Work Text:
نگاهش رو به جاده دوخته بود. انگار حتی نمیخواست پلک بزنه.
صدای غرش ایمپالا تنها صدایی بود که توی سکوت شب پیچیده بود. دین حتی رادیو رو روشن نکرده بود.
ذهنش به اندازهی کافی شلوغ بود.
دستاش از ترس و اضطراب میلرزیدن اما صدای جان که توی سرش میپیچید، باعث میشد به راهش ادامه بده.
«از سمی مراقبت کن»
«اولویت با سمه. فهمیدی؟»
«وظیفهی اول تو سالم نگه داشتن سمه.»
و حالا دین گند زده بوده. وظیفه شو انجام نداده بود و حالا سم آسیب دیده بود. سمی کشته شده بود.
با به یاد آوردن بدن بی جون سم، ناخودآگاه پاش روی پدال گاز فشار آورد و انگشتاش دور فرمون محکم تر شد.
تصویر سم از جلوی چشمش کنار نمیرفت. بی حرکت روی تخت زهوار در رفته دراز کشیده بود و صورت رنگ پریدهش زیر نور مهتاب کاملا بی روح بنظر میرسید.
دین نمیتونست دست رو دست بذاره و اجازه بده یکی یه دونهش به این راحتی کشته بشه وقتی خودش زنده بود. وقتی زنده بودن خودش رو ناحق میدونست.
به خوبی یادش بود که وقتی جان بخاطر زندگی اون، خودش رو فدا کرده بود چقدر عصبانی بود؛ و نمیخواست سم رو هم توی موقعیت مشابه قرار بده.
اما این فرق میکرد. مگه نه؟
دین از اعماق وجودش باور داشت زندگیش در برابر جونِ پدرش ارزشی نداشته و پدرش با فدا کردن خودش اشتباه کرده؛ اما جون دین در برابر زندگی سمی چیزی نبود.
دین بدون سم کی بود؟
اصلا چه ارزشی داشت؟
انگشتاشو روی چشماش فشار داد.
″لعنتی...″
صداش بخاطر بغض لجبازِ توی گلوش لرزید.
″...سمی ازم متنفر میشه!″
نباید اجازه میداد کار به اینجا کشیده بشه، اما حالا که دیر شده بود، دین باید راه دیگه ای پیدا میکرد.باید از سمی کوچولوش محافظت میکرد. این شغلش بود. باید برای سم می جنگید، حتی اگه این کار سم رو ناراحت میکرد.
و دین به خوبی میدونست که این کار، سم رو ناراحت میکرد...
***
( آپریل-۱۹۹۱)
نزدیک عید پاک بود و تمام مردم در تکاپوی خرید و آمادگی برای جشن بودن. سم در حالی که به همراه جان و دین توی فروشگاه قدم میزد، مردم رو تماشا میکرد که سبد های خرید شون رو پر از خوراکی و لوازم تزئینی میکردن؛ در حالی که سبد خودشون شامل حداقل ملزومات لازم برای یه خانوادهی سه نفره بود.
بچه ها رو می دید که توی راهرو های بلند فروشگاه می دویدن یا از والدین شون درخواست خریدن یه خوراکی، اسباب بازی یا لباس جدید میکردن؛ در حالی که خودش و دین اجازه نداشتن از کنار جان جمب بخورن و تنها چیزی بخصوصی که سم تونسته بود برای خودش داشته باشه یه کتاب کمیک بود.
ایدهی زیادی در مورد عید پاک نداشت و خیلی در موردش کنجکاو بود. پسر کوچولوی بیچاره هیچوقت یه جشن واقعی نرفته بود. حتی وقتی در موردش از دین پرسیده بود، اونم چیز زیادی رو به یاد نمیورد چون آخرین جشن عید پاک زندگیش برمیگشت به سه یا چهار سالگیش. یعنی حدودا هفت، هشت سال پیش.
آخرای خرید شون بود که چشمش به تزئینات گوشهی فروشگاه افتاد. چمن مصنوعی، روبان های رنگی، تخم مرغ های نقاشی شده و یه خرگوش بزرگ که یه سبد حصیری داشت و از داخلش به بچه ها شکلات میداد.
با ذوق گوشهی کت پدرش رو کشید.
