Actions

Work Header

Rating:
Archive Warning:
Category:
Fandom:
Relationship:
Characters:
Additional Tags:
Language:
فارسی
Series:
Part 4 of Persian Fictober
Stats:
Published:
2026-10-10
Words:
1,383
Chapters:
1/1
Kudos:
4
Hits:
27

I don't believe what you're saying.

Summary:

«تو چی می‌دونی؟»

«من چیزی رو می‌دونم که تو به من نگفتی. حداقل نه با کلمه. ولی اون‌طوری که دستت رو دراز کردی، اون‌طوری که وقتی گفتم نه، نفس نکشیدی، من فهمیدم»

Day 4: "I don't believe a single word of what you just said"

Notes:

به روز چهارم خوش اومدید! امیدوارم لذت ببرید!

(See the end of the work for more notes.)

Work Text:

باران به شیشه‌های متل می‌کوبید.

نه آن باران تند که آدم را از جاده بیرون کند. آن باران نرم و بی‌وقفه‌ای که از عصر شروع شده بود و حالا، نزدیک نیمه‌شب، دیوارها را نمناک کرده بود. اتاق بوی چوب خیس می‌داد و بوی کپک قدیمی و بوی چیزی که سال‌ها در آن مانده بود و کسی نبرده بود.

دین روی تخت نشسته بود. پشتش به دیوار بود، پتو را دور پاهایش پیچیده بود و به در نگاه می‌کرد.

کستیل کنار پنجره ایستاده بود.
باران از پشت شیشه، خط‌های نازکی روی صورتش می‌انداخت. کت بلندش را درنیاورده بود. دست‌هایش کنار بدنش بود. آن‌قدر بی‌حرکت که دین فکر می‌کرد مجسمه است.

چند دقیقه هیچ‌کدام حرف نزدند.

بعد دین گفت: «تو نباید این‌جا باشی.»

کستیل سرش را برگرداند. نگاهش کرد، آن‌قدر آرام که دین نفسش را در سینه حبس کرد.

«من این‌جام.»

«متل جای فرشته‌ها نیست.»

«فرشته‌ها همه‌جا هستن. متل هم یکی از اون جاهاست.»

دین خندید. کم‌جان. خشک.

«اون جمله رو از کجا آوردی؟»

«از خودم.»

دین سرم را پایین انداخت. به دست‌هایش نگاه کرد، به مچ‌هایش. جای آن طناب دیشب، روی مچش مانده بود. سرخ. کمرنگ.

کستیل دید.
آمد. از پنجره جدا شد و آرام روی فرش کهنه قدم برداشت و تا لبهٔ تخت ایستاد.

دین سرش را بلند کرد.
«چی می‌خوای؟»

«می‌خوام بدونم چرا امشب به من زنگ زدی.»

دین مکث کرد؛ طولانی. «نزدم.»

«زنگ زدی. از جیبت. توی ماشین. وقتی داشتی برمی‌گشتی.»

دین نگاهش کرد، «تو شنیدی.»

«من همیشه می‌شنوم. خودت این رو می‌دونی.»

دین چیزی نگفت. فقط پتو را محکم‌تر دور خودش پیچید.

کستیل خم شد و دستش را و روی لبهٔ تخت گذاشت. کنار دین. بدون لمس، فقط نزدیکی.

«می‌خوای حرف بزنیم؟»

«نه.»

«می‌خوای ساکت باشیم؟»

«نه.»

«پس چیه؟»

دین سرش را بلند کرد. نگاهش کرد. و در آن نگاه، چیزی بود که کستیل می‌شناخت. آن‌طوری که آدم وقتی خیلی خسته است، نگاه می‌کند. وقتی چیزی در سینه‌اش سنگینی می‌کند و نمی‌داند چطور بیرونش بیاورد.

«می‌خوام کاری کنی که ساکت شم.»

کستیل مکث کرد. طولانی.

«چه‌کاری؟»

دین مکث کرد. طولانی‌تر.

«همون کاری که دیشب کردی.»

کستیل عقب کشید. یک درجه.

«دیشب تو نبودی. دیشب تو گفتی که نمی‌خوای دیگر این کارو بکنیم.»

«نظرم عوض شد.»

«چرا؟»

«چون نمی‌تونم بخوابم. چون هر بار که چشم می‌بندم، تصویر اون اتاق میاد توی ذهنم. اون قفس، اون سوزش. و من نمی‌تونم ساکتش کنم؛ تو می‌تونی.»

