Work Text:
عصبی بودی؛ نه مثل دفعهی قبلی که گلدون موردعلاقت از دستم افتاد و شکست. یا نه مثل دفعهی قبل ترش، وقتی که خیلی گرسنه بودی و من آخرین تیکهی پای موردعلاقتو خوردهبودم.
چون اون موقع ها میدونستی که میتونم برات جبرانشون کنم. میدونستی که قراره هرجوری شده از دلت در بیارم.
ولی امروز، در حالی که رو به روم ایستادی و چشمای قشنگت از گریه خیسن، عصبی ای، مثلِ «بار آخر».
انگار این آخرین باریه که قراره از من عصبانی باشی. انگار دیگه قرار نیست بتونم چیزی رو برات جبران کنم.
انگار که میخوای تمام خشمت رو تخلیه کنی؛ شاید بهتر باشه که بگم، تمام خشمت.. و تمام احساساتت؟
تو باز داری داد و میزنی و من، مثل همیشه ساکتم.
همیشه سکوتم وقتی که میخواستی خودتو خالی کنی، آرومت میکرد.
ایندفعه چقدر ازم عصبانیای که حتی سکوتمهم آرومت نمیکنه؟
برعکس...
انگار غمگین ترت میکنه.
آره...درست میگم. غمیگن تر.
جرئت ندارم لبهامو از هم فاصله بدم تا لاقل از خودم دفاع کنم.
چون میدونم که بهم مهلت نمیدی.
تو دروغای اونارو باور کردی.
عشق زود باورِ من.. تو قراره فکر کنی که من، میخوام با توجیه کردن خودم، بهت دروغ بگم.
میبینم که با چشمای شفافت التماسم رو میکنی که حتی اگه شده به دروغ، حرفای اونا رو تکذیب کنم.
«بهم دروغ گفتی؟»
دروغ عزیزِ من؟ کدوم دروغ؟
اگه قراره حرف بزنم و تو باورم نکنی، چرا باید خودمو از این اتهامات نجات بدم؟ از این مردابی که برای ما ساختن.
آه، خدای من..
تو واقعا منتظر شنیدن دروغ از لبهای منی. نگاه خستات که اینو میگه.
منتظری بگم تو اشتباه میکنی؛ تا باورم نکنی.
بهت دروغ بگم، عزیز ترینم؟
عزیز ترینم واقعا بهت دروغ بگم؟
به نگاه پاکت؟ به قلب صادقت؟
صدایی که از ته گلوم بیرون میاد خشنه. توش بغض هست، اما بیشباهت به صدایی که تو همیشه عاشقش بودی نیست.
میپرسم:«نا امیدت کردم؟»
بیا محبوب من.
اینم دروغ.
دارم به دروغ، حرفهاشون رو تایید میکنم.
ناباورانه پوزخندی میزنی.
«بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی»
میبینم که چطور عشق و علاقه از نگاهت پر میکشه.
درست حدس زدم؛ این واقعا خشم آخره.
تو دیگه دوستم نداری.
و آدم فقط از کسایی ناراحت و عصبی میشه که دوسشون داشته باشه.
و من دیگه، از چشمهات سقوط کردم.
همون چشمهایی که بیشتر از همه چیز توی این دنیا عاشقشونم.
دیگه نگاهت رد نگاهم رو دنبال نمیکنه.
با دستهایی که زمانی گرمای دستهای سردم بودن، اشکهات رو پس میزنی و لبهات روی هم فشار میدی. همون کاری که از روی عادت برای نشکستن بغضت انجام میدی.
لبخندی میزنی.
از اون بخند هایی موقع خداحافظی، به بچه های توی خیابون میزنی.
دست راستت رو که مشت کردی به کف دست چپت میکوبی و یه نگاه گذرا به سرتاپام میندازی.
انگار میخوای به خودت یادآوری کنی که برای چه آدم بیارزشی تا لحظهی آخر تلاش کردی.
