Chapter Text
با بوی سوسیس و تخم مرغ سرخ شده چشمانش را باز کرد.گرمای شومینه باعث میشد حتی فکر بلند شدن را هم نکند.ولی گرسنگی نمیذاشت بخوابد.بالاخره با هر زحمتی شده از زیر پتوی گرم بیرون آمد.یک تیشرت سفید پوشید و با خواب آلودگی از اتاق بیرون رفت.
بوی قهوه کل خانه را پر کرده بود.
به سمت آشپزخانه رفت.هنیبال پشت به در،در حال سرخرکردن چند سوسیس بود.
حرکت منظم دست وبازوهایش مانند رقص بی نظیری بود.ویل به در تکیه داد تا چندلحظه در سکوت این منظره تماشا کند.
ولی هنیبال از حضورش باخبر شد و سرش را بالا آورد و هوا را بو کرد.انگار بین بوی سوسیس و تخم مرغ و قهوه دنبال چیز دیگری می گشت.
ویل لبخندی زد و سرش را تکان داد
«میدونم که میدونی اینجام»
«صبح بخیر،ویل»
ویل خیلی ریز خندید و به سمتش رفت و از پشت بغلش کرد
«شاید بهتر باشه بگی عصر بخیر»
هنیبال لبخندی زد«باید گرسنه باشی،بشین»بعد شروع کرد به چیدن سوسیس و تخم مرغ ها درون ظرف.ویل پشت میز نشست وخمیازه کشید.هنیبال ظرف را جلویش گذاشت ویل با دیدن آن غذای ساده ولی زیبا گفت
«هممم،تو میتونی با غذا جادو کنی»
وکمی از سوسیس را در دهانش گذاشت.حتی نمیخواست به اینکه این سوسیس از چه گوشتی درست شده فکر کند.هنیبال با دقت به حرکاتش نگاه میکرد.بعد از چند لحظه گفت«دیشب کابوس میدیدی»ویل که مشغول خوردن بود سرش را بالا آورد با بیخیالی ظاهری گفت
«اوهوم،...مثل همیشه..»
«درباره چی بود؟»
ویل مکثی کرد و به بشقابش خیره شد
«فراموشش کن...اگه ناراحتت میکنم می تونم تو یکی از اتاقای مهمان بخوابم...»
بعد سرش را پایین انداخت و با بی میلی به خوردن ادامه داد.هنیبال لبخندی زد و گفت
«هرگز»
ویل سرش را بالا آورد و صورت هنیبال را بررسی کرد و مطمئن شد اثری از ترحم در چهره اش نیست.لبخند ضعیفی زد و قهوه اش را مزه کرد.هنیبال موضوع را عوض کرد
«باید بریم بیرون یکم قدم بزنیم،از وقتی اومدیم فرانسه تو از خونه بیرون نیومدی،پوستت به آفتاب نیاز داره»
ویل بشقاب خالیش را کنار گذاشت و گفت«میدونی که دوست ندارم بین مردم باشیم»هنیبال بلند شد و بشقابش را برداشت و طوری که انگار حرفش را نشنیده باشد گفت
«و باید بیشتر غذا بخوری.بعد از اون اتفاق ۷ کیلو لاغر شدی»
بعد دوباره بشقابش را با سوسیس و سبزیجات پر کرد و جلوی ویل گذاشت.ویل با تعجب به بشقاب نگا کرد و با لحن طعنه آمیزی گفت
«اوه،دکتر لکتر،شما با همه ی بیماراتون انقد مهربونید؟یا..نکنه میخوای چاقم کنی و بعد به شام تبدیلم کنی؟»هنیبال چشمانش نازک کرد با پوزخندگفت«اول،تو بیمار من نیستی»
لیوان قهوه اش را پر کرد و جلویش گذاشت
«دوم،به درد کارای بهتری میخوری»
ویل چشمانش را در حدقه چرخاند و شروع کرد به خوردن.خوشبختانه هنوز هم اشتها داشت.
--------------------------------------------------
ویل در حالی که لیوان قهوه اش را در دستش می چرخواند از پنجره به بیرون خیره شده بود.باران به آرامی میبارید و هوا خاکستری بود.تا چشم کار میکرد درخت های کاج دیده میشد.با احساس گرمای دست آشنایی روی شانه اش به خودش آمد
«اوه..»
«چیشده؟..»
«هیچی...فقط تو افکارم غرق شده بودم»
هنیبال روی صندلی کنارش نشست و به بیرون نگاه کرد
«از چی مترسی؟»
ویل با تعجب به او نگاه کرد
«ترس؟...کلمه ی ناآشنایی شده..»
بعد دستش را روی شیشه ی سرد گذاشت و تمام بدنش لرزید .هنیبال به اقیانوس چشمانش خیره شد.ترس موج میزد.
«چطوره بریم بیرون قدم بزنیم و شام رو بیرون بخوریم؟»
ویل لیوانش را روی میز کوچک نزدیک پنجره گذاشت و کنارش نشست.هنیبال دستش را روی زانوی لختش گذاشت و ویل به سمت گرمای دستش خم شد.بعد از کمی سکوت ویل لبخند ضعیفی زد و سرتکان داد.
