Actions

Work Header

It Makes Me Ill

Summary:

What happens when Alfie asks Tommy to accompany him to a Jewish ceremony and this freaks Tommy out? How would Tommy react and how would he deal with its consequences?
چه اتفاقی میوفته وقتی که الفی از تامی میخواد تا او رو در یک مراسم یهودی همراهی کنه و این تامی رو عصبی میکنه؟ تامی چه واکنشی نشون میده و چطور با عواقب رفتارش کنار میاد؟

Notes:

تقدیم به دوست خوبم که غرق شدگی من رو در این فن دام صبورانه تحمل میکنه =)))
بوس بهت. قول میدم به زودی برلرمو رو هم منتشر کنم ;*

یک توضیحی بدم برای اون یکی دو نفری که آرزومندم داستانو بخونن. این داستان بیشتر از داستانای دیگه... چطوری بگم... فارسی به عمقش نفوذ کرده! :))) چون برای این که متن راحت و روون دربیاد نمیخواستم از ترجمه لغوی اون کلمه ها و عبارت هایی که تو انگلیسی استفاده میشن استفاده کنم. این داستان در یه دنیای خیالیه که عبارت های مرسوم فارسی هم به اندازه ی انگلیسی برای کاراکترا طبیعیه

Chapter Text

- اوووو... داری میری الفی رو ببینی!

- فکر نمیکنی برای سن و سال ما زشته که بدون در زدن میای تو آیدا؟؟

تامی بدون اینکه برگرده از توی آینه به خواهرش که سرش هنوز بین در بود، چشم غره رفت. آیدا که لیترالی مثل یه نوجوون 15 ساله ی دراماتیک نخودی میخندید، شکلکی برای برادرش درآورد و گفت:

- اولا که خیلی محجوبانه اول از لای در چک کردم که لباس تنت باشه بعدشم فکر نکنم چیزی باشه که ندیده باشم. حالا فرضا از 20 سال پیش یکم بزرگتر...

تامی که از تصور ادامه ی صحبت خواهرش گوشاش سرخ شده بود وسط حرفش پرید.

- باشه باشه! خدایا... من موندم تو کی میخوای بزرگ شی!

آیدا رقص کنان وارد اتاق شد و کنار آینه پیش تامی ایستاد. سوتی زد و دستشو دور گردن تامی انداخت:

- واو! انگار یکی امروز خیلی داره سعی میکنه یه سکس خوب گیرش بیاد.

یه سایه ی صورتی از خجالت روی تامی افتاد اما به راحتی حالت صورت و لحن صداشو بی تفاوت حفظ کرد. در حالیکه سعی میکرد کروات ابریشمی آبی روشنش رو، که به طرز واضحی با رنگ چشماش ست بود، صاف کنه گفت:

- با این حساب هر شب باید گیرم بیاد چون همیشه همین لباسا رو میپوشم و از اونجایی که واضحا این طور نیست، میفهمیم داری چرند میگی. و خواهرش رو عقب زد.

- آره آره برادر عزیزم. حتما همین طوره که میگی... و دکمه سر آستینایی که تامی روی تختش آماده کرده بود رو برداشت.

- مثلا این دکمه های لعنتی الماس! فاکین الماس تامی! تو حتی برای منم همچین الماس هایی نخریدی... به نظرم باید ازت دلخور باشم. آره... تو هر روز اینا رو استفاده میکنی؟ شرط میبندم یه شب با همچین چیزایی تو لندن قدم بزنی فرداش باید جنازه تو پیدا کنیم اونم بدون دکمه سر آستین!

تامی با کلافگی سمت آیدا که حالا به لپه پنجره تکیه داده بود رفت تا دکمه ها رو بگیره اما آیدا که به این موش و گربه بازیا عادت داشت از دستش فرار کرد و روی تخت پرید. در حالیکه شیطنت و سرخوشی تو صداش زنگ میزد گفت:

- بگو داری میری پیش الفی تا بدمشون.

- واقعا خدا شفات بده آیدا! پاشو برو با فین بازی کن چون ظاهرا سنت به اون نزدیک تره.

