بود؟! چشمانش را بست.

دخترها مشغول تعریف کردن اتفاقات خنده دار فیلمبرداری آن روز برای گرت بودند و تیلور لحظه ای را مناسب یافت که زیر لب بپرسد:

  • نیک خوبی؟

نیکلاس چشم هایش را باز کرد اما به جای نگاه کردن به صورت تیلور، به تصویر خودش در آینه نگاهی انداخت. حالا که تقریبا گریمش پاک شده بود خود واقعیش را میدید که نگاهش بی روح است و زیر چشم هایش تیره تر از همیشه.

  • اوهوم. فقط خسته ام...

و ناگهان از جا بلند شد.

  • مرسی لیزی خودم یه چیزایی تو اتاقم دارم که اگه دیدم آرایش یا کیکی جا مونده پاک کنم. فردا سر صحنه میبینمتون گایز.

در آخر به گرت نگاهی انداخت و سری تکان داد:

  • گرت.

و پیش از آنکه کسی فرصت کند چیزی بپرسد با عجله از اتاق خارج شد.

 

 

 

Pov: Taylor

با رفتن نیک از اتاق گرت نگاهی کنجکاوانه به تیلور انداخت.

  • از صبح که اومد خسته بود کلا. بهتره استراحت کنه. امروز روز سنگینی بود.

با تمام شدن کار تیلور و دخترا همگی خداحافظی کردند. تیلور که بالاخره با گرت تنها شده بود بار دیگر او را در آغوش کشید و زمزمه کرد:

  • مرسی که اومدی.
  • Anything for you love
  • میخوای بیای اتاقمو ببینی؟
  • آره حتما چرا که نه.

در اتاق، تیلور روی تخت ولو شد و گرت مشغول بررسی اتاق که چشمش به عکس پلارویدی از نیک و تیلور افتاد.

  • ارتباطت با نیک چطوره؟

تیلور که از خستگی با همان لباس ها به پهلو خوابیده بود و چشم هایش را بسته بود گفت:

  • خوبه. دوست خوبیه.
  • انگار حسابی صمیمی شدین.

تیلور چیزی نگفت.

  • ریچل یه فیلم نشونم داد از امروز که نیکلاس داشت کیک میذاشت تو دهنت.

تیلور کمی در جایش جنبید.

  • به نظرم دوست پسر جدیدت خودش حتی از عکس هاشم خوش قیافه تره.

تیلور چشم هایش را باز کرد و به سمت گرت چرخید:

  • منظورت از این حرفا چیه؟

گرت نگاهش را از عکس پلاروید گرفت و به سمت تیلور چرخید. لبخندی زد و گفت:

  • هیچی عزیزم. همینجوری گفتم.
  • همینجوری نگو لطفا! من خودم به اندازه کافی مشغله فکری دارم.

گرت به سمت تخت رفت و لبه آن کنار تیلور نشست. خم شد و لب هایش را بوسید تا اخم را از چهره تیلور پاک کند.

  • میدونم. متاسفم.

تیلور که کمی آرام شده بود دست گرت را در دست گرفت و پرسید:

  • بلیت برگشت هم گرفتی؟ پیش من میمونی یا میری هتل؟
  • آره بیبی بلیت برگشتم برای 5 روز دیگه ست. نمیتونستم بیشتر از این شرکت رو به حال خودش رها کنم. اما این چند روز رو میخوام تا جای ممکن با تو بگذرونم. برای جفتمون هتل رزرو کردم، به نظرم از اینجا راحتتره.

تیلور با نگرانی لبش را گزید:

  • اما برای من اینجا بودن بهتره. ترجیح میدم به بقیه کست نزدیک باشم. اگه دور باشیم رفت و آمد هم سخت میشه!
  • نگران نباش هتلمون دور نیست. تازه باشگاهم داره و میتونیم بریم بهش سر بزنیم. مطمئنم که سر حالت میاره.

تیلور کمی فکر کرد و سرانجام سری به علامت موافقت تکان داد. گرت بلند شد و به سمت چمدانش رفت:

  • یه چیزی برات آوردم...

و قاب عکسی از تیلور و جک را که چاپ کرده بود به دست تیلور داد. چشم های تیلور از اشک درخشید. قاب را در آغوش کشید و به گریه افتاد:

  • من پیشش نبودم...

گرت روی تخت کنار تیلور دراز کشید، دستانش را دور او حلقه کرد و گفت:

  • اشکالی نداره تی... وقتی پیشش بودی اون خوشحال ترین سگ دنیا بود.

بوسه ای روی موهای مشکی تیلور که هنوز در بعضی جاها با کیک سفید شده بود کاشت و تیلور که دیگر نایی نداشت، همان طور که به قاب عکس چنگ زده بود در آغوش گرت به خواب رفت.

Notes:

خب... اینم قسمت اول. کامل راضی نیستم ازش اما یهو دلم خواست آپلودش کنم. شاید بعدا تغییراتی توش ایجاد کردم.
میدونم الان داستان تلخه اما مطمئن باشید تهش شیرین میشه چون تو دنیای واقعی داریم به اندازه کافی تلخی میکشیم. :)))
خیلی خوشحال میشم که نظراتتونو بشنوم

بوس بوس