Actions

Work Header

Rating:
Archive Warning:
Category:
Fandom:
Relationship:
Characters:
Additional Tags:
Language:
فارسی
Stats:
Published:
2024-03-27
Updated:
2024-04-28
Words:
5,051
Chapters:
2/?
Comments:
7
Kudos:
21
Bookmarks:
1
Hits:
270

The Art of Camouflage

Summary:

"روی صحنه یک نفس عمیق بکش و یکی از ماسک هاتو دربیار. تو صدها نقاب داری که در هر لحظه باید انتخاب کنی کدومو روی چهره ت بذاری. فقط کافیه نقاب درست رو انتخاب کنی. کل بازیگری همینه نیک! از خود گم شدن و در نقاب پیدا شدن"

The one with Nicholas in love, and Taylor having no clue... and also a boyfriend.

Notes:

الان که دارم اینو آپلود میکنم از تمام چیزایی که تو دنیای واقعی داره اتفاق میوفته دلگیرم و این داستان پناهیه از اون سیاهی به نقطه ی روشن خیال.
اولین باره که برای شخصیت های واقعی داستان مینویسم و طبیعتا این ها تمام ساخته و پرداخته ذهن منه هرچند که سعی کردم تا جای ممکن به واقعیت اتفاقات و بخصوص زمانبندی ها وفادار بمونم.
امیدوارم اگر کسی خوند لذت ببره.
<3

(See the end of the work for more notes.)

Chapter Text

ژوئن 2022

بعدازظهری در اواخر ماه ژوئن بود. هوای لندن گرم شده بود و نبود ایرکاندیشنر شرایط رو آزاردهنده تر میکرد. نیک در تریلرش روی تخت دراز کشیده بود و خودش را با گوشی مشغول کرده بود بلکه کمی از کلافگی اش را کم کند. اینستاگرام را باز کرد و بی آنکه فکر کند وارد صفحه تیلور شد. آخرین پست، عکسی از خودش نشسته جلوی تریلرش بود با لبخندی که دیدنش ناخودآگاه لبخندی به لب نیک آورد. نیک روی عکس زوم کرد. گرمای کاراکتر تیلور حتی از پشت این عکس ساده حس میشد و نیک فکر کرد که کاش به جای این گرمای خفه کننده تابستان، با گرمای تیلور احاطه شده بود. از این فکر تشری در دل به خود زد.

"جمع کن خودتو! حتی معلوم نیست اونجوری از تو خوشش بیاد، بعد تو نشستی اینجا خیالبافی میکنی! :/"

اما این باعث نشد دست از زیر و رو کردن پیج تیلور بردارد. عکس های بعدی مربوط به حضور تیلور در فشن شوی دیور بود. قطعا تیلور اولین و آخرین مرد سیکس پک داری نبود که نیک توی زندگیش دیده بود اما هیچکس تا قبل از تیلور باعث نشده بود نیکلاسِ همواره استریت بخاطر چند عکس تاپلس، urgeای برای دست کشیدن به دیکش پیدا کند. گرمایی که بین پاهای نیک جمع شده بود مطلقا ارتباطی به گرمای هوا نداشت.