″بابا بابا...میشه برم اونجا رو از نزدیک ببینم؟ خواهش میکنم...زود میام.″
جان نیم نگاهی به سم، بعد به قسمتی که بهش اشاره میکرد انداخت و نهایتا نگاهش روی دین ثابت موند. نیازی نبود چیزی بگه، دین خودش میفهمید.
″من باهاش میرم قربان...مراقبشم.″
جان سر تکون داد و دوباره به سم نگاه کرد.
″شکلات تو گرفتی زود برمیگردی. از دین هم جدا نمیشی″
سم که حالا فهمیده بود پدرش اجازه داده، سر تکون داد و از ذوق این پا اون پا کرد. ″چشم بابا″
جان دوباره به دین نگاه کرد.
″یه لحظه هم ازش چشم بر نمی داری. دوباره حواس پرتی نکنی بری دنبال مسخره بازی!فهمیدی؟″
دین، با این که هیچ ایده ای نداشت منظور پدرش چیه و دقیقا کی حواس پرتی کرده، بدون اعتراض سر تکون داد. ″بله قربان″
″من میرم اینا رو حساب کنم. میام همینجا دنبالتون.″
وقتی جان از بچه ها جدا شد، سم با اشتیاق دست دین رو گرفت و کشید.
″بدو بریم تو صف دین...″
دین با دیدن شوق سم، لبخند بزرگی روی صورتش اومد ، انگار تمام خستگی و بیخوابی اون روزش رو از یاد برده بود.
″بریم داداشی...″
وقتی نزدیک رفتن، سم با کنجکاوی و ذوق به تزئینات خیره شده بود. حتی یه بروشور برداشته بود به امید این که توضیحی در مورد عید پاک توش باشه و میخواست وقتی برگشتن به متل، با کمک دین بخونش.
توی صف، جلوی دین ایستاده بود و بی صبرانه منتظر بود نوبتش بشه تا با خرگوش—یا در واقع انسانی که لباس خرگوش پوشیده بود—صحبت کنه و ازش شکلات بگیره. درست وقتی که نوبتش شد، یه پسر بچهی بزرگ تر از خودش و دین اومد و توی صف، به زور جای سم ایستاد و شکلاتش رو تحویل گرفت.
لبای سم آویزون شد اما چیزی نگفت. ایرادی نداشت، میتونست اندازهی یه نفر بیشتر صبر کنه؛ اما صدای برادرش خیلی زود به گوش رسید.
″هی! مگه نمیبینی نوبت برادرم بود؟″
پسر درشت هیکل به سمت شون چرخید و نگاهش بین سم و دین حرکت کرد.
″یکم بیشتر تو صف واستی نمی میری که!″
دین، سم رو با احتیاط کنار زد و جلو رفت.
″باید بری ته صف...نمی بینی این همه آدم واستاده؟″
پسر، به امید برتری جسمی ای که نسبت به دین داشت، سینهش رو سپر کرد و جلوتر رفت. شونهی دین رو گرفت و به عقب هولش داد.
″ببند دهنتو بابا!!″
سم با دست کوچولوش به پیرهن دین چنگ زد.
″بیخیال دین...″
اما دیر شده بود، دین توی چشم به هم زدنی فاصلهی بین شون رو از بین برده بود، و با مشت توی شکم پسرک زد.
″حق هرکی رو بخوری حق داداش منو نمیذارم ضایع کنی احمق گنده بک!″
سم با حرص و دستای مشت شده به برادرش خیره شد. از این که دین تا این حد هواش رو داشت قدردان بود اما تنها چیزی که میخواست این بود که بدون دردسر شکلاتش رو بگیره و بره. اما انگار کوچیک ترین چیز ها هم قرار نبود توی زندگی سم نرمال باشن.
قبل از این که سم دوباره تلاشی برای تموم کردن دعوا بکنه، صدای جان مثل آلارم خطر تو گوشش پیچید.
″دین!!!!″
دین با شنیدن صدای پدرش، پسر رو از خودش جدا کرد و مثل یک سرباز آماده به خدمت، رو به پدرش ایستاد. گونهش قرمز شده بود و موها و لباسش به هم ریخته بود.
″معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟″
پسرک با مظلوم نمایی خودش رو کنار کشید و دین رو تنها گذاشت.
