Work Text:
وقتی دین چشماشو باز کرد، اولین چیزی که متوجه شد این بود که کسی توی آغوشش خوابیده و دین توی اتاق خودش نبود.
عجیب بود، اصلا یادش نمیومد شب پیش با هیچ دختری جایی رفته باشه. تقریبا مطمئن بود شب گذشته توی بانکر، توی اتاق خودش در حال آهنگ گوش کردن خوابش برده بود.
چشماشو روی هم فشرد و آروم سر جاش نشست. فضای اطرافش ساده و دلنشین بود. رنگ های ملایم و گرم، دکور چوبی و پنجره های بزرگ. کت چرمش رو دید که پشت در آویزون بود اما اصلا یادش نمیومد کی اونجا اومده.
با کلافگی دستاشو بالا آورد و روی صورتش کشید، اون موقع بود که متوجه دومین چیز غیرعادی شد.
یه حلقه!
یه حلقه توی دست چپش بود.
″وات د فاک؟؟″
غرغر کسی که کنارش بود باعث شد به سمت صدا بچرخه و با دیدن آدمی که کنارش خواب بود عجایب سه گانه مثل پتک توی سرش خورد.
″کس؟؟″
به جلو خم شد و پتو رو پایین تر کشید. داشت درست می دید. کستیل کنارش خواب بود.
″کستیل؟؟″
بازوش رو گرفت و حرکتش داد. کستیل دوباره غرغر کرد و بالشتش رو روی سرش کشید.
″شوخیت گرفته؟ از کی تا حالا تو میخوابی؟؟″
این بار محکم تر تکونش داد و با صدای بلند تری صداش زد.
″کس!! پاشو زیبای خفته!!″
کستیل بالاخره سرش رو حرکت داد و چشماشو باز کرد. با دیدن دین چند لحظه خشکش زد. نگاهش توی فضای اطرافش چرخید و بعد چند بار پلک زد.
″من...خواب بودم؟″
دین یک ابروش رو بالا داد. ″این عجیب ترین نکتهس برات؟؟″
کستیل خودش رو بالا کشید و سر جاش نشست. به اتاق نگاه کرد که ذره ای براش آشنا نبود و در نهایت سرش به سمت دین چرخید که با موهای به هم ریخته و تیشرت راحتی کنارش توی تخت نشسته بود.
″چرا تو تخت منی؟″
″تخت تو؟کی گفته تخت توعه؟″
کستیل شونه بالا انداخت.
دین چشماشو چرخوند و با عجله به مچ دست کستیل چنگ زد و دست چپشو بالا کشید.
چشمای کستیل با دیدن حلقههای توی دست خودش و دین گرد شد.
″اوه!″
دین دستش رو ول کرد و از تخت بیرون رفت. بنظر میومد اصلا به این که فقط باکسر پاشه اهمیت نمیده.
کستیل با ناباوری به دستش و دین و اتاق نگاه کرد.
″بنظر میاد که ما...″
″نه نه...نگو کستیل!!″
″بنظر میاد ما ازدواج کردیم...″
دین با کلافگی غرید و دستشو توی موهاش برد.
″همچین چیزی ممکن نیست! جفت مون میدونیم که همچین کاری نکردیم...این حتما یه خوابه!! دارم خواب میبینم...″
کس چیزی نگفت و همین سکوتش از هر حرفی بدتر بود. چون دین انتظار داشت کس هم مثل خودش عصبانی باشه. انتظار داشت شروع کنه به گشتن دنبال راه خروج، دنبال سرنخ، دنبال هر چیزی که بتونه توضیح بده چه بلایی سرشون اومده.
اما کس فقط به اون حلقه نگاه میکرد. انگار یه چیزی توی دلش تکون خورده بود که خودش هم نمیخواست بهش فکر کنه.
دین نمیدونست این دنیا چه معنایی برای کس داشت و چه فکری توی سرش انداخته بود.
کستیل از تخت بیرون اومد، چند لحظه ای تردید کرد و ساده لوحانه شونه بالا انداخت.