از اوایل ژوئن که فیلم برداری رد وایت شروع شده بود رابطه تیلور و نیکلاس روز به روز صمیمی تر میشد و حالا بعد از یک ماه چنان بهم نزدیک بودند که انگار سال هاست یکدیگر را میشناسند. برای نیکلاس بهترین قسمت روز زمانی بود که با تیلور میگذراند. مهم نبود که سر فیلمبرداری باشند، در لندن قدم بزنند یا حتی فقط در تریلر یکیشان کنار هم بشینند و بی آنکه حرفی بزنند با گوشی موبایل خود سرگرم باشند. در هر حال حضور تیلور مود نیک رو بالا میبرد و به او احساس آرامش و سبکی میداد. و البته که قضیه به اینجا ختم نمیشد. سنس آو هیومر مشترک، شوخی ها و کل کل ها و سر به سر گذاشتن ها، حرف های جدی تر و عمیق ترشون در مورد نگرانی ها برای آینده کاریشون، همه و همه باعث شده بود که نیکلاس باور کند فردی خالص و واقعی به دایره اطرافیانش اضافه شده و این برای کسی مثل او که نزدیکان محدودی داشت خیلی با ارزش بود. به طور متقابل نیک هم حس میکرد که تبدیل به فردی خاصی برای تیلور شده و البته که این کمیستری بخشی از کل این نمایش بود اما نیک حس میکرد که محبت های گهگاهی تیلور هم بیشتر از یک همکار صمیمی است. گاهی سنگینی نگاه تیلور را حس میکرد و وقتی سرش را بالا میاورد او را میدید که با لبخندی واقعی تماشایش میکند و حتی به خودش زحمت نمیداد که نگاهش را بدزد یا پنهان کند. انگار که میخواست نیکلاس چیزی ناشنیدنی را از نگاهش بخواند. اما نیکلاس اغلب خودش نهایتا خجالت میکشید و سر به زیر انداخت و البته از این خنده اش میگرفت که در این سن مثل یک دختر دبیرستانی زیر نگاه پسری سرخ و سفید میشود. هرچه که بود نیکلاس حس میکرد چیزی بین خودش و تیلور هست که هردو به دلایل حرفه ای از صحبت درباره آن خودداری میکنند و به شدت مایل بود که بتواند بعد از اتمام فیلمبرداری، در زمانی که تکلیفش با خودش هم مشخص تر شده بود، در مورد آن با تیلور صحبت کند.

رد وایت اولین پروژه ای از نیک نبود که در آن به بازیگر نقش مقابلش نزدیک میشد. آخرین نمونه سوفیا بود که البته به جایی نرسید. اما حس نیک به تیلور فراتر از یک دوستی و کشش ساده بود. از جنس دیگری بود و این به شدت او را میترساند. در سن 28 سالگی برای اولین متوجه تمایلش به یک همجنس شده بود و میدانست این مسئله نیاز به بررسی عمیق تر و حتی شاید مشورت با یک متخصص دارد. حداقل باید با آستین یا خواهرش در این مورد حرف میزد اما فعلا نمیخواست ذهن دیگران را درگیر موضوعی کند که خودش از آن صد در صد مطمئن نبود. البته که نیک از کششی که به تیلور داشت مطمئن بود، اما نیاز داشت که خارج از فضای intense فیلمبرداری و در زمانی که هرروز ساعت ها با تیلور وقت نمیگذارند، به این گرایش تازه کشف شده فکر کند.

موبایلش را روی میز کنار تخت گذاشت و چشمانش را بست و دستی به لبش کشید. رد لب های تیلور را هنوز حس میکرد. به این فکر کرد که بوسیدن تیلور خارج از نقش هنری و الکس چه حسی دارد. اینکه آیا بالاخره متیو برای صحنه پاریس اجازه یک فرنچ کیس واقعی را میدهد یا نه...

صدای در ناگهان نیکلاس را از جا پراند. انگار که مچش را به وقت کاری خلاف گرفته باشند هول هولکی پرسید.

  • کیه؟ درو باز نکن.
  • تیلورم. میشه بیام تو؟

نیکلاس فقط لباس زیر به تن داشت و دیکش هنوز کامل سافت نشده بود. با عجله شلوارک و تیشرتش را که گوشه ای پرت کرده بود برداشت.

  • یه لحظه صبر کن الان میام.

