Chapter Text
بله سر آگراواین خدمتگذار خوبی بود کسی که دستورات را بی چون و چراانجام میداد.کسی که تا آخرین نفس برای بانو مورگانا کسی که زمانی شکوه یک شاهزاده خانم را داشت میجنگید و او را صمیمیانه دوست داشت.
مورگانا هیچوقت فکرش را نمیکرد که در دخمه تاریکیکه برای خود از نفرت و حرص خودش درست کرده زمانی احساس نیاز به هم صحبت را پیدا کند.او همیشه فکر نقشه ای برای از بین بردن برادرش را میکشید و از کسانی که به او وابسته بودند نفرت داشت.برای رسیدن به تاج و تخت از قدرت دیگران سو استفاده میکرد.و مهم نبود که چه میشد مورگانا همیشه خودش را تنها میدید زمانی که از قصر و آدمهایش دوری کرد در زمانی که مرلین با تصور خطرناک بودن مورگانا وی را مصموم کرد،نه تنها روح معصوم مورگانا در هم شکست بلکه خلا بزرگی در وجودش به وجود آمد خلایی که با فکر انتقام پر شده بود.
بله او انتقام خود را گرفت از کسی که خودش را پدر مورگانا میخواند ولی هرگز سعی نکرد او را درک کند.این چیزی بود که مورگانا و اوتر در آن مشترک بودند تا آخرین نفس هدف زور گویانه خود را داشتند ولی اوتر هرگز تصور نمیکرد که دخترش چنان نفرتی از او داشته باشد که به نابودی هر دو بیانجامد و این نقطه ای بود که شاه مقتدر کملوت در هم شکست.
مورگانا حالا میتوانست درد پدرش را تجربه کند آن هم بخاطر آگراواین.از دست دادن او برایش مشکل بود کسی که مورگانا را عاشقانه دوست داشت حتی در زمانی که همه از او وحشت داشتند و مورگانا تا چندی پیش او را خدمتگذار و حامی اش میدانست و نه بس چون نمیخواست احساساتش را دوباره قاطی روابطش کند ولی اکنون چه حالا که او مرده و رفته بود؟
و این واقعیت را تغییر نمیداد که او جانش را برای بانوی خود فدا کرد آن هم در جهت اهداف مورگانا.ولی آگراواین راضی بود چون هرگز به مورگانا خیانت نمیکرد با اینکه آگراواین از خیانت و سنگدلی فراری بود و به عنوان شوالیه جوان کملوت و خواهر زاده ی ملکه ایگرین فرد نجیب و مردم سالار به شمار می آمد.ولی عشق مورگاناچیزی بود که او را به چاله ی تاریکی ها سقوط داد و مورگانا با تمام اقتدار خود این مسئله را قبول نمیکرد مگر او همان زنی نبود که در هنگام کودتا علیه اوتر شرکت داشت و دستور قتل افراد سرکش را میداد و دم نمیزد.
نه انگار دیگر چنان فردی نبود و با این وجود هم نمیخواست باور کند.
( دید مورگانا)
باورش سخته نه؟ من اینهمه تلاش کردم تا جایی باشم که آرتور نشسته و دوبار هم موفق شدم،آره دوبار درست همون زمانی که ..
و بغضش شکست
نه دیگه نمیتونم ادامه بدم من هیچکسو ندارم،کملوت غرق در شکوه و شادی به سر میبره در حالی که من مجبور به این زندگی فلاکت بارم.
و تو موجود کوچولو کسی هستی که جسممو نجات داد آه،آیتوسا موجود رهاشده...
اژدهای کوچک در چشمان خسته ی مورگانا نگاه کرد و به او فهماند که متوجه حرفهایش میشود.همانند بچه های کوچک در دامانش ماوا گرفته بود تا مبادا مادرش را از او جدا کند.
تو رو از دست نمی دم، نه اونجوری که همه چیزم رو از دست دادم و تنها کسی که دوستم داشت..نگران نباش مادر اینجاست..تو به من هدف تازه ای دادی..فرصتی که همه چیزو درست کنم...
مورگانا در گوشه ای از لانه ی دست ساز و سست پایه خود در انتظار به سر میبرد.حالا در انتظار گذرانیدن شب تا فردا روزی آغاز شود که پوچی را فراموش کند.