″فکر کنم بهتر باشه اوضاع اطراف مونو برسی کنیم...″
دین دوباره چشماشو چرخوند و وقتی کستیل به سمت در اتاق رفت، با کلافگی دنبالش راه افتاد.
″هرچی تو بگی شرلوک هولمز!″
تا ظهر روز اول، چیزای زیادی براشون بر ملا شده بود.
مثل قاب عکس های متعددی که روی دیوار و بالای شومینه قرار داشتن.
یا اینکه تلفن هاشون برای تماس گرفتن با سم یا هر کمک دیگه ای آنتن نداشت.
یا اینکه بیرون از خونه به هر سمتی که میرفتن، در نهایت دوباره به خونه برمیگشتن.
که حلقه هیچ جوره از دستشون در نمیومد. دین اینو از سخت ترین راه ها فهمیده بود.
و از همه مهم تر. یک نامه.
«داماد های عزیزم؛
ازدواج یعنی سازش. یعنی ارتباط. و از همه مهمتر، یعنی عشق.
این سه تا رو امتحان کنید. شاید بالاخره به جایی برسید و باید بفهمید چرا تو این دنیا هستین.
با بوسه،
فرشتهی مورد علاقه تون. گابریل»
دین نامه رو مچاله کرد و توی دستش نگه داشت.
″میکشمش...باور کن میکشمش.″
کستیل برای چند ثانیه چیزی نگفت اما وقتی دین کاغذ رو به سمت میز پرت کرد، یه قدم جلو رفت.
″خب...شاید بهتر باشه به پیامی که گذاشته فکر کنیم؟″
″آره حتما!! بیا عهد های ازدواج مونو مرور کنیم و عاشق هم بشیم. چطوره؟″
″لازمه همه چی رو تبدیل به شوخی کنی؟؟″
دین زیرلب غرید و چیزی نگفت.
امکان نداشت بتونه اونجا بمونه. باید برمیگشت. درسته که توی دنیای خودش هم به جز سیاهی و سختی چیزی منتظرش نبود، اما سم اونجا بود. باید بر میگشت پیش سم.
*
مطمئن نبود از چه زمانی، اما دین مبارزه کردن با کل قضیه رو کنار گذاشته بود. چون هر راهی رو که امتحان میکرد به در بسته میخورد.
شاید کار درست این بود که خودش رو جمع کنه و نقشش رو بازی کنه. مگه چقدر سخت بود؟ دین با چیزای وحشتناکی رو به رو شده بود. گذروندن یه زندگی به ظاهر آروم و شاد و ادای عاشق بودن چقدر سخت بود؟
برای دین وینچستر؟ خیلی.
و دین حتی نمیخواست با خودش به این فکر کنه که چرا تظاهر به عاشق کستیل بودن اینقدر براش دلهرهآوره.
صبح، به جای یه فنجون، دوتا فنجون قهوه درست کرده بود. بنظر میومد کستیل توی اون دنیا مثل آدما گرسنه میشد و میخوابید.
وقتی کستیل به آشپزخونه اومد، چشماش با دیدن دومین فنجون قهوه برق کوچیکی زد که دین وانمود کرد متوجه نشده.
″برای منه؟″
″نه؟″
کستیل با لحن طعنه آمیزی گفت: ″نکنه مهمون داریم؟″
دین با کلافگی نفسش رو فوت کرد: ″خیله خب برای توعه. اضافه اومده بود.″
″آها...″
مشخص بود کستیل ذره ای حرفش رو باور نکرده.
به کانتر تکیه داد و از پنجرهی آشپزخونه به باغچهی داخل حیاط خلوت شون خیره شد. مثل این که توی این دنیا، یکی از اونا به پرورش گل و گیاه علاقه داشت.
کستیل جرعه ای از قهوهش نوشید و گلوش رو صاف کرد.
″باورم نمیشه چیزی که هر روز میخوری اینقدر تلخه!″
دین پوزخند نرمی زد. کستیل توی دنیای خودشون نمیتونست چیزی رو مزه کنه.
