Work Text:
در سمنگان، باد، صدای کودکانهی تیلهها، و بوی نان داغ میوزید. مادر به اون گفته بود نرود، همینجا بماند. سمنگان به زودی متعلق به او میشد! مگر چه کم داشت؟ چه چیزی خوبتر از چمنهای سبز آنجا، آرامش، و خانهاش؟ اما آن سایهی غریبی که قلب سهراب را به لرزه میانداخت، و نفسش را میبرید، و دیگران را به زانوهایشان پایین میبرد، بالای سرش بود. تهمتن، رستم، پهلوان سیستانی، پسر زال، پدر او.
امروز بر تپهای در سمنگان بود و فردا در دژ سپید. امروز تنها، فردا با پدر. گویی که آتش خشمش خاموش و نور امید در او روشن گشته بود. سهراب با همه بدرود گفت —باد، تیلهها، نان، مادر؛ و گویی که دیگر بازنمیگشت.
