Persian Fictober
Series Metadata
Listing Series
-
Tags
Summary
غیرمنتظره بود. غلط بود. خیانت به هر چیزی بود که بوچر برایش ایستاده بود. اما در آن اتاق تاریک، با بارانی که به شیشه میکوبید، تنها چیزی بود که واقعی به نظر میرسید.
Day 1: "it was unexpected"
Series
- Part 1 of Persian Fictober
-
Tags
Summary
دین آب دهانش را قورت داد. «کَس، من... من بلد نیستم.»
«بلد نیستی چی؟»
«بلد نیستم.... بدون اینکه خرابش کنم.»
Day 2: "I don't like to play games"
Series
- Part 2 of Persian Fictober
-
Tags
Summary
فرشتهها صبورند. فرشتهها هزاران سال منتظر ماندهاند و یاد گرفتهاند که بعضی چیزها را باید تماشا کرد، نه اینکه پرسید. اما تماشای دین وینچستر که سه روز تمام توی آشپزخانهی بانکر پرسه میزد، در یخچال را باز میکرد و میبست، و زیر لب چیزهایی میگفت که شبیه نفرین بود — این دیگر تماشا نداشت. این شکنجه بود. شکنجهی هر دو طرف.
Day 3: "This whole thing is much too complicated"
Series
- Part 3 of Persian Fictober
-
Tags
Summary
«تو چی میدونی؟»
«من چیزی رو میدونم که تو به من نگفتی. حداقل نه با کلمه. ولی اونطوری که دستت رو دراز کردی، اونطوری که وقتی گفتم نه، نفس نکشیدی، من فهمیدم»
Day 4: "I don't believe a single word of what you just said"
Series
- Part 4 of Persian Fictober
- Language:
- فارسی
- Words:
- 1,383
- Chapters:
- 1/1
- Kudos:
- 4
- Hits:
- 26
-
Tags
Summary
بقیه ی گروه یا مشغول استراحت بودن یا داشتن با یکدیگر حرف میزدن اما رِو یک دور با همه حرف زد، با همه سرگرم شد، وقت گذروند اما انگار بازم کافی نبود و بالاخره تِک به این نتیجه رسید که باید این پرنده رو بنشونه سرجاش.
ولی چطور میتونست این کار رو بکنه؟
صحبت بدترش میکرد.
پیشنهاد یه کار هم که باعث تخریبای جزیی مالی و روانی بهش میداد.
حتی الان هم یه بازی ساده نمیتونست جلوش رو بگیره؟
دقیقاً باید سراغ چه کاری میرفت؟
Day 5: "are you sure you want to say this??"
Series
- Part 5 of Persian Fictober
- Language:
- فارسی
- Words:
- 1,286
- Chapters:
- 1/1
- Kudos:
- 3
- Hits:
- 79
-
Tags
Summary
فرنک روی صندلی کنارش نشست و لیوان آبجوی دیگه ای برای خودش ریخت و مایع داخلش رو می چرخوند.
مت شروع کرد به خوردن پنکیک و قهوه ش و گفت :« عالی شده!»
سر فرنک بالا اومد و با لبخند گفت:
«میدونم، Red.»مت خنده کوچیکی کرد و گفت: « از خود راضی! »
Day 7: "you never told me!"
Series
- Part 6 of Persian Fictober
- Language:
- فارسی
- Words:
- 1,157
- Chapters:
- 1/1
- Kudos:
- 3
- Hits:
- 32
-
Tags
Summary
دین و کس همخونه و دانشجوی مهندسی مکانیکاند. شب گذشته دین وینچستر بیخبر غیبش میزنه و حالا با بیخیالی تمام، وسط آشپزخونه مشغول درست کردن برگره. کس که روز مزخرفی داشته، عصبانیه و فقط میخواد علت این غیبت ناگهانی و رفتنش با بنی رو بدونه...
Day 9: "Assuming this is correct, what we can we do?"
Series
- Part 7 of Persian Fictober
-
Tags
Summary
عصبی بودی؛ نه مثل دفعهی قبلی که گلدون موردعلاقت از دستم افتاد و شکست. یا نه مثل دفعهی قبل ترش، وقتی که خیلی گرسنه بودی و من آخرین تیکهی پای موردعلاقتو خوردهبودم.
چون اون موقع ها میدونستی که میتونم برات جبرانشون کنم. میدونستی که قراره هرجوری شده از دلت در بیارم.
ولی امروز، در حالی که رو به روم ایستادی و چشمای قشنگت از گریه خیسن، عصبی ای، مثلِ «بار آخر».
انگار این آخرین باریه که قراره از من عصبانی باشی. انگار دیگه قرار نیست بتونم چیزی رو برات جبران کنم.Day 10: "You lied to me?"
Series
- Part 8 of Persian Fictober
- Language:
- فارسی
- Words:
- 945
- Chapters:
- 1/1
- Kudos:
- 10
- Hits:
- 36
-
Tags
Summary
عد از یه شکار سخت و پر ماجرا توی ایداهو،
سم و دین یه متل توی منطقه کوهستانی رو برای استراحت انتخاب کرده بودن.
حال سم روز به روز بدتر میشد. لوسیفر بی وقفه روان سم رو خدشه دار میکرد.
تشخیص این که چی واقعیه و چی واقعی نیست روز به روز سخت تر میشد.
