Chapter Text
آندرس من نمیدونم میخوای چیکار کنی، کجا بری و چی بهش بگی. تنها چیزی که میدونم اینه که تو یک بار اون آدم رو شکستی. قلبش رو! روحش رو و حتی جسمش رو! تو برادر منی عزیز منی اما این خیلی غیرمنصفانه است. کاری که با مارتین کردی. کاری که در حقش کردی! و من نمیتونم از این حرکت دوباره ت مطمئن باشم پس توی نابود کردن یه انسان دیگه کمکت نمیکنم.
سرگیو میدونست که لحنش هیستریک شده. عصبی بود و سر تا ته اتاق رو با سرعت طی میکرد. شاید برای بار دهم عینکش رو روی بینیش تنظیم کرد. آندرس در مقابل با آرامش روی مبل سلطنتی اتاقکی در صومعه نشسته بود و به نقاشی روی دیوار رو به رو خیره شده بود. قطعا جنگی در سینه ش در جریان بود اما ذات خوددار آندرس اجازه بروز احساساتش را نمیداد. انگار که ماسکی سنگی به چهرهاش دوخته شده بود.
- جوری حرف میزنی انگار که در اون مورد تو مقصر نبودی برادر عزیزم. اگر درست یادم باشه تو بودی که میگفتی علاقه ی مارتین برای نقشه خطرناکه ولی بعد خودت عاشق شدی و هیچ مشکلی نداشت.
- اولا که من بارها بعد از اون شب کذایی که تو باهاش قطع رابطه کردی بهت گفتم که حرف هات خیلی مزخرف بود. همهی اون چرندیات در مورد میتوکندری! من ازت نخواستم که کلا از زندگیت پرتش کنی بیرون. خودت بودی که برای تاتینا و هر زن عتیقه ی دیگه ای ولش میکردی. در ثانی رابطه ی من با راکل به نقشه آسیب زد و منکرش نمیشم. مهمترین آسیب و خطر همین اتفاق نهایی بود که میخواستی عین یه احمق واقعی خودت رو به کشتن بدی. وای آندرس وای! حتی نمیدونم چطوری میخوای مرد بیچاره رو در مورد زنده بودنت توجیه کنی! مارتین تقریبا نزدیک به 3 ساله که به عزای تو نشسته! اصلا چرا بعد از این همه مدت میخوای سراغش بری؟ من باید بدونم چی تو سرته!
- چون دوستش دارم سرگیو!
سرگیو ناگهان ایستاد و خنده ی هیستریکی سر داد. با صدایی بلندتر و زیرتر از حالت معمول گفت: دوستش داری؟ تو دوستش داری؟ دقیقا چه جور دوست داشتنی؟ تو حتی توی سرقت از ضرابخونه میخواستی با یه زن رو هم بریزی! آندریا یا هر خری که بود. حالا گرایشت عوض شده؟
آندرس نگاهش رو از روی نقاشی روی دیوار برداشت و به برادر کوچک عصبانیش نگاهی انداخت. ظاهرش همچنان آرام بود اما تن صداش بلندتر و عصبی تر شده بود.
- کی داره این حرفا رو بهم میزنه؟ مردی که تمام مدت از زنها فراری بود. و حالا تو بغل یکیشون آروم گرفته؟!
- وای آندرس چطور انقدر غیرمنطقی شدی؟؟ من از زنها فراری بودم چون آدم درست رو پیدا نکرده بودم. اما مسئله ی تو فرق میکنه. آدم درست زندگیت 10 سال! 10 فاکین سال جلوت والس میرقصید و تو ندیدیش یا دیدی و تمایلی بهش نداشتی.
- حالا میخوام ببینمش. کمکم کن. خواهش میکنم! من احمق بودم. باشه؟؟ همیشه احمق و خودخواه بودم. اما این بیماری و بعدشم اتفاقاتی که توی ضرابخونه افتاد و همه ی اون تجربیات آشغال با اون زن های هرزه... همشون باعث شدن من سرمو از زیر برف دربیارم و حالا فقط میخوام ببینمش. اون نیمه ی گم شده ای بود که مال من بود و من بعد از مارتین دیگه هیچوقت کامل نبودم. 3 سال تموم سعی کردم که با هر چیزی و هر زنی، هر کسی جای خالیشو پر کنم. اما این حفره توی قلبم بدون مارتین پر نمیشه.
در کمال ناباوری، اشک صورت آندرس را مرطوب کرده بود. درد و خستگی در صدایش به وضوح حس میشد و بالاخره بعد از سالها سرگیو به این نتیجه رسید که شاید برادرش واقعا پشیمان شده. سرگیو چند لحظهای به چشمان تیره رنگ آندرس خیره ماند و در نهایت سری به معنای تایید تکان داد.
