Actions

Work Header

Rating:
Archive Warning:
Fandom:
Characters:
Language:
فارسی
Stats:
Published:
2013-11-01
Completed:
2014-07-18
Words:
8,050
Chapters:
6/6
Comments:
29
Kudos:
16
Bookmarks:
1
Hits:
666

The Night Is Dark And Full Of Terror

Summary:

Stannis Nightmares after Renly's killing. Some bitter memories of Renly bother him...
کابوسهای استنیس بعد از کشته شدن رنلی. بعضی از خاطرات تلخی که با هم داشته اند به سراغش می آید و آزارش می دهد.

Notes:

This is my first fanfiction here and first Persian language in A3O too. I hope I find my Iranian friends here.

Chapter Text

سکوت شب, وهم آور است. انگار که اين بيصدايي حتي طنين نفسها را به درون خودش مي کشد.چندين روز است که اين احساس را دارد و گاهي از تنها ماندن و گوش کردن به خلايي که بين صداهاي اطرافش وجود دارد وحشت مي کند. همهمه ها که گاه دورند ومبهم و گاه نزديک و شفاف آزارش مي دهند.اما انگار بر همه اينها سکوتي سنگين و تيره سايه انداخته است. استنيس با اکراه پتو را تا روي سينه اش بالا مي کشد. انگار که براي مجازات آماده مي شود. در يک هفته گذشته حتي يک شب را هم راحت نخوابيده بود. هراس دارد که او امشب به چه صورت به سراغش خواهد آمد. هر شب با شکلي متفاوت, سني متفاوت و شرايطي متفاوت مي ايد. هر شب با تصاويري از خاطرات دور همراه است که استنيس نمي داند کجا ذخيره شده اند. خيلي از اين تصاوير مدتهاست که فراموش شده اند. انگار دستي,اتفاقات گذشته را بر هم مي زد و به عمد دردناکترين يا تلخترينها را بيرون مي کشد. شايد بدترين گفتگوهايي که در طول اين سالها با هم داشتند.

دقيقا" سه روز از آن اتفاق عجيب و ناگهاني گذشته بود که اولين خواب به سراغش آمد. فکرش هنوز مشغول انبوه سپاهي بود که نصيبش شده بود و دلچرکين از اينکه اشرافزاده هايي را که پشيزي برايشان ارزش قائل نبود بخشيده بود. چاره ديگري نداشت. مجبور بود با همين آدمهاي دورو و ترسو کنار بيايد. هر چند تحقيرشان مي کرد و مي دانست که آنها هم به ناچار به او پيوسته اند. زماني که حق انتخاب داشتند هيچکدام او را انتخاب نکرده بودند. هر چند که ظاهر خشک و سردش خلاف اينرا نشان ميداد اما برايش دردناک بود که حتي نزديکترين خويشانش, خانواده همسرش که شايد فقط به خاطر مصالح سياسي با او ازدواج کرده بود, هم حق پادشاهي او را ناديده گرفته بودند و به لشگر برادرش پيوسته بودند. برادر کوچکترش....

سه شب بعد از کشته شدن او, تازه غرق در خواب پريشان و ناآرامش شده بود با صدايي شبيه گريه يا غرغر يک کودک از خواب بيدار شد. صداي کودکي پنج, شش ساله. از تخت بيرون امد. فضاي چادر کاملا" تغيير کرده بود. لحظه اي متحير  بر جاي ماند. در گوشه اي دور از ورودي چادر, تختي قرار داشت که کودکي رو آن نشسته بود. معلوم بود در حال گريه کردن است. با ترديد به اون نزديک شد. نور ضعيف و لرزان شمع چهره کودک را روشن مي کرد. با نزديک شدن استنيس سرش را بلند کرد و چشمان اشکبارش را به او دوخت. چشمان درشت و سبزرنگ که غير ممکن بود هيچ وقت فراموششان کند.

" چي شده؟"

اين جمله بي اختيار امد. از شنيدن صداي خشک خودش احساس سرما کرد.باز هم نزديکتر رفت.

" گشنمه."

از اينکه جوابي شنيده بود تعجب کرد. با احتياط روي تخت نشست. احساس مي کرد با کوچکترين تکاني اين رويا از هم مي پاشد.

 دوباره گفت: "خيلي گشنمه"

صدايش همان بود که هميشه بود. اما از غصه گرفته و آرام شده بود.

" مي دونم رنلي. اما بايد تحمل کني"

رنلي سري تکان داد. " تحمل مي کنم اما خيلي گشنمه."

خواب بود يا بيدار؟ الان گذشته ها بود يا رويايي در زمان حال لعنتي؟ استنيس با ترديد دستش را بلند کرد و روي شانه رنلي گذاشت. رويا نبود. عين واقعيت بود.  استخوان شانه اش انگار که در دستش فرو رفت. از آن بچه خوش بنيه و شاداب فقط همين مانده بود. 

" رابرت کي مياد؟"

دوست داشت دورغ بگويد. حالا که سالها از آن موقع گذشته بود گاهي فکر مي کرد کاش مي توانست کمتر جدي باشد. اگر مهربانتر مي بود شايد وضعيت فعلي اش بهتر بود. اما نمي توانست به دروغ به اين بچه اميد بدهد.