″بهش عادت میکنی.″
″اما مجبور نیستی″
دین با صدای یکنواخت و نه چندان تندی جواب داد:
″چرا کس...وقتی لازم داری چشماتو باز نگه داری و کار لعنتی تو انجام بدی مجبوری...وقتی نصف شب باید بیدار بمونی و مراقب برادرت باشی در حالی که خودت فقط چهارده سا—″
نفسش رو فوت کرد و ادامه نداد.
کستیل لباشو روی هم چرخوند و به زمین خیره شد. اون میدونست دین چطور با آسیب زدن به خودش برخورد میکنه. میدونست مشکلی با هیچ چیز مضری نداره تا وقتی که باعث بشه بتونه برای دیگران کار ارزشمندی بکنه.
″متاسفم که اینجاییم... میدونم میخوای پیش سم باشی″
دین نفس عمیقی کشید و پیشونی شو مالید.
″تقصبر تو نیست کس″
واقعا تقصیر کس نبود.
**
بعد از چند روز، شرایط بین شون عوض شده بود.
اونا هنوز در مورد هر چیزی بحث میکردن؛
دین دیگه اصرار نداشت که روی مبل بخوابه ولی همیشه از این که کستیل تمام پتو رو روی خوش میکشید غر میزد.
روی ریتم ثابتی از قهوه درست کردن برای هم، شب بخیر گفتن، خرید خونه کردن و به طور کلی، با هم زندگی کردن افتاده بودن.
ظهر یکی از روز ها، کستیل تصمیم گرفت آشپزی کنه و حتی خودش هم از این که نتیجهی خوبی داشت غافلگیر شد.
وقتی از آشپزخونه بیرون رفت تا دین رو صدا کنه، دین رو در حالی پیدا کرد که روی مبل نشسته بود و چندتا عکس توی دستش بود.
دین متوجه حضور کستیل شد و سرش رو بالا گرفت. یکی از عکس ها رو به سمت کستیل چرخوند و پوزخند بیجونی زد.
″نگاه کن کس...انگار تو این دنیا من آتشنشانم″
کستیل جلوتر رفت و عکس رو از دست دین گرفت.
توی عکس، دین وسط اتاق خواب شون ایستاده بود و یونیفرم آتشنشانی تنش بود. حتی کلاهش رو هم به طرز مسخره ای روی سرش گذاشته بود و ژست احمقانه ای گرفته بود. پشت عکس نوشته بود:
″روز اول استخدام و تحویل یونیفورم″
و تاریخ عکس برای چند سال پیش بود.
کستیل لبخند کمرنگی زد.
″بنظر خوشحال میای!″
صدای کوچیکی مثل یه خندهی کمرنگ از لب های دین خارج شد. نمیخواست به این فکر کنه که توی اون عکس چقدر خوشحال به نظر میرسید. یا اینکه زندگی بدون شکار، بدون جان و مری و تمام مسئولیتهایی که از بچگی روی دوشش گذاشته شده بود، چه شکلی میتونست باشه.
دین هیچوقت فرصت نکرده بود به این فکر کنه که اگه مجبور نبود همیشه مراقب همه باشه، خودش چه چیزی میخواست.
و شاید همین بود که این دنیا رو اینقدر خطرناک میکرد. چون برای اولین بار، زندگیای رو بهش نشون داده بود که لازم نبود مدام برای به دست آوردنش بجنگه.
یه خونه.
یه شغل معمولی.
یه نفر که شبها کنارش بخوابه.
دین نگاهش رو از کس گرفت.
″تو این دنیا من خیلی چیزا بنظر میام...همینطور تو″
کستیل آروم سر تکون داد. گلوش رو صاف کرد و بعد چند ثانیه گفت :
″بیا...ناهار درست کردم″
دین از جاش بلند شد. ″ممنون سوویتهارت″
کستیل برای لحظه ای خشکش زد.
وقتی دین متوجه شد کستیل دنبالش نمیاد، به سمت برگشت.
″چیشد؟″
″الان منو چی صدا کردی؟″
دین شونه بالا انداخت هرچند از درون چندان بی اهمیت هم نبود.
