Actions

Work Header

کانون زانادو

Summary:

چارلز به عنوان یه روان کاو، به یه کانون اصلاح و تربیتِ (معادل زندان برای بچه های زیر سن قانونی) تازه تأسیس شده می ره. اون جا با تأثیراتی از کارهای دوران نوجَوونیش رو به رو می شه، تأثیراتی که فکرش رو هم نمی کرد به جا مونده باشه

Notes:

(See the end of the work for notes.)

Chapter 1: Xanadu

Chapter Text

چارلز:

تا جایی که حافظه‌ام یاری می‌کند، همیشه خودم را موظف به کمک به دیگران می‌دانستم. قسمت عظیمی از حواس و تمرکزم همواره روی اطرافیانم بود، تا اگر دستی دراز شد سریع به طرفش بروم. از چشم بقیه، این کاری مضحک و بی‌فایده بود؛ این که بدون هیچ چشم‌داشتی، همیشه برای کمک حاضر بودم. پدر و مادرم این خصلتم را به حساب ضعف شخصیتی‌ام می‌گذاشتند و مدام با توجه کردن به من، سعی می‌کردند تا این، به خیال خودشان خلاء، را پر کنند.

اما من بی‌توجه، به کار خودم ادامه می‌دادم. آن‌ها چیزی را که من می‌دیدم نمی‌دیدند، چیزی را که من حس می‌کردم حس نمی‌کردند. من وقتی برای توضیح دادن و توجیه کردن نداشتم. دنیا به من نیاز داشت. روح من مملوء از حس نیاز به کمک بود، و دنیا تشنه‌ی این کمک. وجود من تشنه‌ی یاری رساندن بود و دنیا منبع بی‌پایانی از نیازمند. اگر دست از انجام این کار برمی‌داشتم، هم خودم می‌خشکیدم و هم دنیایم.

من در زندگی یک آرمان دارم و یک باور. آرمان زندگی‌ام این است که به انسان‌ها کمک کنم تا به ریشه‌ی خودشان، به طبیعت و سرشت حقیقی خودشان برگردند، و باورم هم این است که طبیعت و سرشت انسان به طور طبیعی، پاک و متمایل به خوبی است.

و این‌طور شد که در سن 23 سالگی، به عنوان روان‌کاو، پایم به یک کانون اصلاح و تربیت باز شد: کانون زانادو (Xanadu). در ابتدا کار سختی بود. با این که تمام مدارک لازم را داشتم، به دلیل سن پایینم قبولم نمی‌کردند. تنها چیزی که به کارم آمد، 5 سال کار داوطلبانه‌ای بود که در یکی از درمان‌گاه‌های روان‌شناسی محلی انجام داده بودم — و البته کمی پارتی.

در اکثر کانون‌های اصلاح و تربیت مشهور و شناخته‌شده، به طور معمول یک کادر شامل از کارکنان را برای تمام بچه‌ها استخدام می‌کردند. یعنی به عنوان مثال، یک کودک — که در این‌جور کانون‌ها آن‌ها را مجرم صدا می‌کنند — که تازه به کانون آمده، در روز اولش با نگهبان‌های کانون، مدیر، مشاور، روان‌کاو، روان‌شناس، روان‌پزشک، و پزشک مواجه می‌شود. حداقل ده فرد متفاوت با طرز فکر و رفتارهای متفاوت. و این رویه فقط مخصوص روز اول نیست، بلکه این کودک، در تک‌تک روزهای باقی‌مانده‌ی حضورش در آن‌جا — تا خدا می‌داند کِی — قرار است تمام این چهره‌ها را روز و شب، دوباره و دوباره، بارها و بارها ببیند، و با کسانی تعامل داشته باشد که در آن واحد تمرکزشان روی حداقل پنجاه کودک دیگر هم هست. به علاوه، آن‌ها معمولاً تا آخرین لحظه‌ای که دوران محکومیت‌شان به پایان برسد، با در و دیوار و محیطی تکراری محاصره شده‌اند و حتی هم‌سن و سالانشان را به زحمت می‌بینند. این کودکان دوباره دقیقاً اوضاعی را پشت سر می‌گذاردند که به خاطرش پایشان به این مکان باز شده: کمبود توجه کافی، و به حاشیه رانده شدن.