" معلوم نيست رنلي. ما بايد تا جاييکه مي تونيم ادامه بديم"

" اما من گشنمه"

" مي دونم گشنته. اما کاري ازمون بر نمياد"

" من رابرتو مي خوام"

دوباره گريه اش شروع شد. کاش مي توانست بغلش کند و دلداري اش بدهد اما بلد نبود. هميشه فکر ميکرد اين بچه بايد با سختي خو بگيرد. از وقتي که به ياد داشت سعي کرده بود با رنلي مثل يک آدم بزرگ رفتار کند.هر چند که خيلي کمتر از چيزي توقع داشت توانسته بود او را تبديل به بچه اي کند که خودش مي پسنديد. اما حالا سختي از حد گذشته بود. هشت ماه در محاصره دشمن از يک پسر بچه اصيل زاده فرو رفته در ناز و نعمت فقط پوست و استخوان و چشماني اشکبار و معصوم باقي گذاشته بود.

" معلوم نيست رابرت کي بياد."

" من رابرتو مي خوام"

دوست داشت بگويد که رابرت هيچوقت توجه چنداني به تو نداشته است, فقط من براي تو وقت گذاشته ام و از تو مراقبت کرده ام اما مي دانست که اين حرفش در گوش رنلي فرو نخواهد رفت. رابرت براي او هميشه برادر بزرگتر و جذابتر بود که هر از گاهي سري به آنها ميزد و اگر از فاحشه ها و شرابخواري فرصتي بيشتر پيدا ميکرد چند ساعتي را با رنلي مي گذارند, اما همان چند ساعت براي ماهها در ذهن اين بچه مي ماند و تا مدتها در موردش صحبت مي کرد. در ذهنش گذشت که بغلش کن. بگذار گريه کنه تا آروم بشه. بهش اميد بده. اما نتوانست. نه توانست اميد بيهوده به او بدهد و نه توانست واقعيت را در مورد رابرت بگويد. از جا بلند شد. با صدايي سرد گفت.

" رابرت حالا حالاها نمياد"

کاش اميد داشت که اين حرفش اشتباه از آب در بيايد اما سير اتفاقات آينده هم همين را نشان داده بود.متاسفانه از آينده خبر داشت.

" فقط بايد تحمل کني. مي فهمي؟"

رنلي تکاني خورد. لباس سبک خانگي اش انگار به تنش زار مي زد. ناگهان اخمهايش در هم رفت و چشمانش برقي زد.

" دوستت ندارم استنيس. تو مي خواي همه رو بکشي"

استنيس لحظه مکث کرد. مطمئنا" رنلي اين حرف را از دهان بزرگترها شنيده بود. تا به حال نديده بود اينطور تهديد آميز و خشمگين صحبت کند.

" تو اين حرفو از کجا آوردي؟ "

رنلي همچنان خيره مانده بود. با لحني جدي گفت" از هيچ جا. خودم مي دونم که مي خواي همه رو به کشتن بدي"

 استنيس دستش را روي شانه رنلي گذاشت.

" نه اينجوري نيسست"

لحظه اي فکر کرد اگر آنموقع به رنلي گفته بود که چقدر نگران اخر وعاقبت همه است فرقي به حالشان مي کرد؟ شايد اينطوري آن تصوري که از او در ذهن همه  نقش بسته بود کمي تغيير مي کرد. تصوير آدمي لجباز و بدون گذشت. مي توانست اقرار کند که اتفاقا" بيشتراز همه نگران رنلي بود. مي ترسيد که در صورت سقوط استورمز اند شايد خودش مجبور باشد رنلي را بکشد چون از سرانجامي که بچه هاي ريگار پيدا کرده  بودند مي ترسيد و بيشتر از آن هراس داشت که اين بچه زنده بماند و تبديل شود به گروگاني ارزشمند در دست اهالي ريچ بر عليه رابرت. اما باز هم چيزي نگفت. فقط دوباره تکرار کرد.

" نه, اينجوري نيست"

قدمي به عقب برداشت و از او دور شد. رنلي فرياد زد.

" ازت متنفرم استنيس. تو مي خواي همه رو بکشي. تو آخرش همه رو مي کشي. "

 استنيس لحظه اي بر جاي ماند. سعي کرد خشمش را فرو دهد و بعد رويش را برگرداند. برگشت تا چيزي در جواب رنلي بگويد. شايد درشتي کند يا شايد هم به نرمي آرامش کند اما نه اثري از رنلي بود و نه تختي که رويش نشسته بود. همه چيز در چشم به هم زدني تغيير کرده بود. چادرش همان چادر هميشگي بود و او وسط چادر ايستاده بود اما صداي رنلي از جايي ميامد.

" ازت متنفرم استنيس. تو يه آدم کله شق مزخرفي. ازت نفرت دارم. همه از تو متنفرن"

استنيس دور خودش چرخيد اما نفهميد صدا از کجا مي آيد. عرق به تنش نشسته بود و نفسش سنگين شده بود. همان لباسي که موقع خواب به تن کرده بود, تنش بود. روي تختش نشست.دوباره همه جا ساکت شد. فقط صداي نفسهاي سنگين خودش را مي شنيد.

آن شب فکر نمي کرد که اين روياها تا مدتها ادامه خواهند داشت و سوهان روحش خواهند شد.