Actions

Work Header

Rating:
Archive Warning:
Category:
Fandom:
Relationship:
Characters:
Additional Tags:
Language:
فارسی
Stats:
Published:
2017-09-16
Updated:
2017-12-16
Words:
1,853
Chapters:
3/?
Comments:
13
Kudos:
17
Hits:
312

I Will Love You Anyway

Summary:

ایوانکوف به زورو هورمون زنانه تزریق میکنه و سانجی هم که زن پرسته اونو میبینه :))

Chapter Text

از زبان زورو:

برگ های درخت را کنار زدم و جلو رفتم. با دیدن محوطه ی صورتی آشنایی که چندین بار از آن گذشته بودم، آهی از سر نا امیدی کشیدم و همانجا نشستم. شمشیرهایم را از پارچه ی دور کمرم بیرون کشیدم و کنارم قرار دادم. آهسته زیر لب گفتم:

  • از چند ساعت پیش که گم شدم، سه چهار باری از اینجا رد شدم. آخه چطور ممکنه دور خودم چرخیده باشم؟!

به تنه ی درختِ پشت سرم تکیه دادم و چشم هایم را بستم. خودم این حقیقت را قبول داشتم که جهت یابی ام افتضاح بود و خیلی راحت گم میشدم. اما هرگز حاضر به اعترافِ آن نبودم.

تصمیم گرفتم کمی بخوابم تا ذهنم خالی شود و سپس دوباره به مسیر نامعلومم ادامه دهم. چشم هایم کم کم داشت سنگین میشد که حضور کسی را در اطرافم حس کردم. بدون اینکه چشم هایم را باز کنم، دستم را روی شمشیر سرخ ام قرار دادم و منتظر ماندم.

  • قند عسلم لازم نیست روی من شمشیر بکشی!

از لای یکی از چشم هایم نگاهی به صاحب صدا انداختم. مردی با جثه ی بسیار بزرگ که لباسی زنانه به رنگ سرخابی پوشیده بود. صورتش را آرایش کرده و موهای بنفشش، پر پشت و فرفری بود. تاجی طلایی نیز روی موهایش قرار داشت. چیزی که بیشتر از همه در او جلب توجه میکرد، صورت غیرعادی اش بود که نسبت به بدنش اندازه ای بزرگ تر داشت و البته لبخند عظیمی که روی لبش بود. پرسیدم:

  • ایوانکوف تویی؟

با اینکه به نظر غیرممکن میرسید، لبخندش عظیم تر شد.

  • درسته! و تو هم باید زورو باشی! از رفقای بچه حصیری!

در حالی که از جایم بلند میشدم، گفتم:

  • درسته، خودمم.

با خنده گفت:

  • مثل اینکه گم شده بودی پسرجون!

با تشر گفتم:

  • گم نشده بودم! داشتم آروم تر از بقیه میرفتم!
  • ولی دوستات که گفتن یهویی غیبت زد؟!

سعی کردم بحث را عوض کنم:

  • تو ملکه ی این جزیره ای یا پادشاهش؟

بادی به غبغب انداخت و گفت:

  • معلومه! ملکه!

بحث عوض شد. موفق شده بودم. در حالی که سعی میکردم خمیازه های پی در پی ام را مهار کنم، گفتم:

  • بهت هم میاد.

راه افتادم که بروم اما نمیدانستم از کدام سمت. دل را به دریا زدم و از مسیر پشت سر ملکه ی آن جزیره راه افتادم. چند قدم که رفتم، صدایش را شنیدم که با خنده گفت:

  • خوشگله داری راهو اشتباه میری!!

دندان هایم را روی هم فشار دادم و فریاد کشیدم:

  • من نمیدونم قصر جنابعالی از کدوم طرفه! خودت بیفت جلو!

دست به سینه منتظر ایستادم تا راه بیفتد. اما حرکتی نکرد. با اخم به او خیره نگاه کردم. چهره اش تغییر کرده بود. از لبخند بزرگش خبری نبود و با دقت به سر تا پای من نگاه میکرد. با بی حوصلگی پرسیدم:

  • هان؟؟ مشکل چیه؟

آرام آرام جلو آمد و شروع کرد به چرخیدن دور من. ناگهان متوجه ی دست هایش شدم. عقب پریدم و گفتم:

  • اونا.. اونا چیه از انگشتات زده بیرون؟!

دستش را بالا آورد و جلوی صورتم گرفت. از سر تک تک انگشتانش چیزهایی شبیه به نیش بیرون زده بود. دستش را بالا آورد و جلوی صورتم گرفت. آهسته و خیلی مختصر گفت:

  • سوزن تزریق.

دستش را به سرعت پایین آورد و نیش های سر انگشتانش را با فشار داخل پهلویم کرد. سعی کردم جلویش را بگیرم اما نیش ها محکم داخل بدنم فرو رفته بودند. حس کردم مایعی وارد رگ هایم میشود. با خشم فریاد کشیدم:

  • داری چیکار میکنی؟! اینا رو از بدنم بکش بیرون!!

قبل از اینکه جمله ام را تمام کنم، دستش را عقب کشید. تلو تلو خوردم و روی زمین افتادم. احساس میکردم تغییرات عجیبی در بدنم اتفاق می افتد. دردی احساس نمیکردم اما نمیتوانستم در برابر پیچ و تاب خوردن مقاومت کنم.

کمی بعد نفس نفس زنان بلند شدم و سعی کردم صاف بایستم. به دور و اطراف نگاهی انداختم و ایوانکوف را دیدم که بی حرکت ایستاده بود. با دیدن من لبش دوباره به لبخندی عظیم باز شد. با من چکار کرده بود؟

خواستم به سراغ شمشیرهایم بروم که حس کردم قدم کوتاه تر شده است. یعنی بلایی که به سرم آورده بود همین بود؟ قدم را کوتاه کرده بود؟

خم شدم تا شمشیرهایم را بردارم که متوجه ی دست هایم شدم. به طرز عجیبی ظریف شده بودند. دست های من تقریباً دو برابر این اندازه بودند و حالتی زبر و خشن داشتند. اما این دست ها.. زنانه بودند.

شمشیر به دست آهسته ایستادم و خشمگین و پرسشگر به ایوانکوف خیره ماندم. لبخند عظیمش همچنان روی دهانش خودنمایی میکرد. آهسته پرسیدم:

  • با من چیکار کردی؟

آینه ی کوچکی را که نمیدانستم از کجا آورده بود، جلوی صورتم گرفت. به تصویر خودم در آینه نگاه کردم. صورت یک زن بود با موهای سبز کوتاه، چشم های درشت و نگاهی جسورانه که آمیخته به کنجکاوی بود. در حالی که سر در نمی آوردم، به ایوانکوف نگاه کردم و پرسیدم:

  • این کیه دیگه؟

او که انگار از این ماجرا خیلی لذت میبرد، خندید و گفت:

  • تویی دیگه! رورونوا زورو!
  • منم؟! این زنه؟

ایوانکوف فقط سرش را به علامت تأیید تکان داد و لبخندش گشاد تر شد. مسئله کم کم داشت برایم روشن میشد. شمشیرهایم از دستم افتاد و قدمی به عقب برداشتم.

  • چی..

چند قدم که عقب رفتم، از پشت به تنه ی درختی خوردم و متوقف شدم.

  • چی داری میگی..

زانوهایم شل شد و آرام سر خوردم و نشستم. در یک لحظه تمام ماجرا برایم مشخص شد.

  • تو..

فریاد کشیدم:

  • تو منو تبدیل به زن کردی؟!؟!