Work Text:
باران به پنجرههای بانکر میکوبید. آنقدری که صدای تیکتاکش با سکوت اتاق قاطی شده بود و آدم نمیفهمید که کدام صدای کدام است.
دین پشت میز نشسته بود، لیوان ویسکی جلویش، دستنخورده. سه بار آن را برداشته بوده و سه بار گذاشته بوده بر زمین. در ذهنش داشت همان حرفهای همیشگی را به خودش میگفت: تو یه شکارچیای. تو کارت کشتنه. تو اهل این چیزها نیستی.
در باز شد.
لازم نبود برگردد. از جنس هوا میفهمید چه کسی آمده است.
کستیل داخل آمد، پالتوی خیسش را انداخت روی پشتی صندلی، و بدون اینکه چیزی بپرسد، یک لیوان برداشت و کنار دین نشست. ویسکی ریخت. خودش هم نخورد، فقط گذاشت جلویش.
دین گفت: «چیکار میکنی؟»
کستیل گفت: «نشستم.»
«میبینم که نشستی. میپرسم چرا.»
«چون تو نشستی.»
دین پوزخندی زد و سرش را برگرداند به سمت پنجره. «من دارم الکل میخورم. تو که نمیخوری.»
«من دارم نگاهت میکنم. تو که نگاهم نمیکنی.»
دین چیزی نگفت. انگشتش را کشید بر روی لبهی لیوان. صدای ناخنش روی شیشه، در آن سکوت، بلندتر از آن بود که باید.
کستیل گفت: «چند ساله داری این کار رو میکنی؟»
«کدوم کار؟»
«فرار.»
دین برگشت. «من فرار نمیکنم.»
«دین. تو از هر چیزی که شبیه یه چیز واقعیه فرار میکنی. از سم، از مادرت، از من.»
«کَس...»
«بذار حرفم رو بزنم.» کستیل لیوانش را به یک طرف هل داد . «من اومدم اینجا که یه چیزی بگم، و بعدش هر کاری خواستی بکن. کتکم بزن، هلم بده، یا... هرچی.»
دین سرش را کج کرد. نگاهش کرد.
کستیل گفت: «من از بازی کردن خوشم نمیآد.»
دین ابرو بالا انداخت. «بازی؟»
«آره. بازی. تو یه بازی راه انداختی، دین. بازیِ "من هیچی حس نمیکنم." بازیِ "ما فقط دوستیم." بازیِ "من فقط کشش میدم که هواتو داشته باشم."»
دین می خواست چیزی بگوید.
کستیل اجازه نداد. «من هزاران سال تماشاگر بودم. تماشاگر بازی آدمها. از دور نگاه کردم، یاد گرفتم، حتی بعضی وقتا تقلب کردم. ولی خودم هیچوقت بازیکن نبودم. چون بازی مال کسیه که میتونه ببازه و بلند شه. من نمیخوام ببازم. من نمیخوام بلند شم.»
دین گفت: «پس چی میخوای؟»
کستیل به او خیره شد. آن آبیِ لعنتی، همان آبی ای که دین سالها بود از آن فرار میکرد.
«تو رو میخوام. بدون بازی.»
دین آب دهانش را قورت داد. «کَس، من... من بلد نیستم.»
«بلد نیستی چی؟»
«بلد نیستم.... بدون اینکه خرابش کنم.»
کستیل لبخند زد. کم، ولی واقعی. «خب پس با هم یاد میگیریم.»
دین سرش را پایین انداخت . دستهایش روی میز مشت شده بود، آنقدر که بند انگشتانش سفید شده بود. کستیل دستش را گذاشت بر روی مشتش. سرد بود. ولی دین دستش را پس نکشید.
«من میترسم،» دین گفت. آرام. آنقدر آرام که خودش هم باورش نشد.
«میدونم.»
«اگه خراب شه...»
«خراب نمیشه.»
«از کجا میدونی؟»
کستیل گفت: «نمیدونم. ولی ترجیح میدم خراب شه تا اینکه هیچوقت شروع نشه.»
دین یک نفس عمیق کشید. بلند شد. صندلی پشت سرش روی زمین کشیده شد و صدای بدی داد ولی دین برنگشت تا نگاهش کند. کستیل هم بلند شد.
یک قدم فاصله بود. بعد نصف قدم. بعد هیچ.
دین دستش را بر روی سینهی کستیل گذاشت. آن پارچهی کتِ خیس. زیرش قلب. یک قلب که تند میزد. قلب یک فرشته.
«قلبت داره میزنه،» دین گفت.
«آره.»
«فرشتهها که قلب ندارن.»
«این یکی داره. از وقتی تو رو دید.»
دین خندید. یک خندهی کوچک، خشدار، از آن خندههایی که سالها بود از گلویش بیرون نیامده بود. بعد سرش را بالا برد و او را بوسید.
نرم بود. نه مثل جنگ. مثل تسلیم.
کستیل دستش را پشت گردن دین برد. دین لرزید. یک لرزش کوچک که از پشت گردنش رفت تا نوک انگشتهایش. کستیل حسش کرد و محکمتر گرفتش.
از هم جدا شدند، پیشانی به پیشانی.
دین گفت: «خب... حالا چی؟»
کستیل گفت: «حالا هیچی. فقط بمون.»
«فقط همین؟»
«فقط همین.»
دین نفسش را بیرون داد. انگار چیزی را که ده سال بود بر روی سینهاش سنگینی میکرد، زمین گذاشته بود.
بعد رفت داخل اتاقش، و کستیل هم پشت سرش. در را نبستند. لازم نبود.
---
صبح که بیدار شد، کستیل کنارش بود. بیدار. به سقف نگاه میکرد.
دین گفت: «خوابت نبرد؟»
«فرشتهها نمیخوابن.»
«دیشب که...»
«دیشب فرق داشت.»
دین خندید و سرش را گذاشت بر روی شانهی کستیل. «چقدر رمانتیک.»
«منظورت چیه؟»
«هیچی. بیخیال.»
کستیل گفت: «دین.»
«هوم؟»
«بازی تمومه؟»
دین لحظه ای سکوت کرد. بعد گفت: «آره. تمومه.»
از پنجره، نور افتاده بود روی زمین. خاک و غبار در نور معلق بودند، آرام میچرخیدند. بیرون، باران بند آمده بود.
کستیل دستش را داخل موهای دین برد و دین چشمانش را بست. هیچکدام حرفی نداشتند. حرفی هم لازم نبود.