قبل از این که دین بتونه چیزی بگه، جان با چند قدم بلند خودش رو بهش رسوند. از پشت کتش کشید و به جلو هولش داد.
″راه بیوفت...″
نیم نگاهی به سم انداخت. ″...بیا ببینم سم″
″ولی بابا-...″
″گفتم راه بیوفت″
سم با حسرت نگاهی به خرگوش انداخت و بعد راهش رو کشید و دنبال پدرش و دین راه افتاد.
---
توی مسیر برگشت، سکوت سنگین و دردناکی ماشین رو گرفته بود.جان کلمه ای با پسر ها صحبت نکرده بود و هیچکدوم از پسر ها هم جرئت حرف زدن نداشتن.
دین دستش رو محکم دور شونه های سم گرفته بود و به کف ماشین خیره بود. میتونست حدس بزنه چیز خوبی در انتظارش نیست و این باعث میشد شکمش از استرس به هم بپیچه.
هرچند برای دین هیچی بدتر از سکوت جان نبود.
سمی هم حال بهتری نداشت. اون فقط میخواست یه تجربهی ساده مثل بچه های معمولی داشته باشه اما خراب شده بود. بابتش از دین دلخور بود اما نمیتونست عصبانی باشه. هیچ وقت از دین عصبانی نمیشد. حتی بیشتر از هر حسی، نگرانش بود.
وقتی به متل رسیدن، جان باز هم به سکوتش ادامه داد و پسر ها هم بی صدا تا دم اتاق دنبالش کردن.
جان در رو باز کرد و به سم نگاه کرد که دست دین رو گرفته بود.
″برو داخل سم.″
سم نگاهی به برادرش انداخت و دین در جواب، لبخند کمرنگی زد ، فشار آرومی به دستش داد و بعد دستش رو رها کرد تا وارد اتاق بشه.
جان جلوی در ایستاد و به دین نگاه کرد.
″برای چی دعوا میکردی؟″
دین پشت سرش رو خاروند و لبش رو گزید.
″من نمیخواستم دعوا کنم اون اول—...″
جان حرف پسرش رو قطع کرد و دوباره—اما با لحن محکم تری—پرسید:
″برای چی دعوا کردی؟؟″
دین ناخودآگاه کمی خودش رو جمع کرد و چند ثانیه چیزی نگفت.
″توی صف جا زد. نوبت سمی بود.″
″همین؟؟″
دین سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد.
″اینجوری برادرت رو لوس بار میاری. نه یه مرد!!″
دین با صدای آرومی جواب داد: ″ببخشید قربان″
دست جان اونقدر سریع و شوکه کننده به یقهی دین چنگ زد و اون رو به جلو کشید که پسرک روی پاهاش لغزید و یکی دو قدم جلو رفت.
اما باز هم جرئت نکرد سرش رو بالا بیاره.
″اونقدر بزدلی که وقتی باهات حرف میزنم حتی با صدای واضح باهام حرف نمیزنی اما بلدی با یه بچه دعوا کنی؟؟ فکر کردی خیلی قوی ای؟؟″
دین لباش رو روی هم فشرد و چیزی در مورد این که خودش هم یه بچه بود—که بنظر میومد حتی از پسر توی فروشگاه کوچیک تر باشه —نگفت.
فقط با صدای واضح تری تکرار کرد. ″متاسفم قربان″
جان بی اهمیت به عذرخواهی دین ادامه داد:
″استفاده از مهارتت در برابر کسی که مهارتی نداره تورو یه مرد قدرتمند نمیکنه. میفهمی؟ ما وظیفه داریم از مردم دفاع کنیم نه این که بهشون آسیب بزنیم... تو باید یه مرد خوب بار بیای و یه مرد خوب این کارو نمیکنه.″
فک دین منقبض بود و مردمک چشماش سوسو میزد. میخواست به پدرش بگه بار ها دیده وقتی خودش مست بوده با افراد بی آزاری دعوا کرده—از جمله خود دین که یه پسر بچه بود و در برابرش قدرتی نداشت.
اما زبونش رو گزید و حرفی نزد. میدونست اگه بحث کنه اوضاع بدتر میشه. به هر حال حق با پدرش بود. همیشه حق با جان بود و دین عمیقاً به این موضوع باور داشت.