نیکلاس، در را که باز کرد، نمیدانست که قرار است تا چند دقیقه دیگر تمام آرزوهای محالش نقش بر آب شوند اما به خوبی فهمید که مشکلی وجود دارد. چهره تیلور به سفیدی میگرایید و چشم هایش مبهوت بود. نیک بلافاصله پرسید:

  • چی شده؟؟

و از جلوی در کنار رفت تا تیلور وارد شود. تیلور جوابی نداد اما به آرامی وارد شد و به سمت مبلی که در اتاق نیک نزدیک به پنجره قرار داشت رفت و نشست ولی چیزی نگفت. در سکوت به نیک نگاه کرد. چشم های زیباش از اشک پر شد ولی باز هم چیزی نگفت. نیکلاس که به شدت ترسیده بود و هیچ ایده ای نداشت چه اتفاقی میتواند تیلور را به این روز انداخته باشد، به آرامی به او نزدیک شد و روی میز عسلی جلوی مبل نشست. در ذهنش گذشت که اگر زندگی اش یک فیلم کمدی باشد الان میز زیر وزن نیک میشکند و هردو به خنده می افتند، اما واحسرتا که زندگی تراژدیست. “What a dramatic actor you are, Nick! =)))”

  • تیلور داری منو میترسونی. خواهش میکنم بگو چی شده!

تیلور نگاهش را از نقطه ای محو پشت سر نیک گرفت و بالاخره به چشم های نیک دوخت. به سختی آب دهانش را قورت داد و با صدایی گرفته گفت:

  • جک... جک مرده.

مغز نیکلاس برای لحظه ای قفل شد. خوشحال بود که برای کسی از اعضای خانواده تیلور اتفاقی نیفتاده اما از طرفی میدانست که جک برای تیلور واقعا "عضو"ی از خانواده اش بود.

  • تی... من خیلی متاسفم...

لب های تیلور میلرزید و اشک از چشم های درشت و زیبایش سرازیر میشد. نیک بلند شد و کنار تیلور نشست. با وجود حسی که به تیلور داشت میدانست که او الان بیشتر از هر چیزی به یک دوست و همدل نیاز دارد و نیک میتوانست دوست تیلور باشد؛ در واقع نیک آماده بود که هر چه که تیلور میخواهد همان باشد. دستانش را دور شانه و بازوهای او حلقه کرد و محکم در آغوشش فشرد. انگار که با لمس نیک طلسم سکوت تیلور شکسته باشد، مرد مو مشکی به هق هق افتاد.

  • من... من خیلی دوستش داشتم! ولی تو روزهای آخر زندگیش حتی پیشش نبودم!

و گریه اش شدیدتر شد. نیک آه لرزانی کشید، به پشتی مبل تکیه داد و تیلور را هم با خودش عقب کشید. سر تیلور را به سمت سینه اش هدایت کرد و گذاشت اشک های تیلور تیشرتش را خیس کنند.

"میدونم سوییت هارت. میدونم..."

نیک حقیقتا برای تیلور ناراحت بود. میدانست که چقدر سگش را دوست داشته و چقدر برایش با ارزش بود. از گریه ی تیلور خودش هم اشک آلود شد. دوباره زمزمه کرد:

  • خیلی متاسفم تی... میدونم خیلی سخته.

سعی نکرد بگوید که گریه نکن یا ناراحت نباش. فقط او را سخت در آغوش گرفت و کلماتی آرام کننده را در گوشش زمزمه کرد و اجازه داد تیلور آنقدر گریه کند تا خودش آرام شود. بوسه ای روی فرق سر تیلور گذاشت و در دل به خود بالید که چنان مورد اعتماد تیلور بوده که اولین نفر سراغ او آمده است.

  • بهم نگفته بودی که مشکلی داره. میدونی علت فوتش چی بوده؟

تیلور کمی از آغوش نیک درآمد و نیک بلافاصله دلتنگ شد اما به تیلور فضا داد تا کمی خودش را جمع و جور کند. تیلور با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. کاری که نیک آرزوی اجازه ی انجامش را داشت.

  • همین اواخر خیلی یهویی فهمیدیم که یه توده سرطانی داره اما فکر نمیکردم اینجوری شه... بخاطر همین تعریف نکرده بودم.
  • وای سگ بیچاره... خیلی ناراحت کننده ست.