″باید نقش مونو بازی کنیم. ها؟″
کس سکوت کرد و فقط به سمت آشپزخونه رفت. متنفر بود که اون خونه باعث میشد چیزی رو بخواد که قرار نبود داشته باشه؛ باعث میشد که برای ثانیه هایی در طول روز، فراموش کنه که هیچکدوم از اینا واقعی نبود. از این که تمامش برای دین فقط بازی کردن نقش بود، متنفر بود.
دین هم متوجه سکوتش و جوری که چهرهش تغییر کرد شد اما ترجیح داد چیزی نگه. ترجیح داد به دلیلش هم فکر نکنه. شاید هنوز از فکر زیاد به این خونه، به کستیل، به معنی پشت تمام اینا میترسید.
اما برای اولین بار، دین از خودش پرسید شاید بهتر باشه به جای پیدا کردن راه خروج، یه کم بیشتر حواسش به کسی باشه که قراره باهاش از اینجا بیرون بره.
*
روز بعد بارون میبارید.
دین و کس از صبح بیرون بودن. در واقع دین اصرار کرده بود از اون خونه لعنتی دور بشن، ولی مثل دفعات قبل، بعد از چند دقیقه دوباره سر از همون حیاط درآورده بودن.
دین دستاش رو توی جیب کاپشنش فرو برد و به خونه نگاه کرد. بیش از حد لجباز بود که بخواد قبول کنه فقط باید با قوانین گابریل بازی کنه.
″خب. فکر کنم اینم جواب نداد.″
کس دستی توی موهاش که از بارون خیس شده بود، برد.
″وای چقدر غافلگیر کننده!!″
دین پوزخند زد و از گوشهی چشم به کستیل نگاه کرد. ″این یعنی چی؟″
کستیل زیرلب گفت:
″من نمیدونستم آدمها میتونن انقدر احمق باشن.″
دین کامل به سمتش چرخید ″ببخشید؟″
″هیچی.″
″نه، نه. حالا که شروع کردی، ادامه بده.″
کس بالاخره نگاهش کرد. خسته به نظر میرسید. نه فقط از بارون یا این چند روز. یه جور خستگی که دین نمیتونست با یه شوخی ازش رد بشه. نمیتونست خودش رو گول بزنه که دلیل مهمی نداره.
″ما همهی اینا رو امتحان کردیم و تو هنوز اصرار داری بی دلیل دور خودمون بچرخیم.″
″من دارم سعی میکنم از اینجا بریم بیرون لعنتی!″
″پس چرا ما اینجاییم؟؟″
دین اخم کرد و تن صداش کمی خشمگین شد.
″از گابریل روانی بپرس! من از کجا بدونم؟″
کستیل نفسش رو با خستگی بیرون داد: ″البته که نمیدونی...″
دین با کلافگی دستش رو توی موهای خیسش کشید و پوزخند خشکی زد.
″اوه! و تو میدونی؟؟ لطفاً... به منم بگو آقای عقل کل!! مشکل چیه که ما هنوز اینجاییم؟″
″مشکل تویی!!!″
صدای کستیل محکم و مطمئن بود، اونقدر که جای شوخی و شکی توش باقی نمی موند. با این حال، دین خندید. کوتاه و شاید تمسخر آمیز و کاملا غیرواقعی.
″و چی باعث شده اینو بگی؟؟″
شدت بارون بیشتر شده بود. آب از موهای کس پایین میاومد و روی صورتش میریخت، ولی انگار اصلاً متوجهش نبود.
″چون من همین الانم عاشقتم دین!!!″
برای چند لحظه، بین شون سکوت کامل برقرار شد. دین خشکش زده بود و مطمئن نبود چه حسی داره.دین بارها و بارها به خودش گفته بود که لازم نیست برای هر احساسی اسم پیدا کنه. چون اگه اسمش رو نمیدونست، لازم نبود باهاش روبهرو بشه.
لازم نبود به این فکر کنه که چرا صدای کس همیشه میتونست آرومش کنه. چرا وقتی کس آسیب میدید، ترس توی وجودش ریشه میدوند. چرا فکر از دست دادنش، حتی وقتی سعی میکرد بهش فکر نکنه، نفس کشیدن رو براش سخت میکرد
کس چند ثانیه ساکت موند. بعد خندید؛ یه خندهی کوتاه و بیحوصله که هیچ شباهتی به خندیدن نداشت.