بالاخره تصمیم گرفت سرش رو بالا بیاره و بخشی از وجود امید داشت با این کار، جان قرمزی روی صورتش رو ببینه و بفهمه که پسر مقابلش چنان بی دفاع هم نبود.
ولی نگاه جان چیزی جز خشم و ناامیدی نشون نمیداد.
″متوجه شدم قربان. متاسفم... دیگه تکرار نمیشه.″
جان نهایتا رضایت داد لباس دین رو رها کنه.
″خوبه″
جان چرخید تا وارد اتاق بشه اما وقتی دین هم پشت سرش به راه افتاد، سر جاش ایستاد و دوباره رو کرد به دین. جلوی در رو گرفت و دستاشو به سینهش زد.
″تو کجا؟″
″ت-تو اتاق مون″
جان به نشان نفی سر تکون داد.
″وقتی وحشیگری میکنی فکر میکنم بتونی یه شب رو بیرون بگذرونی!″
ابرو های دین از تعجب بالا پرید و با ناباوری به جان خیره شد. بعد از تمام تنبیهاتی که از سمت جان دیده بود، انتظار نداشت برای یک دعوای ساده اون رو از اتاق بیرون کنه انگار که یه حیوون وحشیه.
″قربان من...″
″همین که گفتم... یه شب بیرون بمونی یاد میگیری چطور رفتار کنی...″
شونه های دین آویزون شدن و چشماش پر از نا امیدی شد. دهنش رو باز کرد که چیزی بگه اما جان ازش رو گرفت و داخل اتاق رفت.
قبل از این که در بسته بشه، نگاه دین روی سم افتاد که تمام مدت با فاصله داخل اتاق ایستاده بود و تماشا شون میکرد. دین بی اختیار لبخند بیجونی زد. شاید اینجوری سم کمتر نگرانش میشد.
وقتی در بسته شد، دین کمی به اطراف نگاه کرد. اتاق شون جزو اتاق های طبقهی بالای متل بود به همین خاطر هوا ذره ای خنک تر از پایین بود. با این وجود دین تصمیم گرفت همونجا بمونه. هوای خنک بهاری چیزی نبود که نتونه تحمل کنه؛ هرچند که میدونست تا نیمه شب هوا خنک تر میشه، اما ترجیح میداد نزدیک سمی و پدرش باشه تا اگه نیمه شب مشکلی پیش اومد بتونه خودش رو زود برسونه.
پس همونجا توی راهرو نشست و به میله های فلزی تکیه داد. زانو هاش رو جمع کرد و توی بغلش گرفت.
نمیدونست چی بیشتر از همه ناراحتش کرده بود. این که اشتباه کرده بود؟ این که جان تنبهش کرده بود؟ یا این که سمی کوچولوش رو ناامید کرده بود و بخاطر اشتباه اون، سم نتونسته بود کاری که دوست داره رو بکنه؟
احتمالا آخری.
سرش رو، روی زانو هاش گذاشت و نفس عمیقش رو با خستگی بیرون داد. برای لحظه ای گارد همیشگیش رو پایین آورد و خیلی زود چشماش با لایه ای از اشک پر شد.
آروم بینیش رو بالا کشید و چشماشو پاک کرد.
بعد از یکی دو ساعت کم کم به خواب رفت و اون شب، بیشتر از حالت معمول گوش به زنگ و نیمه بیدار بود چون حالا اون بیرون توی تاریکی بود و خدا میدونست چه چیزایی توی تاریکی زندگی میکنن.
----
صبح خیلی زود، با صدای باز شدن در، چشمای دین هم به سرعت باز شد. ذره ای جا به جا شد و سرش رو بالا گرفت که متوجه شد چقدر تمام بدنش درد میکنه.
از بین چشمای نیمه باز و خوابآلود، پدرش رو دید که از اتاق بیرون اومد و نگاهی به دین انداخت. در رو کمی باز گذاشت و بدون هیچ حرفی به سمت راه پله ها رفت. دین میدونست این یعنی تنبیهش تموم شده و میتونه برگرده داخل، با این وجود تا زمان شنیدن صدای ایمپالا صبر کرد.
وقتی از جاش بلند شد، نیاز داشت چند ثانیه ای صبر کنه و به میله ها تکیه بده. زانو هاش تموم شب خشک شده بودن و حالا از درد زیاد می سوختن.
