Fandoms
Recent works
-
Tags
Summary
وون زمانی که خون از دهانش می ریخت گفت:
_ خودت رو برای بازنده ای مثل من سرزنش نکن دونگ سو.
دونگ سو همانطور که بدن وون در آغوشش به آرامی رو به سردی می رفت و آخرین اشک ها روی گونه هایش خشک می شدند. زیر لب گفت:
_ احمق.
او هیچوقت بچه ای مطیع نبود، وون باید بهتر می دانست.
این شروع یک لجبازی پنجاه ساله بود.

