Chapter Text
از خوابی بیرویا به واقعیت برگشت. چشمهایش را بسته نگه داشت. میتوانست از پشت پلکهایش که بخاطر نور اتاق، قرمز شده بود، محیط اطراف خود را تصور کند. حدود یک هفته بود که در این اتاق بالشتکیِ کوچک اقامت داشت و آنقدرها بزرگ نبود که برای بخاطر سپردن اجزایش مشکلی داشته باشد. به پهلوی چپش روی کفِ بالشتکپوشِ اتاقِ کوچک خوابیده بود و زانوهایش را بالا آورده، داخل شکمش جمع کرده، و دستهایش را دور آنها حلقه کرده بود.
بعد از اینکه یک دقیقه از بیدار شدنش گذشت، متوجهی حس عجیبی شد.. چیزی فرق کرده بود.
با احساس خوردن نفس گرم کسی به صورتش، به سرعت و ناگهانی چشمهایش را باز کرد و سعی کرد خودش را عقب بکشد. کف دست راستش را به سطح نرمِ کف اتاق فشار داد و خودش را به عقب هل داد، ولی فقط چند میلیمتر به عقب سر خورده بود که دیوار پشت سرش، راهش را سد کرد. پاهایش را با شدت صاف کرد که نتیجهاش دردی شدید در ساق پاهایش بود. فراموش کرده بود که در کنج اتاق خوابیده و از دو طرف با دیوار محاصره شده است. تمام اینها در دو ثانیه اتفاق افتاد. وقتی فهمید که راه فراری ندارد، سرش را بالا برد تا بتواند ببیند چه کسی افتخار شکستن خلوتش را به او داده بود.
هر کسی که بود، نیمخیز بود و دستهایش را روی زانوهاش گذاشته بود. صورتش در برابر نور شدید اتاق، ضدنور شده بود و چشمهای توماس هم بعد از خوابی تقریباً طولانی، هنوز کاملاً بارگزاری نشده بودند. توماس تمام سعیاش را کرد تا با یک چشمِ باز، چشم دیگرش را بمالد تا حواسش به تکتک حرکات آن غریبهای که سرزده به دیدنش آمده بود، باشد. اما با بستن یک چشمش، شدت نور به چشم دیگرش حمله کرد و بیاختیار هر دو چشمش را بست. همین که چشمهایش بسته شدند، صدای خشخش لباس غریبه باعث شد دوباره نگاهی سریع به او بیندازد. بلند شده بود و ایستاده بود، صورتش پایین و رو به توماس بود. مثل شکارچیای که شکارش را در کنج جنگل گیر انداخته باشد، بالای سر توماس قد علم کرده بود.
- نترس توماس ادیسون. قرار نیست توی خواب کشته بشی. فایدهش چیه؟
توماس با شنیدن صدای غریبه، بیحرکت شد. آن تن و صدای بیاحساس، به طرز عجیبی آشنا بود؛ انگار که در رویاهایش آن را شنیده باشد.
غریبه چرخید و پشتش را به توماس کرد. به سمت میز چوبیِ گوشهی اتاق رفت و با پروندهای که قبلاً آنجا نبود، ور رفت. توماس آهسته و با تلاش برای اینکه صدایی ایجاد نکند، بلند شد و نشست. بعد از کمی مکث، وقتی دید که غریبه واکنشی نشان نمیدهد، آرامآرام از جا بلند شد و ایستاد. آن موقع بود که غریبه رویش را برگرداند و با توماس روبهرو شد.
یا بهتر است بگوییم توماس با او روبهرو شد.
