Work Text:
ساعتهاست که کستیل در بانکر نشسته و به نقطهای نامعلوم زل زده است. او نمیتواند آنچه را دیده، هضم کند. آخرین باری که دین را دید، با لبخندی نجیب بر لب و بدنی خُرد شده، در آغوش برادرش فرو رفته و گفته بود که به خودش و سم افتخار میکند. انگار که وزنهای یکتنی به پاهایش بسته باشند، لنگانلنگان به دین نزدیک شد.
سم صورتش را پوشانده بود و مثل کودکی چهار ساله که بهتازگی یتیم شده است، هقهق میکرد. کستیل قدم دیگری برداشت؛ پاهایش میلرزید. او جلوی پای دین زانو زد؛ ترنج کتش روی زمین کشیده شد و با احتیاط دستهایش را جلو برد تا صورت غرق در خون او را لمس کند. حالا لحظهای بود که او چشمانش را باز میکرد، سبز زمردی نگاهش را به او میدوخت و یک شوخی مستهجن میکرد. اما نه، هیچ چیزی درست کار نمیکرد! کستیل هیچ قدرتی در به هم چسباندن استخوان های شکسته آن مرد نداشت. قلبش در دهانش میتپید. چند بار دیگر دستش را روی صورت او کشید تا در نهایت، سر بیجان دین به سمت دیگری متمایل شد. کستیل احساسات انسانی نداشت، اما اشکها بیاختیار گونههایش را خیس کرده بودند. سم احمق؛ چرا او گریه میکرد؟ مگر دین را نمیشناخت؟ کستیل هول شده بود؛ خیلی بیشتر از زمانی که باعث نابودی بهشت شد.
«چرا وایسادی؟ باید خونریزی رو متوقف کنیم».
نمیدانست صدا از گلویش خارج شده یا نه ولی سم دستانش را از روی صورتش برداشت ؛ موهایش آشفته و چشمانش کاسه خون بود.
«دیر شده، کس».
دستان کستیل میلرزید؛ با حرکتی دیوانهوار دستش را روی شکم دین گذاشت تا از خالی شدن آخرین جویبارهای خون از بدنش جلوگیری کند. نه، نباید اینطوری تمام میشد؛ او دین وینچستر بود. کستیل هزار بار برای او بالهایش را میسوزاند، سقوط میکرد و به خاک سیاه مینشست؛ ولی دین؟ او نباید میمرد.
مچ دست دین را گرفت و انگشتش را روی نبض او گذاشت؛ نمیزد. سرش را جلو برد و روی سینه دین گذاشت؛ نمی تپید. با وحشت از او فاصله گرفت. او حتی به دین نگفته بود که چقدر دوستش دارد، وقتی که به همهچیز راجع به انسانها اهمیت میدهد. چقدر دوستش دارد؛ وقتی آخر شب روی صندلی مخصوصش جا میگیرد، پاهایش را روی میز دراز میکند و آبجو سر میکشد. وقتی سر به سر سم میگذارد و از ته دل میخندد و یا وقتی مثل یک پیرمرد بدعنق بهانه میتراشد و بداخلاقی میکند. لعنتی! او هیچوقت به دین نگفته بود که دوستش دارد و حالا خیلی دیر شده بود.
درب اتاق دین به هم میخورد و این کستیل را سراسیمه از خاطرات وحشتناکش بیرون میکشد. صدای قدمهای سنگین شخصی به گوش میرسد و سپس قامت بالابلند دین در آستانه راهرو دیده میشود. کستیل چشمهایش را میبندد و باز میکند؛ اشتباه نمیکند، دین وینچستر رو به روی او ایستاده است. زبان خشکش را توی دهانش میچرخاند تا کلمه «دین» را ادا کند. او با قدمهایی آهسته نزدیکش میشود؛ متفاوتتر از همیشه، چهارشانهتر و مغرورتر. کس بهزحمت میپرسد:
«تو... تو... رفته بودی...»
نمیتواند بگوید «تو مرده بودی». دین پوزخند میزند و وقتی کراولی پشت سر او ظاهر میشود، کستیل داستان را تا آخر خط میخواند: دین یک شیطان شده است.
یک هفته میگذرد. آواری که دین وینچستر از خود بهجا گذاشته، وحشتناکتر از کاری نیست که کستیل در بهشت انجام داد؛ ولی اینجا زمین بود، جایی که زندگی تمام آدمها ارزش داشت. کستیل بالاخره دین را در خانه قدیمیشان در کنزاس گیر میاندازد. سم فرشی را روی «تله شیطان» میاندازد و با سرنگش در آستانه در میایستد تا با تزریق آن، برادرش را به خود برگرداند. چرا که دین به انسانها آزاری نمیرساند، ولی حالا یک کودک را با استدلال ذهن مریضش سلاخی کرده بود. دین از پنجره خود را به داخل پرتاب میکند، روی زمین غلت میخورد و گول هیچکدام از حیلههای برادرش و بهترین دوستش را نمیخورد.