کستیل نگاهش کرد.
«من نمی‌خوام تو رو به‌خاطر فرار از چیزی ببندم. من می‌خوام تو را به‌خاطر موندن ببندم.»

«فرقش چیه؟»

«فرقش اینه که اگر بخوای فرار کنی، من با این کار دارم به تو کمک می‌کنم که فرار کنی. و تو هیچ‌وقت برنمی‌گردی. اما اگر بمونی، برمی‌گردی پیش من.»

دین چیزی نگفت.

کستیل بلند شد و رفت سمت میز کوچک اتاق، از جیب کتش چیزی بیرون آورد. یک طناب، نازک و کوتاه.

برگشت.
«یه قانون.»

«بگو.»

«تو امشب کلمهٔ امن نمی‌گی، من نمی‌ذارم. چون تو در حالت درستی نیستی. اما اگر خواستی بایستیم، دستت رو بالا میاری، همین. بدون کلمه اصاقه. من می‌فهمم.»

دین نگاهش کرد.

«چرا نمی‌ذاری کلمه رو بگم؟»

«چون تو داری از کلمه استفاده می‌کنی که فرار کنی. و من نمی‌خوام فرار کنی. من می‌خوام بمونی.»

دین مکث کرد.
«باشه.»

کستیل نشست روی لبهٔ تخت، رو‌به او. طناب را روی زانویش گذاشت، بعد دستش را آرام دراز کرد و کف دستش را روی گردن دین گذاشت.

دین نفسش را در سینه حبس کرد.

«حالا می‌خوام یه چیزی بگم و تو گوش کنی.»

«بگو.»

«من می‌دونم که تو به من دروغ گفتی، وقتی گفتی که فقط برای ساکت شدن می‌خوای. تو می‌خوای که من نگهت دارم. تو می‌خوای که کسی ببیندت؛ و از این خجالت می‌کشی. و به‌جای اینکه بگی، می‌گی که فقط می‌خوای مغزتو ساکت کنی.»

دین به او نگاه کرد. آن نگاه؛ در آن نگاه، چیزی شکست. نه بزرگ، فقط یک ترک.

«تو چی می‌دونی؟»

«من چیزی رو می‌دونم که تو به من نگفتی. حداقل نه با کلمه. ولی اون‌طوری که دستت رو دراز کردی، اون‌طوری که وقتی گفتم نه، نفس نکشیدی، من فهمیدم»

«تو...»

«من حرفای تو رو باور نمی‌کنم، دین. من هیچ‌کدوم از اون حرفا رو باور نمی‌کنم.»

دین چیزی نگفت.

کستیل دستش را از گردنش برداشت. طناب را برداشت.

«دستا.»

دین دستانش را جلو برد، جلوی خودش.

کستیل مچ‌هایش را گرفت. آرام طناب را دور مچ چپ پیچید، دو دور. بعد راست، دو دور. بعد از بین دو مچ گذراند و کشید. محکم، نه سفت؛ آن‌قدر که دین نبضش را زیر طناب حس کرد.

«خوبه؟»

«آره.»

«کامل بگو.»

«خوبه، آقا.»

کستیل مکث کرد، آن کلمه در اتاق ماند. در آن باران، در آن سکوت.

بعد دست‌های دین را بالا برد، از بالای سرش و به چوب تخت بست، آن‌قدر که نمی‌توانست پایین بیاورد.

دین در آن حالت، نیمه‌نشسته، با دست‌های بالای سر، به او نگاه کرد.

کستیل نشست رو‌به‌رویش، هم‌سطح.

دستش را بالا آورد و گذاشت روی سینهٔ دین، روی قلبش. زیر انگشتش، قلب دین تند می‌زد. 

«قلبت تند می‌زنه.»

«می‌دونم.»

«چرا؟»

دین مکث کرد.

«چون تو داری نگام می‌کنی.»

کستیل دستش را از سینه‌اش برداشت. روی گونه‌اش گذاشت، بعد روی گردنش و کمی فشار داد.

نه برای بستن راه نفس. فقط آن‌قدر که دین بداند او آن‌جاست.

دین نفس کشید، کوتاه؛ صدایش در سینه‌اش ماند.
کستیل همین‌طور نگه داشت. چند ثانیه. پنج. ده. دین زیر آن دست، کوچک شد. تمام آن شلوغی، تمام آن سوزش، یک‌جا ایستاد و منتظر ماند.

بعد رها کرد.

دین نفس گرفت. بلند. بریده.

کستیل عقب کشید و نگاهش کرد.
«حالت چطوره؟»

«خوبم.»