تیلور سرش را بین دستانش که از آرنج روی زانوهایش تکیه زده بودند گرفت. نیک بلند شد و لیوانی آب برایش آورد. شانه اش را فشرد و گفت:

  • بیا. یکم آرومت میکنه.

تیلور سرش بلند کرد و لیوان آب را گرفت. با قدردانی لبخند بی رمقی به نیکلاس زد:

  • ممنونم رفیق.

نیک سعی کرد لبخند دلگرم کننده ای بزند هرچند کلمه "رفیق" کمی، و فقط کمی، قلبش را فرو ریخته بود.

تیلور لیوان را روی میز گذاشت. حالا جفت دست هایش روی پاهایش بودند و با حالتی مضطربانه آن ها روی ران هایش میکشید. نگاهش را از نیک دزدیده بود و ناگهان نیک احساس کرد که قضیه ی کش تمام ماجرا نبوده است. تیلور گلویش را صاف کرد.

  • نیک میشه بشینی؟

نیکلاس که کمی گیج شده بود با کنجکاوی نگاهش کرد. چیزی نگفت و نشست.

  • یه چیز دیگه ای هم هست که میخوام بهت بگم. Not a big deal though but... نمیدونم. تو این مدت فرصتش پیش نیومد که بخوام مطرحش کنم ولی الان دیگه به نظرم رسید که بهتره بگم زودتر.

قلب نیکلاس با شدت بالایی در سینه میپتید. نمیدانست که قرار چه چیزی بشنود اما مطمئن بود که هرچه است is definitely a big deal. در دل خدا خدا میکرد که تیلور هم به علاقه اش به او اعتراف کند. آماده بود که بعد از آن، مثل یک همدم واقعی کنار تیلور باشد و به او در فراموش کردن غم جک یا هر چیز دیگری کمک کند. کمی روی مبل جا به جا شد. بی قرار بود.

تیلور دوباره گلویش را صاف کرد. مشخص بود بهانه ایست برای مزه مزه کردن حرف هایش؛ اما نیک آماده بود که تمام وقت های دنیا را به او بدهد پس در سکوت نشست و با نگاهی منتظر به تیلور خیره شد.

  • خب راستش ما این مدت خیلی با هم صحبت کردیم و صمیمی شدیم. من واقعا با تو راحتم و میدونی که از خیلی چیزها بهت گفتم. میخوام بگم این دوستی برام خیلی با ارزش بوده و هست. یه قضیه ای هست که شاید بهتر بود از همون روز اول میگفتم اما چون اون موقع درست نمیشناختمت فکر کردم که خب شاید بهتره مطرحش نکنم که ارتباط حرفه ایمونو تحت تاثیر قرار نده. در واقع میخواستم که تو یه وقت معذب نشی و بعد ما هی صمیمی تر شدیم و بیشتر حرف زدیم و من بهتر شناختمت و فهمیدم که اون نگرانی اولیه م بی مورد بوده اما دیگه یه جورایی حس کردم دیر شده برای گفتنش و البته یکی دوتا دلیل حاشیه ای دیگه هم وجود داشت که...
  • For fuck’s sake taylor! Just spit it out!
  • Ok ok… look, I’m gay. And I have a boyfriend who’s coming here tomorrow to be with me because of Jack’s death and everything. Mattew already knows about him…

نیکلاس نمیدانست صدای شکستن قلبش بلندتر است، یا انعکاس صدای تیلور در ذهنش و یا سکوت بینشان.

"I have a boyfriend"

اما خوب میدانست که الان لحظه ی فرو ریختن نیست.

"I have a boyfriend"

پس قرار بود این طوری بفهمد که شغل مناسبی را انتخاب کرده یا نه.