«به شما دو تا عوضی گفتم دست از سر من بردارین!»
سم جلو می رود ملتمسانه می گوید:
«دین، خواهش میکنم... تو باید برگردی».
دین میخندد و دستانش را ستایشوار در هوا میچرخاند:
«برگردم؟ پسر، من فوقالعادهام! کی گفته میخوام اون آدم قبلی باشم؟ اون مرد احمق با احساسات مسخرهاش مرده.»
سرش را میچرخاند و به کستیل نگاه میکند.
«اون احمق راجع به تو خیالپردازی میکرد، میدونستی؟»
کستیل پلکش میپرد و قلبش با سرعت بیشتری خون را پمپاژ میکند.
«دین، خواهش میکنم، بجنگ!»
دین عقب میرود: «بهتون آسیبی نمیزنم، اما اگه یک بار دیگه جلوی راهم سبز شین، قسم میخورم جفتتون رو میکشم».
کستیل جلو میرود: «تو نمیتونی هیولا باشی، دین».
دین با آرنج به شکم او میکوبد و ضربههای بیشتر روی سر و صورتش فرو میآیند. مداخله سم هیچ تأثیری ندارد، چون دین با یک ضربه او را بیهوش میکند. کستیل روی زمین، در خون خود غلت میزند؛ دین ترنج کتش را چنگ میزند و او را بلند میکند. کستیل چشمان سیاه دین را میبیند. هنوز هم میتواند برنده باشد، مشتی توی صورت او بزند و خنجری را که به سمتش نشانه گرفته به سمت خودش برگرداند، ولی بردن بهقیمت آسیب رساندن به دین؟ عمراً! شیطان از نگاه فرشته وفاداریاش را میخواند، پوزخند بدجنسی میزند و در آخرین لحظه خنجر بهجای بریدن گلوی کستیل، در شکم خودش فرو میرود.
پرده سیاه از جلوی چشمان دین کنار میرود و چشمهای سبز و شفافش با بیحالی به فرشته دوخته میشود. کستیل با وحشت او را میگیرد و دین روی زانوهایش میافتد؛ او لبخند میزند و خون از دهانش فواره میزند. اشک گونههای کستیل را خیس میکند، روی زانویش میایستد و صورت او را در بر میگیرد.
«دین! چشمات رو باز کن!»
او با بیحالی نگاهش میکند.
«میدونستیم تهش اینجوری تموم میشه، مگه نه؟»
کستیل سرش را به چپ و راست تکان میدهد.
«نه، نه! نذار دوباره این رو تجربه کنم.»
دین میخندد؛ بهزحمت با نفسهای بریدهبریده میگوید:
«میدونی اون راجع به خیالاتم راست می گفت!»
کستیل میپرسد:
«چی خیال میکردی؟»
او «آخی» میگوید و دستش را روی خنجر میگذارد که بهسرعت در حال تخلیه خون بدنش است.
«شاید یه بار توی شیکاگو داشته باشیم...»
انجل میان اشکهایش لبخند میزند و میگوید:
«من و تو و سم؟»
دین نیمی از تنش را به دیوار تکیه میدهد؛ کمکم دارد هوشیاریاش را از دست میدهد.
«نه خنگِ خدا! من و تو.»
کستیل چند بار لبهایش را بههم میزند تا حرفی را که توی دلش عقده شده بر زبان بیاورد، اما دین پیش از او با صدایی که از ته چاه بیرون میآید لب میزند:
«تو بارها نجاتم دادی، وقتی کسی بهم هیچ اهمیتی نمیداد.»
سپس میخندد و از درد صورتش جمع میشود.
«لعنتی! تو بهخاطر من قوانینِ جهان رو عوض کردی.»
کستیل هنوز هم ناخودآگاه اشک میریزد.
«در قبال تو، این هیچی نبود.»
دین نگاهش میکند؛ رنگ صورتش پریده و پلکهایش میپرد؛ با صدایی که شنیدنش احتیاج به یک گوشِ فراطبیعی دارد میگوید:
«دوستت دارم، کس.»
اما کس آن را میشنود و میمیرد که چرا پیشتر نگفته بود؟ وقتی که مثل یک نوجوان سیزدهساله به رابطه او و آنا حسادت میکرد، یا حداقل وقتی که دین او را توی برزخ پیدا کرد و در آغوشش کشید. پلکهای دین روی هم میافتد؛ کستیل باید بجنبد، سرش را خم میکند و لبهایش را روی لبهای سرد دین میگذارد. دین انگشتش را تکان میدهد و نفس کوتاهی که میکشد به او میفهماند که پیام او را دریافت کرده است. کستیل بوسهاش را میشکند تا سرش را بلند کند و توی صورت دین بگوید که دوستش دارد، اما دستهای دین شل میشوند و بدن او کاملاً در آغوش کستیل میافتد.
«دین... مرده است و من هرگز به او نگفتم دوستش دارم.»