″میخوای بدونی چی شده؟ من خسته شدم، دین. از اینکه هر روز بیدار میشم و برای چند ثانیه یادم میره و بعد هر وقت یه لحظه همهچیز طبیعی به نظر میرسه، بهم یادآوری میکنی که داریم نقش بازی میکنیم.″
دین دهن باز کرد، اما کس نذاشت حرف بزنه.
″من از قبل عاشقت بودم...اینو نفهمیدی؟ خیلی قبلتر از این خونه و این حلقههای مسخره. لازم نیست نقش بازی کنم که دوستت داشته باشم.″
دین هنوز چیزی نمیگفت.
کس با صدایی آرومتر ادامه داد: ″ولی تو حتی نمیتونی یه روز رو بدون اینکه بهم یادآوری کنی این زندگی واقعی نیست بگذرونی. انگار اگه یه لحظه فراموش کنی، قراره اتفاق وحشتناکی بیفته.″
″کس...″
″نمیخوام مجبور بشی چیزی بهم بگی. فقط بدون که اگه هنوز اینجاییم بخاطر توعه نه من! من دارم به قسمت خودم عمل میکنم. چند ساله... از همون روزی که از جهنم بیرون کشیدمت″
وقتی برگشت که بره، دین دستش رو گرفت. کس ایستاد، اما برنگشت.
نمیدونست چی باید بگه. تمام اون شوخیهایی که همیشه آمادهی استفاده بودن، انگار یهدفعه از ذهنش پاک شده بودن. میتونست بگه کس اشتباه میکنه. میتونست گابریل و این دنیای لعنتی رو بابت همه چی مقصر بدونه؛ ولی نمیتونست به خودش دروغ بگه که شنیدن اون حرفها حسی توی دلش به وجود آورده.
و اون حس چیزی نزدیک به رهایی بود. نزدیک به شجاعت.
″نگام کن.″
کس آروم اطاعت کرد. دیگه خبری از جسارت چند لحظه پیشش نبود. انگار دیگه از حرفایی که زده بود هم مطمئن نبود اما دیگه نمیتونست پس شون بگیره.
دین دستش رو رها نکرد. نگاهش برای لحظهای روی صورت خیس کس موند، بعد پایین اومد، روی لبهاش.
″دین، اگه فقط میخوای—″
دین خیلی ناگهانی دست کستیل رو جلو کشید، قدم های کستیل لغزید و به جلو تلو تلوخوران حرکت کرد. دین با دست آزادش، به یقهی کستیل چنگ زد و لباشو روی لبای کس گذاشت.
نه با اطمینان، نه با شجاعتی که قبل هر شکار از خودش نشون میداد. فقط دیگه نمیتونست بذاره کس ازش دور بشه، درحالیکه خودش حتی جرئت نداشت به چیزی که بینشون بود نگاه کنه.
کس برای یه لحظه بیحرکت موند. بعد دستش رو روی صورت دین گذاشت و بوسیدش.
بارون همچنان میبارید. دین نمیدونست چقدر طول کشید؛ فقط میدونست وقتی از هم فاصله گرفتن، کستیل هنوز دستش رو روی گونهی اون نگه داشته بود و هردو نفس نفس میزدن.
دین پیشونیش رو به پیشونی کس تکیه داد.
″این...این بخاطر خونه بو-...″
صدای کستیل آروم و لرزون بود.
″لعنت به این خونه کس... این بخاطر این بود که دیگه نمیترسم.″
گوشهی لب های کستیل کمی بالا رفت.
″بیا بریم تو. داری از سرما میلرزی.″
کس سرش رو تکون داد، ولی این بار وقتی با هم به سمت خونه رفتن، دستش رو از دست دین بیرون نکشید.
و اون شب، بدون بحث و با آرامش و بوسه های نرم و عمیق به خواب رفتن.
***
صبح روز بعد، دین با صدای آشنای سم از خواب بیدار شد.
