Work Text:
کس از ورودی آشپزخونه به دین زل زده که چطور زیر لب یه آهنگ زمزمه میکنه و کاهوها رو خرد میکنه. هر از گاهی دور خودش میچرخه و سرش رو تکون میده؛ انگار شب گذشته خیلی زیاد بهش خوش گذشته. تکسرفهای میزنه و وارد آشپزخونه میشه. دین با دیدنش با بیخیالی ابرو بالا میندازه و سلام میده.
کس با صدای آروم اما عصبی جواب سلامش رو میده، به سمت سینک ظرفشویی میره و با اینکه تشنه نیست، یه لیوان آب پر میکنه و لب میزنه. زیرچشمی حواسش رو به دین میده که دوباره آهنگش رو از سر میگیره و گوشتهای توی تابه رو برمیگردونه. طوری رفتار میکنه که انگار نه انگار کل دیشب رو به پانسیون نیومده و تماسهای کس رو رد کرده. واقعاً فکر نمیکنه یه توضیح بهش بدهکاره؟ اون هم بعد از اینکه کلاس فیزیک رو پیچوند و با اون مردک کله زرد رفت؟ لیوان رو روی سینک میکوبه و دین از صدای برخورد تقریباً بلندش جا میخوره. از پشت شونهاش نگاه کوتاهی به کس میندازه و میگه:
«هی، خوبی پسر؟»
کس دندونهاش رو به هم میسابه. خدایا، مگه اون قراره چند تا برگر بخوره که این همه سیبزمینی و سبزیجات و خیارشور خرد میکنه؟ صدای تقتق چاقو روی تخته کس رو عصبی میکنه. دین همیشه پرجنبوجوش و بیشفعال بوده، اما هیچوقت به این اعصابخردکنی نبوده.
«اونجا که دیشب بودی بهت غذا ندادن؟»
حرکت دست دین متوقف میشه و چاقو رو روی میز رها میکنه. چشمهاش از بازیگوشی برق میزنه و کس میفهمه قراره بدجور ازش بازی بخوره.
«چرا. ولی گفتم بد نیست که ناهار امروز رو با هم دوبلبرگر بخوریم.»
از جواب دادن طفره میره. اینکه مخصوصاً این کار رو میکنه کس رو دیوونه میکنه. روز خوبی نداشته؛ استاد آمار سر صبح به پر و پاش پیچیده و به خاطر حواسپرتیش جلوی فاکینگ ۵۰ تا دانشجو مسخرهاش کرده. اگه همه اینا تقصیر دین وینچستر عوضی و بیمسئولیت نیست، پس تقصیر کیه؟
وقتی سکوت طولانیتر میشه، دین با خونسردی میگه:
«میشه حواست به اون گوشتها باشه؟ اگه سفت شه دیگه طعم خوبی نداره.»
کس پوزخند میزنه. واقعاً تنها دغدغهاش همینه؟
«ده بار بهت زنگ زدم!»
دین ظرف سس رو هم میزنه. انگشت کوچیکش رو داخل ظرف فرو میبره و توی دهانش میذاره. ابروهاش رو بالا میندازه و این یعنی از طعمش راضیه.
«آره، دیدم.»
«چرا جواب ندادی؟»
دین نون رو برمیداره و به یک لایه سس آغشته میکنه.
«کار داشتم.»
کس فکر میکنه آیا اینکه خودش همیشه به دین جواب تککلمهای میده تا این حد آزاردهندهست؟
بوی سوختگی میاد. دین سریع خودش رو به اجاقگاز میرسونه، تنهای به کس میزنه و تابه رو از روی اجاق برمیداره.
«لعنتی! سوخت. حواست کجاست؟»
«پس خونه بنی لافیت بودی!»
دین تابه داغ رو توی سینک میندازه و جلزولزش آشپزخونه رو پر میکنه.
«آره کس! با بنی بودم.»
این رو با عصبانیت میگه و حالا خیره به کستیل نگاه میکنه.
«من نمیتونم دوست دیگهای جز تو داشته باشم؟»
کس نمیخواد حسود به نظر بیاد، اما واقعاً دست خودش نیست.
«همه قابل اعتماد نیستن. تو اونها رو نمیشناسی!»
دین پوزخند میزنه. برق و شیطنت چشمهاش خاموش شده و حالا یه ورژن تخس و لجباز جلوی کس ایستاده.
«محض اطلاعات، من بنی رو قبل از دانشگاه میشناختم. کسی که بعد از یک سال همخونه بودن نمیدونم کیه، تویی! پس با من راجع به قابل اعتماد بودن حرف نزن! در ضمن، وقتی من با دوستامم دم به دقیقه بهم زنگ نزن و مثل یه نوجوون ۱۳ ساله رفتار نکن!»
کس صداش رو بالا میبره. از اینکه دین نگرانی اون رو تا این حد کوچک و تینیجری کنه، متنفره.
«تو حق نداری کل شب رو گموگور بشی و حالا برام زبوندرازی کنی! این همه صمیمیت بیخود از کجا میاد؟ واسه چی رفتی خونه لافیت؟»
اسم لافیت رو با حرص میکشه و جلوتر میره.
«تو با اون چهکار داری اصلا؟»
دین دستی به موهاش میکشه و مستقیم توی چشمهای کریستالی کس زل میزنه. دلش میخواد نیشخند بزنه و بهش تیکه بندازه، اما کس با یه گارد آماده و عصبی روبروش ایستاده.
کس جلوتر میاد.
«دوستپسرشی؟»
دین چنان میزنه زیر خنده که از چشمهاش اشک میریزه. این نمیتونه کس رو قانع کنه که واقعاً چیزی بین اون و بنی نیست. اخمهاش رو توی هم میکشه و یه قدم دیگه جلوتر میره. حالا اونقدر به دین نزدیکه که نفسهای گرمش توی صورتش پخش میشه.
دین بالاخره خندهاش رو تموم میکنه و با لحن آرومی میگه:
«فرض کن درسته و دوستپسرشم. چهکار میخوای بکنی؟»
شیطنت چشمهای دین برگشته. کس میدونه که اون مخصوصاً اذیتش میکنه، اما دلش میخواد به سازش برقصه؛ چون لعنتی، با دین خیلی خوش میگذره!
دستش رو بالا میبره و روی گونه دین میذاره.
«من که نه، ولی شاید جفتمون بتونیم یه کارایی بکنیم.»
نیشخند روی لب دین پررنگ میشه.
«این همه خودت رو کشتی که این رو بگی؟»
تنش و آشفتگی کس از هنوز از بین نرفته اما سعی میکنه مثل دین شیطنت کنه.
«خب، یه کم ناجور بود یهویی بهت بگم میشه ببوسمت؟»
دین ابروهاش رو میده بالا؛ انگار که کس موفق بوده.
«اصلاً لازم نبود بگی.»
چشمهاش رو میچرخونه و میگه:
«چون گند زدی توی غذام، اگه قول بدی برام برگر بخری، همهچی قبوله.»
کس دستهاش رو توی جیب شلوارش میذاره، چشمهاش رو تنگ میکنه و نگاهش میکنه.
«قبلش تو باید توضیح بدی خونه بنی چهکار میکردی!»
دین نیشخندی میزنه و سرش رو تکون میده. ترجیح میده فعلاً چیزی راجع به اینکه کل شب بنی رو بیدار نگه داشته تا کادیلاک کس رو تعمیر کنن و بهعنوان هدیه تولد پیشکش کنه نگه.