آروم آروم وارد اتاق شد و در رو پشت سرش قفل کرد. بیرون یخبندون نبود اما خلاص شدن از سرمای شب های بهاری بعد از چند ساعت حس خیلی خوبی برای یه بچهی دوازده ساله میتونست داشته باشه.
سم هنوز روی تخت خواب بود. دین بی سر و صدا حرکت کرد و آرومی روی تخت، کنار سم خزید. گوشهی آزاد پتو رو با احتیاط روی خودش کشید تا از روی سم کنار نره.
تازه چشماش داشت گرم میشد و ذهنش توی سنگینی خواب فرو میرفت که حرکت کردن بدن سم رو حس کرد و خیلی زود، دست برادرش دورش حلقه شده بود و خودش رو توی بغل دین جا داده بود.
″حالت خوبه دی؟″
دین ناخودآگاه لبخند زد و دستش رو پشت سم حلقه کرد.
″خوبم پسر! تو خوبی؟″
دین با چشمای بسته هم متوجه حرکت سر سم، کنار بدن خودش شد.
″اوهوم...″
″خوبه که خوبی.″
″اما تو خیلی سردی...″
دین چشماشو باز کرد و به سم خیره شد.
″فقط لباسام یکم سرد شدن اون بیرون. خودم خوبم سمی.″
سم سرش رو بلند کرد و با اخم به دین نگاه کرد. صورت کوچولوش اینقدر بامزه شده بود که دین اگه تا اون حد خسته نبود بهش می خندید.
″سرمو کلاه نذار دین... من که دیگه بچه نیستم. من خودم بلدم کتاب بخونم″
دین لبخند بزرگی زد و دستش رو توی موهای سمی برد و کمی به هم شون ریخت.
″اوه ببخشید آقای باهوش! ولی باور کن من خوبم. باشه؟″
سم به دماغش چین انداخت و چشماشو چرخوند. واضح بود که حرف برادر بزرگترش رو باور نداره. دستش رو بالا آورد و انگشت اشارهش رو روی گونهی دین گذاشت.
″اینجات کبود شده!″
دین شونه بالا انداخت. ″چیز مهمی نیست.″
و بعد با سرعت—انگار که تازه یادش اومده باشه—دستش رو توی جیب کتش برد. سم با کنجکاوی نگاه کرد تا وقتی که پوستهی رنگی رنگی و براق شکلات تخممرغی رو دید.
″بیا... اینم شکلات عید پاک تو!″
سم لبخند زد و شکلات رو از دست دین برداشت.
″از کجا آوردی؟″
″دیشب از همون پسره کش رفتم...به هر حال این مال تو بود. کسی حق نداره داداش منو اذیت کنه. ها؟″
سم نگاهش رو از شکلات گرفت و به صورت دین—که با لبخند رضایتمندی بهش نگاه میکرد—خیره شد.
″خیلی ممنونم دین...ولی...ولی من دوست ندارم که تو دعوا کنی...اونم بخاطر من″
دین چشماشو چرخوند. ″سم! دعوای خاصی نبود... بهش فکر نکن.″
″ولی تو همیشه این کارو میکنی. همیشه به خاطر من خودتو تو دردسر میندازی!″
″سمی این وظیفهی منه که مراقبت باشم. فهمیدی؟حالا یه مشت الکی تو صورتم خورده... یا... یا بابا فقط زیادی خسته بود و منو بیرون کرد...اصلا مهم نیست.″
″برای من هست!!″
دین سکوت کرد و چند ثانیه به سم نگاه کرد که حالا لحنش به شکل بچگونهای عصبانی بود.
سم ادامه داد:
″من دوست ندارم تو آسیب ببینی... به اندازهی کافی وقتی با بابا میری شکار آسیب میبینی... تو فکر میکنی من هنوز بچهم اما من چشم دارم و آسیب هاتو میبینم...″
توی هر شرایط دیگه ای، دین به این که چطور داداش کوچولوش کلمهی ″آسیب″ رو تکرار میکنه انگار که تازه یاد گرفته می خندید اما اون لحظه چیزی نگفت تا سم فکر نکنه داره عصبانیت شو مسخره میکنه.
با لحن آرومی گفت: ″خیله خب سمی... آروم باش″
سم با لجبازی سر تکون داد.