" I have a boyfriend"

"روی صحنه یک نفس عمیق بکش و یکی از ماسک هاتو دربیار. تو صدها نقاب داری که در هر لحظه باید انتخاب کنی کدومو روی چهره ت بذاری. فقط کافیه نقاب درست رو انتخاب کنی. کل بازیگری همینه نیک! از خود گم شدن و در نقاب پیدا شدن"

صدای اندرو اسکات در سر نیکلاس پیچید. نقابش را درآورد، "دوست و همکار ساپورتیو". "حالا لبخند بزن. زیاد بزرگ نباشه. تبسم کن. قابل اعتماد باش. ساپورتیو باش."

  • Mate! چرا آخه باید معذب بشم؟ در جریانی که هنری هم گیه دیگه؟! فیلمنامه رو خوندی؟؟

"not very funny Galitzine"

  • فقط اینکه...

قلبش در گلویش میتپید. "نقابت داره میوفته پسر!"

  • چی؟

تیلور با نگرانی پرسید.

"اون ماسک لعنتی رو بذار رو صورتت! مگه نمیبینی خودش بخاطر سگش چقدر ناراحته؟"

  • نه هیچی. مرسی که بهم گفتی.
  • نیکی.

لحن تیلور محکم و مصمم بود. نیکلاس مجبور شد به چشم هایش نگاه کند. چشم هایش میسوخت. میترسید اشکی بریزد که نتواند به مرگ جک ربطش دهد. چند بار پلک زد و بعد دوباره لبخندی زورکی.

  • واقعا هیچی. من خب راستش تعجب کردم چون ما در مورد خیلی چیزا حرف زدیم و تو اشاره ای نکرده بودی و توی اینستاگرامتم مثلا چیزی ندیده بودم و من... من صرفا برداشت کرده بودم که کسی تو زندگیت نیست. البته اشتباه از خودم بوده که نپرسیده ذهنیتمو شکل دادم.
  • آره. من یه جورایی... نمیدونم چطوری بگم... ولی... ولی این که چیزیو بین ما عوض نمیکنه. درسته؟

Nicholas fake beamed and assured him:

  • Hell no, dude! I just wished that I could meet him in better circumstances. For better reasons…

تیلور آهی کشید. با همان گرمای همیشگی نیک را بغل کرد و گفت:

  • مرسی نیک. اگه تو اینجا نبودی از غصه دیوونه میشدم.

این جمله از نیم ساعت پیش تا الان مفهوم کاملا متفاوتی در ذهن نیک پیدا کرده بود. دلش به حال نیکِ چند دقیقه ی قبل میسوخت که چه ساده لوحانه از هر نگاه و حرف محبت آمیز تیلور رویایی بافته بود و از این مخملِ رویا، قصری کودکانه. چند ضربه آرام و دوستانه به پشت تیلور زد و از بغلش خارج شد. نگاه تیلور به چشم های نیک هنوز نامطمئن بود. انگار تلاش میکرد از حریم نقاب عبور کند و از ژرفای چشمانش احساساتش را بخواند. نیک از جا بلند شد. حالا او بود که به لیوانی آب نیاز داشت. همین طور که پشتش به تیلور بود و لیوان آب را پر میکرد با لحنی تا حد ممکن خالی از احساس گفت:

  • اگه دوست داری برام از دوست پسرت بگو.

تیلور جوابی نداد. نیکلاس به لیوان چنگ زده بود و تمام تمرکزش این بود که فشار دستش آنقدری نشود که لیوان را بشکند. همین طور که رو به تیلور میکرد گفت:

  • اگه نمیخوای بگی...

و تیلور همزمان شروع کرد:

  • اسمش گرته. خیلی ساله که همدیگه رو میشناسیم اما از 2019 رلیم. اون از من یه ده سالی بزرگتره تقریبا.
  • اوه.

“What a reaction, Galitzine! C’mon. you can do better than that.”

  • عالیه پسر! پس خیلی جدی هستین.
  • همممم نمیدونم. شاید. یکم پیچیده ست راستش..
  • آهان
  • اوهوم...
  • درسته. خوبه.