اما کانونِ تازه‌تأسیسی که من به آن‌جا درخواستِ استخدام فرستادم و قبولم کردند، سیاستی متفاوت با جاهای دیگر در پیش گرفته است. مدیران جوان اما باتجربه‌ای که این کانون را تأسیس کرده‌اند، با ذهنی باز و دیدگاهی متفاوت، اعتقاد دارند که باید برای هر کودک، فقط یک روان‌کاو را مسئول قرار بدهند. به اعتقاد آن‌ها، این راهکار قرار است کمبود حمایتی را که تقریباً بچه‌ها در گذشته‌شان تجربه کرده بودند را جبران کند. به همین دلیل، بیشتر سعی بر این بوده که کودکانی با سابقه‌ی چنین کمبودهایی را در این کانون جا بدهند، کسانی که والدین بدسرپرست داشته و در محیط خوبی رشد نکرده‌اند یا این که بی‌سرپرست بوده‌اند. و چون این کانونی است که با دیدگاهی متفاوت به تازگی شروع به کار کرده، تا حد ممکن کودکانی را جذب کرده که سابقه‌ی خلاف سبک‌تری دارند، سرقت، درگیری، یا در نهایت چاقوکِشی.

کودکانی که پدیرش شده باشند، ابتدا مورد آزمایش قرار می‌گیرند تا از نظر بیماری‌های جسمانی و روانی طبقه‌بندی شوند و برایشان پرونده‌ای جدا تشکیل بدهند و همچنین، روان‌کاوی که بیشترین سازگاری را با او دارد راحت‌تر مشخص بکنند. بیشترشان پدر و مادر یا سرپرستی ندارند، یا این که پدر و مادرشان آن‌ها را از سرشان باز کرده‌اند.

جدا از دو مدیر کانون، چند دسته افراد هستند که کم‌تر با بچه‌ها برخورد می‌کنند: نگهبان‌ها — که ظاهر انسانی دارند و باعث نمی‌شوند که طرف مقابلشان را زهره ترک کنند — دو یا سه روان‌پزشک که هر هفته طبق گزارش‌های هر روان‌کاو، برای بچه‌ها دارو تجویز می‌کنند، و یک پزشک و دو پرستار برای مواقع اضطراری. کارهای روزمره‌ی کانون — مثل آشپزی، تمیزکاری، یا تعمیرات جزئی — هم توسط خود کودکان و با همراهی و راهنمایی روان‌کاوها انجام می‌شود.

بچه‌ها هنوز هم با یکدیگر ارتباط دارند. بقیه‌ی کارمندان را هم می‌بینند. قرار نیست کسی در محیطی زندان‌مانند وقتش را بگذراند، فقط این را می‌داند که از بین این همه، یکی هست که حواسش جمع اوست و می‌تواند به او تکیه کند.

هنوز کسی نمی‌داند این روش درمانی کارساز است یا نه. این خطر وجود دارد که کودک به روان‌کاو خودش بیش از حد وابسته شود، یا در آخر نتیجه‌ی عکس روی بیماران بگذارد. به همین دلیل، احتمال بسیار بالایی وجود دارد که این کانون اصلاح و تربیت منحل و درش تخته شود، اما دولت از روی ناچاریِ این که کانون های دیگر، چندان موفقیتی حاصل نمی‌کنند — و بیشتر از این جهت که چندان اهمیتی به کودکان مجرم نمی‌داد و فقط می‌خواست خیابان‌های کشور از حضورشان پاک شود — به طور موقت و آزمایشی، اجازه‌ی تأسیسش را داد. اما من حس خوبی به این کانون دارم. توضیح دادنش سخت است، اما چیزی مرا به آن‌جا می‌کشاند.