Work Text:

فرنک با شدت از خواب پرید نمی تونست نفس هاش رو منظم کنه افکارش با سرعت زیادی در گردش بودن روی تخت نشست و با انگشت هاش شقیقه هاش رو فشار داد، به خودش یادآوری کرد که خونه امنه، همه چیز اوکیه و این فقط یه رویا بوده ..لامپ کنار تختش رو روشن کرد و به ساعت نگاه کرد چیزی به صبح نمونده بود.
ضربان قلبش هنوز تند میزد و وقتی بلند شد و به سمت در اتاق رفت متوجه سرگیجه اندکی هم شد ولی مصمم به سمت آشپزخونه قدم برداشت. اولین بار نبود که کابوس می دید و راه حلش اگرچه نامتعارف بود اما مدتی بود که سراغش می رفت، وارد آشپزخانه شد و از داخل یخچال قوطی آبجو رو برداشت و کمی ازش داخل لیوان ریخت و به اون مایع کهربایی خیره شد. بیرون از پنچره آشپزخانه، خورشید در حال طلوع بود و آسمان به قدری خیره کننده بود که متوجه حضور کسی پشت سرش نشد.
« فرنک؟ »
فرنک از جا پرید و لیوان از دستش افتاد و شیشه هاش خرد شد.
با عصبانیت به سمت مت برگشت:
«لعنت! مت این وقت صبح چه غلطی می کنی؟!»
مت با تعجب گفت:« متاسفم من نمی دونستم لیوان دستته!
اما سوال برام پیش اومد که قضیه اول صبح آبجو خوردنت چیه؟»
فرنک غرولند کنان گفت:« نمیخواد متاسف باشی! من باید بیشتر حواسم جمع میکردم. حالا برو کنار تا اینجا رو تمیز کنم.»
جاروی کوچک گوشه آشپزخونه رو برداشت و زمین رو از شیشه پاک کرد.
«خب مت برای صبحانه چی میخوای درست کنم؟»
مت به آرامی صندلی رو از پشت میز کشید عقب و نشست
به این فکر کرد که فرنک داره عمدا بحث رو عوض میکنه!
مت چند ثانیه نگاهش کرد.
«قهوه.»
فرنک در یخچال رو بست.
«فقط قهوه؟»
«آره.»
«صبحونه چی؟»
مت خیره نگاهش کرد
«فرنک.»
مکثی کرد و ادامه داد:
«چند وقته این کارو میکنی؟»
فرنک بی تفاوت به کارش ادامه داد به این فکر کرد که پنکیک می تونه خوب و سبک باشه برای صبحانه پس مواد پنکیک رو برداشت و ظرف شیشه ای و همزن برای مخلوط کردن مواد روی کانتر گذاشت..
مت به سمتش اومد و دستش روی شونه ش گذاشت:
«کمک لازم داری؟»
فرنک به سمتش ابرویی بالا انداخت و با نرمی هولش داد
«بشین Red , نیازی به کمک نیست.»
«میدونی که نمیتونم توی این چیزا کمکت کنم و منظورم چیز دیگه ای بود. اما میخوام بدونم حالت خوبه؟ چرا اول صبحی آبجو میخوری و چرا بیشتر از قبل ساکتی؟»
«تمام شد حرفات؟ ببین مت؛ من علاقه ای به صحبت کردن درباره خودم ندارم! پس این بحث لعنتی تمام کن.»
مت تمام تلاشش کرد که مشتش توی صورت مرد مقابلش نکوبه
«خب تو لعنتی هیچ وقت بهم نمیگی! درباره ش صحبت نمی کنی و نمیذاری بفهمم مشکلت چیه!»
فرنک متوجه خشم مت شد دست از هم زدن مواد پنکیک کشید و به سمتش برگشت
«پیچیده ست اوکی؟ من از اون تایپ آدما نیستم که درباره مشکلاتم با بقیه صحبت کنم؛ چون مردم قضاوتم میکنن و جوری رفتار میکنن که من مطمئن میشم واقعا ضعیف بودم که بهشون گفتم مشکلمو.»
«من مردم نیستم فرنک! فکر می کردم اینو بدونی! »
فرنک سکوت کرد و به این فکر کرد چه روز لعنتی و مزخرفی در پیش داره.
گذاشت پنکیک پخته بشه و قهوه رو هم آماده کرد متوجه دلخوری مت بود اما نمی دونست چی بگه سیروپ وانیلی بیشتری به قهوه مرد اضافه کرد و روی پنکیکش شکلات فندقی رو به مقداری که می دونست دوست داره اضافه کرد و روبه روی مت گذاشت پنکیک ها عطر خوبی داشتن و با وجود دلخوری لبخند کوچکی روی چهره مت نشست.
