Actions

Work Header

Kingdom of fear

Summary:

بعد از شکست خوردن توی جنگ شاهزاده گتو به عنوان "مهمان"به قلمروی دشمنش فرستاده میشه اون با خودش عهد میکنه انتقام تحقیرهاش رو بگیره و با قتل عام گوجو ها به تخت غصب شدش بنشینه

Chapter 1: مقدمه

Chapter Text

دست های یخ زدش به سختی شیمشر رو در آغوش گرفته بود. حاضر نشد جلوی دشمنانش ضعف نشون بده. با وجود اینکه تن زخمی صدها سرباز نشان از شکست داشت. تا وقتی اخرین و کوچکترین سرباز شمشیر میگرفت و مصمم جلوی دشمن می ایستاد جنگ ادامه داشت.

فرقی نداشت اون سرباز هفت سال بیشتر سن نداشته باشه. مهم نبود اگه اون سرباز شاهزاده باشه و اهمیتی نداشت اگه به سختی شمشیری که از قدش بلندتر بود رو نگه داشته باشه. مهم این بود که پدرش میخواست اون یه مرد باشه. یک مرد که روزی امپراطور میشد پس مشکلی نبود اگه از سن کم وارد میدون نبرد میشد و قتل بیرحمانه هزارن سرباز رو برای "هیچ چیز" تماشا میکرد.

مرد تنومندی شمشیر رو از دستش گرفت و اون روی زمین انداخت. یک پاش رو روی کمر پسر گذاشت تا نتونه بلند بشه: 《بچه بهتر نیست به جای شمشیر واقعی از شمشیر چوبی استفاده کنی؟ برای قد و قوارت مناسب تره》

دست هاش از شدت تحقیر و همچنین وزن پای مرد مشت شد:《مردی که اختیاری از خودش نداره نمیتونه به من بگه چی برام بهتره》

مرد فشار پاش رو بیشتر کرد:《خیلی دل و جرات داری بچه》

_توجی دست از سرش بردار و بیارش پیش من.

مرد درشت جثه اطاعت کرد. پاش رو از روی پسرک برداشت و قبل از اینکه پسر بتونه نفس راحتی بکشه با گردن بلندش کرد و روی زمین درست جلوی پای پادشاه کشورش انداخت.

با وجود درد کمرش، روی پاهاش ایستاد و با اخم به رقیب پدر و خودش خیره شد.

مرد سرش رو کج کرد:《چند سالته پسر؟》

لب های باریک بسته موند ولی وقتی که دست توجی به سمت شمشیرش رفت، لب گشود:《هفت سال》

مرد منزجر شد و گفت:《من یه پسر دارم. اون همسن توئه. اون الان توی تختش، جایی که باید باشه، خوابیده چطور پدرت تونسته تو رو همچین جایی بیاره؟》

پسر جسورانه و بدون کوچکترین ترسی گفت:《مشکل من نیست که پدرم میخواست یک مرد به وجود بیاره و تو یه خوک پرورش میدی》

توجی شمشرش رو کشید و پوست نازک گردن پسر رو اندکی خراش داد:《چطور جرات میکنی؟》

صورت توجی منقبض شد. چشم هاش از تنفر گشاد شد. ولی پادشاه با صدای بلند خندید:《خوک؟ اگه ساتورو بفهمه همچین چیزی بهش گفتی تا اخر عمر ازت متنفر میشه 》

ساتورو؟ پس این اسم اون خوک بود.

مرد اشک هایی که به خاطر خنده روی گونه های چروکیدش سرازیر شده بود رو پاک کرد و گفت:《اسمت چیه مرد جوون؟》

پسرک با افتخار اسمش رو به زبون اورد:《گتو سوگورو، نوه پادشاه گای و امپراطور به حق ژاپن》

مرد پوزخندی زد:《درست عین پدربزرگت جسوری》

پوزخندش مجنون تر شد و ادامه داد:《و بلد نیستی کی باید دهنت رو ببندی》

به بچه پشت کرد و توی یه حرکت سوار اسب قهوه ای رنگش شد:《با خودت بیارش، زنین》

توجی دست بچه رو کشید.

_نه صبر کن. جنگ تموم نشده. از اسب پیاده شو و مثل یه مرد با من بجنگ.

توحی به پسر خشمگین گفت:《اینقدر دلت میخواد بمیری بچه؟ فقط خفه شو!》

پادشاه صورتش رو برگردوند و نگاهی سراسر تحقیر به پسر انداخت.نگاهی که تا اخر عمر توی ذهن پسر ثبت شد:《هر وقت یک مرد واقعی شدی من رو به مبارزه دعوت کن. من هیچوقت با یه برده نمیجنگم》

دست گتو توی دست خشن و پینه بسته وزیر جنگ کوچک به نظر میرسید. مجبور بود قدم های سریع و بلند برداره تا با زنین توجی همگام باشه.

توجی به بچه کمک کرد روی اسب اصیل عرب بشینه. دست های کوچک و غرق در خونش یال های سیاه رنگ اسب و چنگ زد. سوگورو گردن اسب رو بغل کرد تا روی زمین نیوفته.

زنین پشت سر بچه روی اسب نشست. پاهای قدرتمند اسب به وضوح به خاطر وزن صاحبش خم شد.

کلمه برده توی سر گتو اکو میکرد. دندون هاش قفل شده بود با خودش گفت:《یک روز بهت نشون میدم کی بردست، گوجو یوتا》

برای رسیدن به پایتخت راه طولانی ای در پیش داشتن. اون ها نزدیک مرز آبی بودن چون پدرش تصمیم گرفته بود با دشمنان هم پیمان بشه تا حکومت غصب شدش رو از خاندان گوجو پس بگیره.

به مردی که خودش رو پاشاه میخوند خیره شده. با وجود سن و سالش بدنش نشونه ای از پیری نداشت. صورتش مغرور و نگاهش جدی بود. اون شونش رو عقب داده بود و برعکس سوگورو از بین تشویق مردمش از شهر ها عبور میکرد. گتو سرش رو پایین انداخته بود و خودش رو قایم میکرد تا مردم اونو نبینن. اون شکست خوده بود به عنوان یک سرباز باید رقیبش رو مغلوب میکرد ولی به خودش قوت قلب داد که ماموریتش رو با بریدن سر تک تک گوجو ها به پایان میرسونه.