لیوان آب هنوز در دستش بود و با انگشتانش روی آن ضرب گرفته بود. متوجه شد که هنوز چیزی از آن ننوشیده.

“it’s getting awkward! Drink that fuckin water and change the subject. I don’t wanna know more!”

  • به نظرم بهتره با متیو صحبت کنی و یکی دو روزی ضبط رو عقب بندازیم.

تیلور کمی چشمانش را تنگ کرد. نیک از چهره اش میخواند که are trying to get rid of me dude??

But he couldn’t care less. He needed some fuckin alone time.

  • Yeah, maybe I should.

نیک کمی این پا و آن پا کرد. تیلور که فهمید نیک قرار نیست چیزی برای ممانعت از رفتنش بگوید از جا بلند شد. نیک میدانست که جو بینشان سنگین شده. تیلور هم میدانست اما هیچکدام قصد نداشتند به آن اشاره کنند. تیلور به سمت در رفت و نیکلاس نفس هایش هنوز سنگین بود و داغی که میچشید تازه، اما در یک آن متوجه شد که نمیتواند و نمیخواهد بگذارد تیلور در حالی اتاقش را ترک کند که به جای سبک شدن غمش، یک دغدغه دیگر هم پیدا کرده و از دوستی نیک ناامید شده. پس در آخرین لحظه وقتی که تیلور دستش را روی دستگیره در گذاشت، نیک لیوانش را روی میز جلوی آینه رها کرد و با چند قدم بلند به سمت تیلور رفت و او را از پشت در آغوش کشید.

  • بازم بخاطر جک متاسفم رفیق. از دست دادن پت خیلی سخته. منم تجربه کردم. اگه خواستی بعدا بیا گیم بزنیم یا بریم بیرون یه چرخی بزنیم. خوبه؟ تنها نمون.

تیلور که کمی از این حرکت ناگهانی نیکلاس جا خورده بود با لحظه ای تاخیر در بغل نیک چرخید تا متقابلا او را در آغوش بکشد. در گوشش زمزمه کرد:

  • ممنونم. تو خیلی با/برای من خوبی.

چشم خیانتکار نیک در لحظه ی آخر نتوانست در برابر هجوم اشک مقاومت کند و قطره ای جاری شد و صورت تیلور را تر کرد. تیلور به سرعت خودش را عقب کشید تا به صورت نیک نگاه کند. با دیدن چشم های سرخ او گفت:

  • هی هی هی...! من اومدم اینجا تو منو دلداری بدی. تو اگه گریه کنی که منم باز گریه میکنم دیوونه!

و اشک را از گونه نیک پاک کرد. محبتی که در کلام و نگاه تیلور بود تا مغز استخوان نیکلاس را میسوزاند. دلش میخواست که بتواند هرچه در دل دارد را به تیلور بگوید و به او التماس کند که یا برای همیشه با او بماند و یا حالا که عشقی از این جنس به او ندارد، دست از این محبت هایی که نیک را بیشتر و بیشتر به درون گرداب این حس میکشد بردارد. اما میدانست که هردو غیرممکن است.

با شرمندگی کمی چشم هایش را مالید و بالاخره خنده لرزانی کرد.

  • ببخشید من نمیدونم... یهو فکر کنم یاد سگ خودم افتادم یا همچین چیزایی...

ضربه ای به شانه ی تیلور زد.

  • من خوبم. تو نمیخواد نگران من باشی.

تیلور قلبا متقاعد نشده بود اما خودش آن قدر ذهن آشفته ای داشت که اصرار بیشتری نکرد.

با رفتن تیلور تمام قوای مقاومت نیک در سر پا نگهداشتن خودش هم از دست رفت و همانجا پای در زانوهایش لرزید و افتاد. قطره های اشک یکی پس از دیگری برای جاری شدن رقابت میکردند و نهایتا فریادی بی صدا کشید. زانوانش را در سینه جمع کرد و نوبه بعد که آسمان را دید، غرق تاریکی بود.