Chapter Text
- دیگه تموم کرد.
چیز سفت و دردناکی در گلوی لیوای متورم و بدنش شل و بیحس شد. نمیدانست به چه فکر کند یا چه بگوید. ذهنش خالی شده بود. تنها کاری که توانست بکند این بود که نفسش را حبس کند و به زحمت بگوید:
- آهان.
لیوای با نگاهش حرکات هانجی را دنبال کرد که انگشتانش را به پلکهای باز اروین فشرد و آنها را یک بار برای همیشه بست. فضای اطراف لیوای سنگین و غیرواقعی بود؛ انگار که در کابوسی گیر افتاده باشد. نگاهش هنوز خیره به چشمان بستهی اروین بود و با خودش فکر میکرد: سری بعد که چشماش باز بشه کِیه؟ وقتی که کِرما پلکاش رو بخورن؟
چشمانش به سوزش افتاد و نگاهش را از اروین گرفت و برگشت. دستانش بیحال روی پاهایش افتادند. به صدای سوختنِ بدن غولی آرمین در پشت سرش گوش داد. هر چهار نفری که به دنبال آرمین رفته بودند در سکوت محض بودند، فقط گهگاهی صدای فینفینِ کُنی به گوش میرسید. حتی ارن هم دست از فریاد زدنهای همیشگیاش کشیده بود. انگار همه بعد از این هیاهو، فقط یه لحظهای سکوت نیاز داشتند تا بتوانند اتفاقات افتاده را درک و هضم کنند. حتی کسی به دیگری نگاه نمیکرد؛ گویی هنوز هیاهو و دردهای درون هر کسی را میشد از درون چشمانش دید.
بعد از آن دیگر کاری برای انجام نداشتند به جز این که منتظر بمانند. بالای دیوار ماریا اتراق کردند تا کمی نفس تازه کنند. چند سرباز وظیفهی دیدبانی و نگهبانی از آرمین و ساشا را به عهده گرفتند و باقیِ افراد شروع به جمعآوری اجساد کردند.
لیوای نتوانست سروصدا و هیاهوی آنجا را تحمل کند. احساس میکرد بعد از دیدن بدن بیجان اروین، دیگر تحمل دیدن هیچ جسد دیگری را ندارد. انگار تازه به حقیقت مردن پی برده باشد.
به زور کمی آب خورد و سپس طول دیوار را طی کرد تا این که به اندازهای دور شد که صدایی جز سوت گاه و بیگاه ابزارهای مانور به گوشش نرسد. روی لبهی خارجیِ دیوار، پشت به دریای خونِ پشت سرش نشست و به محوطهی باز روبهرویش خیره شد. بیهدف چشمانش را از نقطهای به نقطهی دیگر چرخاند. متوجه شد که تعداد غولها به طور چشمگیری کاهش پیدا کرده بود.
سرش را پایین آورد. مشت راستش را آرام باز کرد و به وصلهی خیسی که مچالهشده در کف دستش قرار داشت زل زد. زمانی تکه پارچهای آبی و سفید بود، اما حالا دیگر به جز قرمزی که رو به قهوهای میرفت، رنگ دیگری نداشت. تصویر چشمان آبی اما بینور اروین پیش دیدگانش ظاهر شد. مشتش را دوباره بست و هر دو دستش را به چشمانش فشرد. بیشتر از هر زمان دیگری خسته و ازپاافتاده بود.
نفس عمیقی کشید، هوا را به درون ششهایش فرو داد، و سعی کرد بدون این که تنفسش منقطع شود، هوا را بیرون دهد. چیزی درون گلویش سنگینی میکرد اما مطمئن نبود که بغض باشد.
چشمهایش را بست، بدنش را به سمت عقب برد، و محکم روی سطح سنگی دیوار افتاد. برای اولین بار بعد از مدتها، احساس میکرد نگران و آماده برای مواجه با خطر نیست. چشمهایش را باز کرد و به ابرهای پراکندهی بالای سرش خیره شد. امنیت؟ نه، نمیتوانست اسمش را حس امنیت بگذارد. پلک زد و دستهایش را از دو طرف باز کرد.
سقوط.
متوجه نشده بود از چه زمانی، اما از یک جا به بعد، او و اروین در کنار هم تبدیل به یک پرندهی آزادی شده بودند، هر کدام یک بال برای پرواز. حداقل برای خودش که اینطور بود. حالا، تنها با یک بال، رو به سقوط بود. مطمئن بود اروین حتی بدون بال هم راهی برای پرواز پیدا میکرد، اما.. در مورد خودش چنین اطمینانی نداشت.
و حالا دیگر اهمیتی نداشت. هیچچیز اهمیتی نداشت. چرا باید با یک بال زخمی برای زنده ماندن بالبال میزد؟ حالا میتوانست سقوط را با آغوش باز بپذیرد و دیگرن گران هیچچیز نباشد.
ولی من بهش قول دادم..
نفسش را حبس کرد. نفس کشیدن آزارش میداد. بوی خونی که در فضا بود حالش را به هم میزد. تا جایی که میشد خودش را تمیز کرده بود، اما احساس میکرد خونهایی که آن روز در بافتش رفته بودند، تا ابد از وجودش پاک نخواهند شد.
بادی در زیر دیوار شروع به وزیدن کرد که پاهای آویزانش را تاب داد. چشمهایش را بست و گوش داد؛ به سوت گهگاه دستگاههای مانوری که در خرابههای پشت سرش تاب میخوردند، به غرش غولهای تک و توکِ زیر پایش، به فریادهای گنگی که از دور به گوش میرسیدند، به صدای باد و ذرات خاکستر که در هوا میچرخیدند، به صدای حرکت ابرها. روشناییِ پشت پلکهایش رو به خاموشی رفت و صداهای اطراف جای خودشان را به وزوز خفیفی دادند. سرمایی ناگهانی باعث شد به خودش بلرزد. سر جایش غلت زد و در خودش مچاله شد.
چند نفر در فاصلهی دور با هم حرف میزدند. لیوای آهسته لای چشمانش را باز کرد. همه جا تاریک بود. هنوز صدای وزوز به گوش میرسید. دو بار پلک زد و متوجهی نور ضعیفی شد که از ردیفِ پنجرههای روبهرویش میآمد. سایهی دو نفر را از پشت پنجرهها دید که از سمت چپ ظاهر شدند و قدمزنان به سمت راست رفتند تا این که پشت دری قرار گرفتند و از دید خارج شدند.
یک زن و یک مرد بودند. صدای حرف زدن پرهیجان زن لحظهای قطع شد. صدای چرخاندن کلید در قفل و سپس تیکی آمد، مرد و زن در تاریکیِ اتاق به درون قدم گذشتدن، و بعد از آن روشناییای که به چشمان لیوای هجوم آورد و مجبورش کرد که چشمانش را ببند.
- آره!! بعدشم یجوری هلش داد سمتم کـ -
لیوای لای یک چشمش را به زحمت باز کرد و با نگاه مبهوت زنی عینکی و پشت سر او چشمان بیحالتِ مردی قدبلند مواجه شد.