فرنک روی صندلی کنارش نشست و لیوان آبجوی دیگه ای برای خودش ریخت و مایع داخلش رو می چرخوند.
مت شروع کرد به خوردن پنکیک و قهوه ش و گفت :« عالی شده!»
سر فرنک بالا اومد و با لبخند گفت:
«میدونم، Red.»
مت خنده کوچیکی کرد و گفت: « از خود راضی! »
قهوه ش رو که تمام کرد با ملایمت بازوی اون مرد خسته رو فشرد و گفت: «میدونم دوست نداری درباره ش صحبت کنی و مجبورت نمی کنم. اما میخوام بدونی که وقتی حالت خوب نیست لازم نیست تنهایی تحملش کنی.»
«ممنونم مت.»
مرد لب هاش به هم فشرد دلش میخواست بیشتر صحبت کنه اما سکوت کرد.
هر کدوم شون روزشون به شکلی متفاوت گذروندن و در نهایت وقتی شب شد هرکس سمت اتاق خودش رفت
فرنک می دونست بدون مشروب نمی تونه بخوابه اما حوصله سوال پرسیدن های مت نداشت به اتاقش رفت و سیگار کشید و آروم نشد اما از روی لجبازی خودش رو مجبور به خواب کرد.
بدن خونی و داغون مت رو در آغوش گرفت نمی تونست نبضش حس کنه نفس کم آورده بود و اشک ناخودآگاه از چشماش جاری میشد. ماسک دردویل از روی صورتش برداشت و موهای مت رو با غم نوازش کرد نمی تونست باور کنه که از دستش داده اون چشمای خوش رنگ ولی بی روح دیگه باز نبود... کسی که این بلا رو سر مت آورده بود رو به طرز وحشتناکی کتک زده بود و دست هاش از شدت درد می لرزید و صورتش از خون اون عوضی سرخ شده بود اما این خشم و کتک کاری های بعدش و آسیبی که به خودش میزد مت رو بهش بر نمی گردوند.
اسلحه ش برداشت و به سمت 10-20 نفری که بهشون حمله میکردن شلیک کرد اما گلوله های اونا بدنش رو هدف می گرفتن و درد رو هرچند مبهم حس میکرد.
با تکان های شدیدی از خواب بیدار شد و چهره مت جلوی چشمش تار و مبهم به نظر می رسید.
نمی فهمید چی میگه فقط متوجه نگرانی واضحش شد، دست هاش بالا اومد و موهاش نوازش کرد و با نرمی بدن مت رو روی خودش کشید و سرش رو بوسید.
مت با دستپاچگی کمی فاصله گرفت: «حالت خوبه؟ صدات شنیدم اومدم فکر کردم امشبم کابوس می بینی! ببخشید که سریع اومدم اتاقت»
فرنک هوشیار شد اما نمی تونست ضربان قلبش آروم کنه مت روبه روش سالم، زنده و خوب بنظر می رسید. اون فقط یه رویا بود همه چی امن بود و اتفاق بدی نیفتاده بود.
فرنک با خوشحالی خندید و مت با خودش فکر کرد رسما دیوانه شده!
آروم دستش روی گونه ش کشید : « نمی دونی چقدر خوشحالم که اومدی و از مردن نجاتم دادی.»
« کابوس میدیدی فرنک؟ چند وقته؟»
فرنک از هجوم احساسات نمی دونست چی بگه
«نمیدونم مدتی هست؟»
«لعنت بهش. هیچ وقت بهم نگفتی! چه فکری پیش خودت میکردی؟»
«نمیخواستم یه نفر دیگه هم ازم ناامید بشه... من باید قوی میموندم.»
مکث کرد و نگاهش رو از مت دزدید.
«تو دردویلی. من پانیشرم. ما... ما مجبوریم قوی باشیم. اینو خوب میدونی.»
مت آروم جواب داد:
«نه، فرنک. مجبور نیستیم.»
اشکی از گوشهی چشم فرنک چکید، اما فوراً پاکش کرد.
مت نمیتونست تمام مشکلات فرنک رو امشب حل کنه. شاید حتی نمیتونست بفهمه دقیقاً چه چیزهایی توی ذهنش میگذره. اما میتونست کنارش بمونه.
میتونست بذاره امشب، حتی برای چند ساعت، اون مرد خسته احساس امنیت کنه.
فردا روز بهتری خواهد بود.
چون قرار بود مت به بهترین دوستش کمک کنه.
پایان💙