″دیگه دعوا بسه...باشه؟ دیگه بخاطر من دعوا نکن.اگه آسیب ببینی چطوری میخوای ازم مراقبت کنی؟″
دین لبخند زد و کمی خودش رو بالا کشید و به تخت تکیه داد. باورش نمیشد سم چقدر نگرانش بود.
″باشه...حق با توعه″
سم وقتی موافقت دین رو دید آروم گرفت. روی زانو هاش نشست و چند ثانیه به دین خیره شد.
″راستی میگی؟″
″آره خب...اگه آسیب ببینم کی از سمی کوچول موچولو مراقبت کنه؟″
سم دوباره به دماغش چین انداخت و وقتی حرکت کرد تا—مثلا—به دین حمله کنه، دین با خنده سم رو توی بغلش گرفت.
″من کوچول موچولو نیستم...″
″باشه قهرمان.″
سم آروم خندید و سرش رو روی شونهی دین گذاشت. با صدای آروم تری گفت:
″قول میدی دیگه برای من خودتو تو دردسر نندازی؟″
دین همونطور که سم رو بغل گرفته بود، پشتش رو نوازش کرد.
″قول میدم که سعی مو بکنم.″
و این توی دنیای کودکانهی سم کافی بنظر میومد پس با رضایت سر تکون داد و دوباره چشماشو بست. حالا که دین کنارش بود راحت تر میتونست بخوابه.
″متاسفم که نتونستی با خرگوشه صحبت کنی سم″
سم خمیازهی کوچیکی کشید.
″اشکال نداره... به هر حال میدونم که اون در واقع یه آدم بود.″
دین آروم خندید.
″پسر تو واقعا خیلی باهوشی پس!!″
سم لبخند بزرگی زد و افتخار سر تکون داد. بعد از اون دیگه هیچکدوم چیزی نگفتن و فقط چند ساعتی رو با خیال راحت، کنار هم استراحت کردن.
و دین میدونست هنوز حاضره هر کاری برای سم بکنه.
***
خاطرهی بچگی شون رو توی ذهنش پس زد.
دیگه امکان نداشت اجازه بده چیزی باعث تردید یا توقفش بشه. باید مثل یه سرباز وظیفه شو انجام میداد و مثل یه مرد خوب خودش رو فدا میکرد.
حداقل این چیزی بود که دین یاد گرفته بود.
به اولین لوکیشن مناسب که رسید، ماشین رو یه گوشه پارک کرد. برای چند دقیقه از جاش تکون نخورد. دستای یخزدهش انگار دور فرمون قفل شده بودن و نگاه تیزش هم از نقطهی نامعلومی حرکت نمیکرد.
تا این که بالاخره لایه ای از اشک چشماش رو پر کرد. دستاش رو از فرمون بلند کرد و روی چشماش فشار داد. پشت دستش رو روی دماغش کشید و به عقب تکیه داد. قلبش محکم میزد ، مثل وقتایی که ترسیده بود؛ و مثل تمام وقتایی که ترسیده بود، تلاش کرد ذره ای از ترسش رو بروز نده.
″باید انجامش بدم...باید انجامش بدم...سم به من نیاز داره...من همین الانم نباید زنده میبودم... این حق سم نیست...انجامش میدم″
بعد از زمزمه کردن جملات، نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد.
فقط یه دردسر دیگه برای سم چیزی نبود. دین حاضر بود تمام عمرش رو برای سم بجنگه.
سعی کرد به خودش اطمینان بده که اونقدرم بد نیست. حتی وقتی روحش رو برای سم بفروشه، ده سال وقت زندگی داره و ده سال زمان زیادی برای دین بود.
توی ده سال میتونست هزار تا شکار رو به ثمر برسونه، با هزار نفر بخوابه و هزار جور برگر و پای بخوره؛ و با بیبی توی جاده های خالی رانندگی کنه.
اونقدری بود که بتونه خودش رو گول بزنه که فکر کنه میتونه زندگیش رو با همین چیزا بسنجه.
دین هیچوقت درست یاد نگرفته بود چطور ارزش زندگیش رو بفهمه.
ارزش زندگیش رو با چیزی که میتونست در ازاش بگیره یا انجام بده میسنجید، و نه با میزانی که واقعا دلش میخواست زندگی کنه.
و حالا میتونست در ازاش، سم رو برگردونه.
و این براش بیشتر از کافی بود.