«دروغه.»

«خوبم و نمی‌دونم چرا دارم گریه می‌کنم.»

کستیل دید، آنجا روی گونهٔ دین، خط نازکی بود که خشک شده بود.

«چون بالاخره یکی باورت کرد. نه حرف‌هاتو، خودتو.»

دین چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت.

کستیل بلند شد و رفت سمت حمام. با یک حولهٔ گرم برگشت و نشست  حوله را روی مچ‌های دین گذاشت، آرام زیر طناب.

«درد داره؟»

«نه.»

«خوبه.»

بعد طناب را باز کرد. مچ‌های دین را گرفت و مالید، آرام گرم کرد. یکی‌یکی. انگشت‌به‌انگشت.

دین نگاهش می‌کرد. آن‌قدر که پلک‌هایش سنگین شد.

«چرا این کار رو می‌کنی؟»

«چون تو کارت تموم شده و من هنوز کار دارم.»

«چه‌کاری؟»

«مراقبت.»

دین خندید. کم‌جان، صدا نداشت.

«من به مراقبت عادت ندارم.»

«می‌دونم. برای همین بیشتر لازم داری.»

کستیل حوله را برداشت و رفت. برگشت، با یک لیوان آب. خودش نگه داشت و به لب دین گذاشت.

دین خورد. تمامش را.

بعد کستیل پتو را از پشت دین برداشت، دور شانه‌اش پیچید و نشست، روی زمین. کنار تخت، پشتش به پایه.

دین نگاهش کرد. «چرا اون‌جا نشستی؟»

«چون تو در اون حالتی نیستی که روی تخت بنشینی و من بالای سرت باشم. امشب تو روی تخت هستی، من پایین. همین.»

دین چیزی نگفت.

دستش را دراز کرد. آرام گذاشت روی شانهٔ کستیل.

کستیل تکان نخورد.

«کستیل.»

«بله؟»

«تو... تو واقعاً حرف‌هام رو باور نکردی؟»

«نه. هیچ‌کدومش رو.»

«پس چرا موندی؟»

کستیل سرش را برگرداند و نگاهش کرد. آن‌قدر نزدیک که دین بویش را حس کرد. بوی باران و کت خیس و چیزی که فقط مال خودش بود.

«چون تو گفتی بمون ولی نه با دهنت. با چشم‌هات گفتی. و من چشم‌هات رو بیشتر از دهنت باور دارم.»

دین دستش را از شانهٔ کستیل برداشت. گذاشت روی گونه‌اش. کف دستش گرم بود.

کستیل دستش را برنداشت.

«دین.»

«بله؟»

«من امشب می‌مونم، و فردا صبح هم می‌مونم. و پس‌فردا هم. تا وقتی که تو بگی برو.»

«من نمی‌گم.»

«می‌دونم.» کستیل گفت.

دین لبخند زد. کم‌رنگ. اما واقعی.

«کستیل.»

«بله؟»

«من هنوز باور نمی‌کنم که تو فرشته‌ای.»

«منم باور نمی‌کنم که تو شکارچی هستی.»

«چرا؟»

«چون شکارچی‌ها از دست‌بند می‌ترسن و تو، وقتی طناب رو روی مچت گذاشتم، نفس نکشیدی. نه از ترس، از خواستن.»

دین چیزی نگفت.

کستیل دستش را در موهای دین فرو کرد. آرام، از پیشانی تا پشت گردن. دین چشم‌هایش را بست.

باران هنوز می‌آمد. به شیشه‌های متل می‌کوبید؛ آن‌قدر نرم که آدم فکر می‌کرد کسی دارد در می‌زند.

و در آن اتاق، در آن بوی نمناک و آن پتوی کهنه، دو نفر بودند، یکی روی تخت و یکی روی زمین. و دست‌هایشان، در تاریکی، یکی شده بود.

دین خوابش گرفت. آن‌قدر که کستیل حس کرد نفس‌هایش منظم شد.

قبل از اینکه برود، زیر لب گفت: «پسرِ خوب.»

دین در خواب، لبخند زد و کستیل دید.

و آن شب، در آن متل، در آن باران، هیچ‌کدام از آن دو نفر از هم جدا نشدند.

چون دین بالاخره درک کرد که کسی حرف‌هایش را باور نمی‌کند و کستیل بالاخره فهمید که باور نکردن، خودش یک جور دوست داشتن است.

Notes:

writer: Pearl
Telegram channel: @MyFuckingDrugStore
challenge leader: @destiel_fanfic

Series this work belongs to: