Work Text:
اولین چیزی که کستیل متوجهش شد، تیشرت بود.
نه خود تیشرت. دین را تقریباً هزار بار با همان تیشرت خاکستری دیده بود. قدیمی و نرم بود و جاهایی که دین بیشتر از همه دوست داشت، حسابی نازک شده بود. به تنش میچسبید؛ طوری که کستیل یاد گرفته بود خیلی تابلو به آن زل نزند، تا دین دستش نیاندازد.
اما امشب، چیزی زیر آن فرق داشت. برق کوچکی که نمیشد با چیز دیگری اشتباهش گرفت.
چشمهای کستیل ریز شد.
«دین.»
«چیه؟»
دین کنار پیشخوان آشپزخانه ایستاده بود و درِ یک بطری آبجو را باز میکرد.
«بذار سینهات رو ببینم.»
دین لحظه ای مکث کرد. بعد، خیلی آرام، گوشهٔ لبش بالا رفت.
«بالاخره فهمیدی.»
«منظورت چیه؟»
دین جواب نداد. فقط انگشتهایش را زیر لبهٔ تیشرتش برد و آن را بالا زد.
کستیل ماتش برد. دو میلهٔ فلزی کوچک، هر کدام از یکی از نوک سینههایش رد شده بود.
چند ثانیه چیزی نگفت.
«چه بلایی سر خودت آوردی؟»
دین تیشرتش را پایین کشید.
«اوه، بیخیال، کَس. فقط یه تغییر کوچولوئه.»
«خودتو سوراخ کردی.»
«از نظر فنی، پیرسر منو سوراخ کرد.»
«چرا؟»
دین بیخیال جرعهای از آبجویش نوشید.
«چون دلم میخواست.»
کستیل خیره نگاهش کرد.
«داوطلبانه خودتو در معرض درد قرار میدی، اونم بدون هیچ دلیل مشخصی؟»
«همیشه که لازم نیست دلیلی داشته باشه، پیرمرد.»
ابروهای کستیل در هم رفت.
«اصلا نمیفهمم.»
«سالها بود دلم میخواست. گفتم حالا که میتونم، انجامش بدم.»
کستیل به پیشخوان تکیه داد و دستهایش را روی سینه جمع کرد. همچنان با همان حالتی به دین خیره بود که آدم برای حل کردن یک مسئلهٔ فلسفیِ گیجکننده به خودش میگیرد.
دین لحظهای نگاهش کرد.
بعد دوباره لبخندش برگشت.
«میخوای دوباره ببینیشون؟»
کستیل چشمهایش را چرخاند.
«خجالت نکش.»
«من خجالت نمیکشم.»
«آره، معلومه.»
کستیل رو به یخچال قدم برداشت.
دین دنبالش رفت.
«حتی یه ذره هم کنجکاو نیستی؟»
«همین الان نشونم دادی.»
«آره، در حد دو ثانیه.»
دین مقابل او به کنار یخچال تکیه داد.
«پس نمیخوای نگاه کنی؟»
کستیل در یخچال را باز کرد.
«من همچین چیزی نگفتم.»
ابروهای دین بالا پرید.
«اوه؟»
کستیل دستش را به سمت یک بطری آب برد.
«درد میکنه؟»
حالت چهرهٔ دین نرمتر شد.
«یه کم میسوزه. چیز غیرقابلتحملی نیست.»
دوباره تیشرتش را بالا زد. این بار کستیل درستوحسابی نگاه کرد. پوست اطراف سوراخها صورتی و کمی متورم بود و فلز پیرسینگها زیر نور آشپزخانه برق میزد. معلوم بود پیرسینگها تازهاند. کستیل همان لحظه فهمید چرا دین درباره کارش با این همه بیخیالی رفتار میکرد؛ اگر میدانست که مراقبت از آنها زحمت دارد، شاید مجبور میشد اعتراف کند کار نسبتاً بیملاحظهای کرده است.
کستیل یک قدم به او نزدیک تر شد.
«باید تمیز نگهشون داری.»
«آره.»
«و نباید تحریکشون کنی. و وقتی که میخوای—»
«میدونم، کَس.»
چشمهای کستیل دوباره روی پیرسینگهای جدید حرکت کرد. واقعاً به دین میآمدند. مشکل همین بود.
دین سکوتش را متوجه شد.
«چیه؟»
«هیچی.»
«داری زل میزنی.»
«دارم بررسی میکنم.»
«داری زل میزنی.»
دین با آگاهیِ تمام پوزخند زد.
کستیل آهی کشید. بعد، تقریباً بیآنکه فکر کند، دستش را جلو برد. نوک انگشتش پوست کنار یکی از پیرسینگها را لمس کرد. دین یکباره کاملاً بیحرکت شد.
کستیل فوراً دستش را عقب کشید.
«دردت اومد؟»
دین آب دهانش را قورت داد.
«نه.»
صورتش آشکارا سرخ شده بود.
کستیل سرش را بالا آورد. دین به او خیره شده بود؛ چشمهای سبزش دیگر مثل قبل شیطنتآمیز نبودند. برای لحظهای کشدار، هیچکدام تکان نخوردند.
بعد کستیل دوباره صاف ایستاد.
«چطور باید ازشون مراقبت کنی؟»
دین پلک زد.
«چی؟»
«از پیرسینگهات.»
«آهان.»
دین گلویش را صاف کرد.
«طرف گفت روزی دو بار با سرم شستوشوشون بدم. نچرخونمشون. بهشون دست نزنم، مگر اینکه دستهام تمیز باشن. یه مدت هم تیشرتهای گشاد بپوشم.»
کستیل با جدیت سر تکان داد.
«وقتی لباس عوض میکنی چی؟»
«مواظبم.»
«موقع خواب؟»
«مواظبم.»
«موقع دوش گرفتن؟»
«کَس.»
«بله؟»
«خوب میشم.»
لبهای کستیل به هم فشرده شد.
«فقط نمیخوام عفونت کنن.»
دین لبخند زد.
«آخی. اهمیت میدی.»
«معلومه که میدم.»
دین تیشرتش را پایین کشید. بعد به کستیل نگاه کرد.
«خوشت اومده؟»
کستیل خشکاش زد.
«چی؟»
«پیرسینگها رو میگم.»
«من—»
دین منتظر ماند.
کستیل نگاهش را دزدید.
«من کلا با موضوع تغییر دادن بدن خیلی آشنا نیستم.»
«هوم.»
«خونوادهای که توش بزرگ شدم، حتی صحبت کردن دربارهٔ این چیزا هم زشت بود.»
لبخند دین پهنتر شد.
«اما؟»
چشمهای کستیل لوَش دادند و برای لحظهای کوتاه به خط هایی که زیر تیشرت دین مشخص بود، لغزیدند.
گوشهایش شروع کردند به سرخ شدن.
«اما نمیتونم بگم که روی تو ازشون خوشم نمیاد.»
دین ماتش برد.
«همین؟»
کستیل اخم کرد.
«چی همین؟»
«نمیتونی بگی خوشت نمیاد؟»
«همینو گفتم.»
«کَس.»
«چیه؟»
دین یک قدم نزدیکتر شد.
«خوشت اومده؟»
کستیل به او نگاه کرد. این بار واقعاً نگاهش کرد.
بعد آهی کشید.
«خیلی بهت میان.»
ابروهای دین تا نزدیک موهایش بالا رفتند.
«خیلی بهم میان؟»
کستیل اجازه داد گوشهٔ لبش کمی بالا برود.
«آره.»
«عجب.»
«چیه؟»
«هیچی.»
لبخند دین آرامآرام غیرقابلتحمل شد.
«فکر کنم باید پیرسینگهای بیشتری بزنم.»
«نه.»
«شاید ابرو.»
«دین.»
«یکیدو تا هم توی—»
کستیل جلوی تیشرتش را گرفت و او را آرام، اما محکم، به یخچال چسباند. خندهٔ دین با بوسهای قطع شد. بوسه نه خیلی ملایم بود و نه چندان خویشتندارانه. وقتی بالاخره از هم جدا شدند، دین هنوز لبخند میزد.
زیر لب گفت: «اوکی. پس این یعنی آره.»
کستیل نادیدهاش گرفت. دستهایش را زیر تیشرت دین برد و بااحتیاط آن را بالا کشید.
پیش از آنکه لمسش کند، مکث کرد.
«میتونم؟»
حالت شوخوشنگ چهرهٔ دین نرم شد.
«آره.»
کستیل تیشرت را تا آخر بالا زد.
دوباره نگاه کرد؛ این بار از نزدیکتر. شستش پهلوی دین را نوازش کرد، جایی دور از زخمهای تازه.
آرام گفت: «ازشون خوشم میاد.»
نفس دین در سینهاش حبس شد.
کستیل خم شد و بااحتیاط بوسهای روی گلویش گذاشت.
«همهچیزت رو دوست دارم.»
بوسهٔ دیگری، کمی پایینتر.
انگشتهای دین در موهای تیره و آشفتهٔ کستیل فرو رفتند و او را نزدیکتر کشیدند. لبهای کستیل پایینتر رفتند، به سمت سینهٔ دین، اما پیش از آنکه ادامه بدهد، خودش را نگه داشت.
به پیرسینگهای تازه نگاه کرد. بعد دوباره به دین. حالت چهرهاش عوض شد و دین فوراً متوجه شد.
«چیه؟»
کستیل مکث کرد.
«هیچی.»
دین پوزخند زد.
«داشتی به یه چیزی فکر میکردی.»
«داشتم فکر میکردم که احتمالاً بهتره صبر کنم تا خوب بشن.»
لبخند دین بهشدت شیطنتآمیز شد.
«احتمالاً.»
کستیل چشمهایش را ریز کرد. دین آرام خندید. بعد خم شد و پیشانیاش را به پیشانی کستیل تکیه داد.
«نمیتونم صبر کنم تا خوب بشن.»
دین گفت.
مردمکهای کستیل گشاد شدند. یک ابرویش را بالا برد.
«پس برای زدنشون دلیل داشتی.»
دین درحالیکه لبهایش را به لبهای او میفشرد، لبخند زد.
«شاید یکی از دلیلهام همین بوده.»
«بقیهش چی؟»
دین دوباره بوسیدش.
«شاید هم نبوده.»
کستیل سرش را تکان داد و لبخندی بر لبهایش ظاهر شد.
«واقعاً غیرقابلتحملی.»
«آره.»
دین او را نزدیکتر کشید.
«با این حال دوستم داری.»
«دارم.»
درِ یخچال پشت سرشان آرام لرزید، وقتی کستیل دوباره او را بوسید و به آن تکیهاش داد. بدنهایشان عملا به هم چسبیده بود. دین میتوانست حس کند که آلت کستیل به پایش فشار میآورد و نازکی پارچهٔ شلوار پیژامهاش هم اصلاً کمکی نمیکرد. کستیل بار دیگر لبهای دین را بوسید و بعد به سراغ خط فکش رفت و بوسههای کوچک روی پوست زبر و تهریشدارش نشاند.
زیر گوش دین را بوسید؛ نفس گرمش مثل جریان الکتریکی از بدن دین گذشت. دست دین در موهای کستیل گره خورد و آهی بیاختیار از گلویش بیرون آمد.
کستیل کنار گوشش زمزمه کرد و لالهٔ گوشش را بوسید: «واقعاً نمیتونم صبر کنم تا پیرسینگهات خوب بشن.»
دین تیشرت کستیل را از تنش بیرون کشید و آن را به کناری انداخت؛ پوست برنزه تر کستیل بیشتر نمایان شد. دست کستیل در موهای دین فرو رفت و به لبهای او نگاه کرد؛ لبهایی که حالا به رنگ نوک سینههایش درآمده بودند. دوباره پرشور بوسیدشان و بعد پایینتر رفت؛ دستهایش پهلوهای دین را نوازش میکردند. هنگامی که لبهایش به ناف دین رسید، مقابلش روی زانوهایش نشسته بود. با مردمکهایی گشاد به دین نگاه کرد و شروع کرد به باز کردن دکمه شلوار جینش؛ زیپ را آرام پایین کشید و دین را از تنگیِ لباس زیرش آزاد کرد. دین با بیرون آمدن آلتِ راستشدهاش در هوای خنک، نفسش بند آمد.
کستیل درحالیکه صورتش فقط چند سانتیمتر با آلتِ بیقرار دین فاصله داشت، زمزمه کرد: «همیشه بخاطر من زود هیجانزده میشی.» بعد اضافه کرد: «چه پسر خوبی.»
دین سرش را با ضربهای به یخچال تکیه داد، وقتی لبهای پُر کستیل او را در بر گرفتند.
دین نفسزنان گفت: «من... لعنتی، کَس...»
کستیل او را از دهانش بیرون آورد و زبانش را روی سطح زیرین آلتش کشید.
آهسته زمزمه کرد: «بینقصی.»
بعد دوباره او را در دهان گرفت.
سر کستیل با حرکاتی سنجیده حرکت میکرد و دین را در آشپزخانهشان به تودهای از آشفتگی بدل میکرد. دین عاشقش بود؛ عاشق هر کاری بود که این مرد با او میکرد. انگشتهایش مشتی از موهای کستیل را گرفتند تا چیزی برای چنگ زدن داشته باشد، درحالیکه حس میکرد به اوج نزدیک میشود.
دین هشدار داد: «دارم میام.» شستش گونهٔ کستیل را نوازش کرد.
کستیل او را در دست گرفت و کمک کرد از اوج لذتش عبور کند.
دین در دست کستیل از هم گسست؛ نالههای لذتآمیزش کمکم جای خود را به نفسهای تند داد. به کثیفکاریای که به بار آورده بود نگاه کرد و بعد به چشمهای آبیِ درخشان پشت آن. خسته اما راضی لبخند زد.
کستیل هم با لبخندی شبیه لبخند دین گفت: «شاید بهتر باشه بری لباساتو عوض کنی.»
دین گفت: «تقصیر توئه.»
کستیل حالا کنار او ایستاده بود.
«اوه، پس تو نبودی که با اون همه اعتمادبهنفس، با اون تیشرتت اومدی توی آشپزخونه؟»
«چی؟ حالا داری نقش قربانی رو بازی میکنی؟»
«نمیخوام آشپزخونهم رو کثیف کنی، وینچستر. برو لباساتو عوض کن.»
کستیل این را گفت و برگشت تا به سمت سینک و سراغ ماگی که آنجا جا گذاشته بود برود.
«مواظب پیرسینگهای جدیدت باش.»
شیر آب را باز کرد. دین نمیتوانست لبخندش را ببیند، اما مطمئن بود که آنجاست. خندید و پیش از رفتن به سمت حمام، شلوارش را بالا کشید.