تامی تلاشی برای گرفتن آیدا نکرد فقط دست به سینه کنار تخت ایستاد. اگر این کت شلوار فیت و فنسی تنش نبود قطعا دنبال این دخترک آتیش پاره میدوید اما با این لباس بهتر بود از روش های متمدنانه استفاده کنه. با اینکه آیدا گاهی خیلی سر به سر تامی میذاشت تامی بی نهایت دوستش داشت و باهاش راحت بود. اختلاف سنی کمشون و حتی شباهت ظاهریشون، این دو خواهر و برادر رو مثل دو قلوهای افسانه ای کرده بود و با اینکه آیدا کوچیکتر از تامی بود گاهی انقدر دلسوزانه مراقب برادر کله شقش بود که انگار جای خالی مادرشون رو پر میکرد. البته قطعا دیسیپلین و درایت پالی رو نداشت اما خیلی خوب شنوای قصه ها و غصه های تامی بود. با این وجود تامی در این لحظه که خیلی هم عجله داشت، ترجیح میداد آیدا به پر و پاش نپیچه. اما متاسفانه خواهرش هم یکدندگی های تامی رو به ارث برده بود و ظاهرا توی این روز به خصوص داشت از کلنجار رفتن با تامی لذت میبرد.

- واقعا که حرف زشتی بود تامی. بهتره برم خودم مستقیم با شوهر برادر آینده م صحبت کنم...

- گاد! آیدا! بدش به من و انقدر چرت و پرت نگو!

و بالاخره تو یک حرکت جعبه ی مخملی دکمه ها رو از دست خانم شلبی قاپید و ادامه داد:

- حالا خوبه میدونی که دو سه هفته ست حتی جواب تلفنمم نمیده! بعد بهش میگی شوهر برادر آینده؟؟ وات د فاک؟ حتی مطمئنم همچین عبارتی وجود نداره.

- تامی عزیزم. دوره زمونه داره عوض میشه و کلمات جدیدی باید به فرهنگ لغت اضافه شه. بعدشم تو خودت گند زدی و به الفی گفتی که نمیخوای رابطه تون محدود باشه و اسم نذاریم روش و از این خزعبلات! چند ماه خودت دورش والتز رقصیدی و وقتی مرد بیچاره پیشنهاد همراهی تو یه مراسم رو بهت داد، یهو فریک زدی که واااای قضیه داره با الفی جدی میشه و... من موندم آخه تو که حتی کس دیگه ای رو نداری چرا همچین تزهایی میدی که تهش مجبور شی اینجوری بری منت کشی. حالا مثلا الفی نبود با کی میخواستی بخوابی؟؟ مرد بیچاره همه جوره برات مایه میذاشت. مگه نه؟ اون از گل ها و کادوهاش اونم از شبایی که با آه و ناله هات نمیذاشتی خواهر بیچاره ت بخوابه و خودتم که فرداش نمیتونستی درست بشینی...

تامی دیگه این بار از خجالت مثل گوجه فرنگی شده بود. بازوی آیدا رو که داشت از ته دل به قیافه تامی میخندید رو گرفت و محکم ولی البته بی خشونت به سمت در برد.

- بیا برو بیرون داری خیلی دیگه کصشر میگی.

اما آیدا چرخی زد و خودشو از چنگ تامی بیرون کشید. صورتشو بین دستاش گرفت و با مهربونی تو چشماش نگاه کرد.

- تامی کله شق بازی درنیار. باشه؟ الفی شاید چیزی نمیگفت اما واضحا دوستت داشت. حتی همین موضوعی که توی احمق از توش دعوا درآوردی نشون دهنده ی این بود که چقدر بهت اهمیت میده. تو هم که دیگه لازم به گفتن نیست، وقتی باهاش بودی سر از پا نمیشناختی. الفی اون خنده ای که تو جنگ گمش کرده بودی رو بهت برگردوند و باور کن همه ی ما تامی خوشحال رو به ملکه ی یخی ترجیح میدیم. برو عین یه آدم بالغ باهاش حرف بزن و بگو میخوای رابطه تونو آفیشیال کنی و از همه ی حرفات پشیمونی. اوکی؟ قول بده.

- من ملکه یخی نیستم.

- ریلی تامی؟ این همه زر زدم فقط به همینش گوش دادی؟! خیلیم هستی. یه دراما کویین وقتی یبس باشه میشه ملکه یخی. ویچ ایز یو دارلینگ.

تامی چشماشو با تمام قدرت چرخوند که البته خودش ثابت میکرد واقعا دراما کویینه.

- باشه. سعیمو میکنم. حالا ولم کن برم!

آیدا با چشمای قلب قلبی گونه ی برادرش رو بوسید و گفت:

- یادت نره از مژه هات استفاده کنی. میدونی... منظورم وقتیه که اون پایینی...

تامی با غرغر و خنده ی میکس شده هل آرومی به آیدا داد و آیدا خیلی دراماتیک خودشو روی تخت انداخت و قهقهه زد. تامی کلید ماشینش رو از روی میز برداشت و لحظه ی آخر قبل از خارج شدن از اتاق بدون اینکه برگرده و به آیدا نگاه کنه گفت:

- دعا کن عقل الفی برگشته باشه سر جاش.