سرت رو تکون میدی که این باعث میشه موهای مواجِ قهوهای رنگت، که حالا یکم بیشتر از حالت عادی بلند شدن توی صورتت پخش بشن. راهت رو به سمت خروجی خونه کوچیکمون کج میکنی.
قلب من...
داری بوسهی آخر رو از من دریغ میکنی.
مثل زندگیای که با رفتنت بهمن حرومش میکنی.
جلوی رفتنت رو نمیگیرم.
و تو از همون دری خارج میشی که روزی با عشق واردش شده بودی؛ از خونهای که باهم ساخته بودیم.
و با رفتنت، نور رو از زندگی من میبری.
---
چقدر از اون کابوس کذایی میگذره؟
چند روز؟
چند ماه؟
چند سال؟
نمیدونم.
اما من هنوز بهت فکر میکنم.
هنوز منتظرم تا بیای و سری به من و خونهای که توی تاریکی رهاش کردی، بزنی.
چند روز بعد از رفتنت، از اینکه هیچ توضیحی بابت چیزی که هیچوقت اتفاق نیوفتاده بهت ندادم، از خودم متنفر شدم.
پشیمون شدم.
تو ناپدید شده بودی و من خیلی دنبالتگشتم.
اتفاقا پیدات هم کردم.
و با چشمای خودم دیدم که تو هم به اندازهی من، داری توی غم دست و پا میزنی. و اینا همش به خاطر وجود من توی زندگیت بود.
پس جلو نیومدم.
برای من، دیدنت از دور برای آخرین بار کافی بود.
چون تو بهتر از هرکسی میدونی که من، چقدر احمقانه مغرورم.
---
چقدر از زندگیم توی تاریکی و تنهایی گذشت تا بلاخره زنگ در به صدا در اومد؟
خسته بودم. ولی مجبور بودم بدنم رو برای باز کردن در خونه، از میون این آشوب حرکت بدم.
در رو که باز کردم، آروم و بی حوصله سرم رو بالا آوردم.
بعد از مدت ها نگاهم دوباره توی چشمهای سبز خوشرنگت گره خورد.
دوباره تلاقی نگاههامون.
برای من، هر ثانیه دیدنِ تو زندگی دوباره بود.
حس کردم ضربان قلبم دوباره برگشته.
توی چشمهای زمردیت آرامش بود، دلتنگی بود، ناراحتی بود. احساسات خیلی زیادی داخل اون نگاه موج میزد.
ولی بیشتر از همشون.. تو، از من ناراحت بودی.
تو،
از من،
ناراحت بودی. دیگه نسبت به من بیحس نبودی. من، برایتو، مهم بودم.
سکوتم دوباره آرومت کرده بود.
تو بلاخره حقیقت رو پیدا کرده بودی.
با غم لبزدی:«گذاشتی برم.»
«میخواستی بری.»
«جلوی رفتنم رو نگرفتی.»
«چون تو تلاشی برای موندن نکردی.»
میدونم که از حاضر جوابیهام، مخصوصا الان و تویِ اینموقعیت، متنفری. هنوزم حالت چهرت احساساتت رو لو میدن.
«چرا حقیقتو نگفتی؟»
با لبخندی تلخ گفتم:«منتظر شنیدن یه دروغ بودی. اگه حقیقتو میگفتم هم باورم نمیکردی.»
سرت رو تکون دادی.
«بازم مثل احمقا ساکت شدی. خواستی خودم حقیقتو پیدا کنم. همیشه همینی. تویِ لعنتی غرورت از همه چیز برات مهمتره!»
کلافه بهت نگاه کردم.
«امروز خیلی بیشتر از همیشه حرف میزنی»
کاش ساکت میشدی.
وقت زدن اینجور حرفها گذشته بود.
مطمئنم از نگاهم خوندی که چی میخوام بگم.
هنوز هم منو میشناختی.
فراموشم نکرده بودی.
توی فراموش کردن من موفق نشده بودی.
اومدی جلو.
و بغلم کردی..
و دوباره بعد از مدتها، خونمون دوباره خونه شد.
نور به قلبم برگشت.
زندگی، دوباره توی رگهام جریان پیدا کرد.