سم احساس میکرد لوسیفر عوض جدا ناپذیری از روح و روانش شده و جایی برای فرار از دستش وجود نداره
با این حال تمام تلاشش رو میکرد که دین از حضور نفر سوم توی تک تک لحظاتشون بویی نبره
اما پنهان کردن چیزی مثل این، از برادری که بزرگش کرده بود چندان کار راحتی نبود، بود؟Day 11: "Is this real?"
Series
- Part 9 of Persian Fictober
- Language:
- فارسی
- Words:
- 1,880
- Chapters:
- 1/1
- Kudos:
- 3
- Hits:
- 18
-
Tags
Summary
«از سمی مراقبت کن»
«اولویت با سمه. فهمیدی؟»
«وظیفهی اول تو سالم نگه داشتن سمه.»
و حالا دین گند زده بوده. وظیفه شو انجام نداده بود و حالا سم آسیب دیده بود. سمی کشته شده بود.Day 12: "No more fighting"
Series
- Part 10 of Persian Fictober
- Language:
- فارسی
- Words:
- 3,348
- Chapters:
- 1/1
- Kudos:
- 8
- Hits:
- 40
-
Tags
Summary
افراد در پاسخ به سوال چه حسی نسب به دین وینچستر داری دو نوع واکنش نشون میدن:
"وای خدای من اون بهترینه"
"اون یه پرنسس لوسه که تو ناز و نعمت بزرگ شده"
اما هیچکدوم درست نبود، دین یک مدلینگ و ستاره برنامه ریزی شدهی آینده هالیوود بود، از موقع که بدنیا اومد با ابزار های فیلمبرداری و عکاسی آشنا بود درحالی که هیچکدوم به علاقهی خودش نبود.
داستان از اونجایی شروع شد که جان و مری وینچستر شاه و ملکه هالیوود اعلام کردن قراره صاحب بچه بشن، از اون روز به بعد به مدت شش ماه و دو هفته، تمام مجلات مدام از پرنس در راه هالیوود و آیندهی درختشانش حرف میزدن.
با همه این انتظارات و فشار روانی انتخاب های زیادی برای دین باقی نمیموند.
اون بدنیا اومد برای دیده شدن. از همون اول داخل ویترینی بود که هرکسی حق اظهار نظر دربارش داشت جز خودش. آخرین فردی بود که روی خودش و حتی بدنش اختیار داشت، این افکار حس یک فاحشه رو بهش میدادن و باعث تنفر بیشترش نسبت به خودش میشد.
در اواخر هشت سالگی اولین اسکارش رو برد و این شروعی بود از انبوهی جایزه.Day 13: "We're on our own"
Series
- Part 11 of Persian Fictober
-
Tags
Summary
دین از همون لحظهای که وارد اون شهر لعنتی شده بودن، ازش خوشش نمیاومد
نه اینکه شهر بدی باشه، خیابونها تمیز بودن، چندتا کافه و بار درستوحسابی داشت، مردمش هم ظاهراً اونقدر عادی بودن که آدم دلش میخواست بهشون مشکوک بشه
ولی خب، دین کلاً به شهرهایی که توشون یه عالمه آدم بیگناه به طرز مشکوکی کشته میشدن، اعتماد نداشت
مخصوصاً وقتی سم اصرار داشت که این یکی «احتمالاً یه پروندهی معمولیه».Day 15: "You can't make me"
Series
- Part 12 of Persian Fictober
-
Tags
Summary
وقتی دین چشماشو باز کرد، اولین چیزی که متوجه شد این بود که کسی توی آغوشش خوابیده و دین توی اتاق خودش نبود.
عجیب بود، اصلا یادش نمیومد شب پیش با هیچ دختری جایی رفته باشه. تقریبا مطمئن بود شب گذشته توی بانکر، توی اتاق خودش در حال آهنگ گوش کردن خوابش برده بود.
چشماشو روی هم فشرد و آروم سر جاش نشست. فضای اطرافش ساده و دلنشین بود. رنگ های ملایم و گرم، دکور چوبی و پنجره های بزرگ. کت چرمش رو دید که پشت در آویزون بود اما اصلا یادش نمیومد کی اونجا اومده.
با کلافگی دستاشو بالا آورد و روی صورتش کشید، اون موقع بود که متوجه دومین چیز غیرعادی شد.
یه حلقه!
یه حلقه توی دست چپش بود.
″وات د فاک؟؟″Day 16: “Why are we here?”
Series
- Part 13 of Persian Fictober
- Language:
- English
- Words:
- 3,071
- Chapters:
- 1/1
- Kudos:
- 5
- Hits:
- 9
-
Tags
Summary
ولین چیزی که کستیل متوجهش شد، تیشرت بود.
نه خود تیشرت. دین را تقریباً هزار بار با همان تیشرت خاکستری دیده بود. قدیمی و نرم بود و جاهایی که دین بیشتر از همه دوست داشت، حسابی نازک شده بود. به تنش میچسبید؛ طوری که کستیل یاد گرفته بود خیلی تابلو به آن زل نزند، تا دین دستش نیاندازد.اما امشب، چیزی زیر آن فرق داشت. برق کوچکی که نمیشد با چیز دیگری اشتباهش گرفت.
Day 18: "It's just a small change." 🤠
Series
- Part 14 of Persian Fictober
- Language:
- فارسی
- Words:
- 1,631
- Chapters:
- 1/1
- Kudos:
- 4
- Hits:
- 8