″بالاخره بیدار شدی؟ داشتم فکر میکردم طلسمی چیزی روته!″
دین چشمهاش رو باز کرد. سقف بانکر. تخت خودش. بوی قهوهای که از آشپزخونه میاومد. نه خبری از حلقه بود، نه از خونهی دنجشون، نه از عکسهایی که زندگیای رو نشون میدادن که هیچکدومشون دیگه نداشتن.
دین نشست و دستش رو روی صورتش کشید.
″چته دین؟خوبی؟″
دین با غرغر دستی روی صورتش کشید.
″ه-هیچی...خوبم... داشتم خواب می دیدم″
سم سر تکون داد.
″پاشو زودتر...یه پرونده پیدا کردم... کستیل منتظر مونه″
کس.
با شنیدن اسم کستیل دلش لرزید و تموم چند روز گذشته براش زنده شد. خودش خیلی خوب میدونست هیچکدومش خواب نبوده.
وقتی وارد سالن اصلی شدن، سم بی توجه به نگاه های بین دین و کستیل، به اتاق تجهیزات رفت تا برای شکار آماده بشه.
دین، رأس میز ایستاد و به کس خیره شد.
″هی″
کستیل سر تکون داد و چیزی نگفت.
دین میتونست حدس بزنه توی سرش چی میگذره. شاید داشت به این فکر میکرد که اون بوسه هم بخشی از همون دنیای ساختگی بوده و هرچیزی که داشتن قرار بود با برگشتن به واقعیت، تموم بشه.
″کس.″
″دین، لازم نیست چیزی بگی... درک میکنم...هرچی که اونجا بو—″
دین نفس عمیقی گرفت و خودش رو جمع و جور کرد.
″نه. بذار حرف بزنم.″
کس با تعجب نگاهش کرد.
″من نمیدونم چطوری اینو درست انجام بدم. راستش رو بخوای، حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم...و احتمالا قراره گند بزنم″
نفسش رو بیرون داد و نگاهش رو برای لحظهای پایین انداخت.
″ولی میدونم وقتی آسیب میبینی، دیوونه میشم. میدونم وقتی نیستی، بیشتر از چیزی که باید بهت فکر میکنم. و میدونم اون زندگی مسخرهای که گابریل برامون ساخته بود و هر اتفاقی که افتاد...فقط بخاطر نقش بازی کردن نبود″
سرش رو بالا گرفت و دوباره به کس نگاه کرد.
″به خاطر تو بود.″
کس چیزی نگفت و فقط با ناباوری به دین خیره موند. دین یه قدم نزدیکتر رفت.
″من... من عاشقتم، کس. نمیدونم از کی. نمیدونم چطور باید باهاش کنار بیام. ولی عاشقتم... متاسفم که اینقدر طول کشید که بگمش... متاسفم که اینقدر بزدلم...ولی فکر کنم حالا میفهمم چرا گب اون دنیا رو برای ما انتخاب کرده بود...″
چشمهای کس برای لحظهای بسته شد؛ انگار داشت سعی میکرد حرفهای دین رو باور کنه، بدون اینکه از باور کردنشون بترسه.
″اینا رو...واقعی میگی؟″
دین لبخند نرمی زد و شونه بالا انداخت.
″اینجا دیگه کسی مجبورم نکرده نقش بازی کنم مگه نه؟″
کستیل چند ثانیه ای به دین خیره موند و نهایتاً سر تکون داد.
″اون گابریل حروم زاده تو عمرش یه کار درست کرد کس! باعث شد خیلی چیزا رو بفهمم. بفهمم... وقتی تو دوستم داری دیگه لازم نیست بترسم...و بفهمم دیگه نمیخوام لحظه ای رو از دست بدم...نه وقتی ممکنه یه روز خیلی راحت با یه اسلحه تو دستم کشته بشم.″
کستیل اخم کوچیکی کرد و به چپ و راست سر تکون داد. وقتی جلوتر رفت، دین هم جلوتر رفت و هم دیگه رو توی آغوش کشیدن.
این بار نه حلقهای بود که مجبورشون کنه کنار هم بمونن، نه خونهای که راه فرار رو ازشون بگیره.
فقط خودشون بودن.
و برای اولین بار، دین قرار نبود از این موضوع فرار کنه.
